X
تبلیغات
بیـــــراهـــه

































بیـــــراهـــه

تویی که مرا در حال سقوط میبینی مطمئنی که خود وارونه ناایستاده ای؟

دوستان عزیزم سال نو رو بهتون تبریک میگم

امیدوارم امسال براتون سال تحقق آرزوهایی باشه که توی این سالها محقق نشده

و از خدا میخوام آرامشی بی حد نصیبتون کنه

عذرخواهی میکنم برای ننوشتن های طولانیم

تا دلتون بخواد پست های موقت نیمه کاره اینجا هست که هیچ کدومو کامل نکردم که بذارمشون

اتفاق هم خیلی زیاد افتاد ریز و درشت و واقعا توان نداشتم بعضیهاش رو بنویسم تا دوباره برام مرور بشه

اما تا جایی که بتونم مهمترینهاش رو مینویسم

اگه بخوام از سال 92 بنویسم، سال 92 اولاش اصلا سال خوبی نبود

و من به اعتبار این حرف که سالی که نکوست از بهارش پیداست فکر میکردم تا پایان سال اوضاع همینه و از خدا

خواستم سال جدایی  و آرامش باشه

و خدا هم الحق مستجابش کرد و بالاخره هرچی که بود با تمام خوبیها و بدی هاش تموم شد

6ماه دوم سال اما خیلی فرق میکرد و هرچی 6 ماه اول غم و غصه و ماتم داشت،6ماه دوم با آرامش و شادی و

یک شروع دوباره همراه بود

خوشحالم که بعد از جداییم از اون به خودم آنتراک ندادم و وارد رابطه جدیدی شدم

چون اگر اینطور بود مسلما حتی تا با الانم هر روز و هرشب کارم غصه و درد بود

خوشحالم که شروعم با آقای دوست با همه ی پستی بلندیهاش بالاخره به جاهای خوبی رسیده و میشه

آرامش رو توی این رابطه حس کرد

هرچند گاهی این آرامش از بین میره و من پر از فکر و ناراحتی میشم

اما در کل خیلی چیزهایی که برام آرزو بود تحقق پیدا کرد ولی خیلی چیزهایی که داشتم رو هم ندارم با اینهمه

حال دارم یاد میگیرم نیمه پر لیوان رو ببینم

عید امسال بر خلاف پارسال عیدی پراز آرامش بود

اما دلیل ناراحتی ها و رخوت عید امسال آقای دوست نبود

آقای دوست قبل از سفرش گفت که اونم پارسال عید خوبی نداشته

و هم من و هم ایشون تمام طول عید رو واقعا خوب و در آرامش بودیم

و هر دو سعی کردیم دوری و سفر ایشون باعث کدورت و دعوا نشه

من هم از سفر و این دوریها خاطره خوشی نداشتم و همیشه باعث بحث و دعوا میشد اما امسال با سالهای قبل فرق میکرد

مشکلات رابطمون کم نیست اما من مقاوم تر شدم و صبور تر

و گاهی خودم باورم نمیشه این من باشم با اینهمه صبوری و صبوری و صبوری

و واقعا نمیدونم صبوری برای کی برای چی

نمیدونم اصلا آقای دوست ارزشش رو داره یا نه اما مهم نیست

به ارزش داشتن یا نداشتن ایشون فکر نمیکنم

تا جایی که بتونم تحمل میکنم و دم نمیزنم

بالاخره یا ارزشش رو میفهمه یا نمیفهمه

و روزی که بدونم نفهمیده احساس سرخوردگی نخواهم کرد

فقط میرم...

این ریاضت کشیدنها باعث کاملتر شدن خودم میشه

اتفاقات زیادی این چند وقته افتاد اما نوشتنش وقت میگرفت و من هم چندان توانش رو نداشتم

گاهی خوشی بود و آرامش و گاهی مثل امروز غم

موقتها رو کامل میکنم

اتفاقات این چند وقته رو هم مینویسم

ممنون که بودین وقتی نبودم...

تاريخ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393سـاعت 23:2 نويسنده صامت| |



یه آینه لعابی فیروزه ای خیلی خیلی خوشگل برای آقای دوست خریدم عیدی

بعد از سال تحویل زنگ زده بهم و میگه تمام مدت سر سفره هفت سین کنارمون بودی خانومی

میگم چطور؟

میگه آخه آینه ت رو گذاشتم  بالای سفره هفت سین

و یه عکسم ازش گرفت و سریع برام فرستاد تو وایبر

دوستان سال نوتون مبارک باشه

ببخشید نمینویسم

اتفاقات خیلی زیادن

اونقدر زیاد که واقعا فرصت نمیشه بنویسمشون

من و آقای دوست تا مرز جدایی پیش رفتیم اما خداروشکر حل شد

برامون دعا کنید

امیدوارم که همه تون سال خوبی داشته باشید

تاريخ جمعه یکم فروردین 1393سـاعت 1:6 نويسنده صامت| |


اتفاق که ماشالله کم نیست ولی نمیدونم چرا جدیدا حس نوشتنش نیست

این روزها که همه درگیریم اما این درگیری آخرسال رو دوست دارم

یعنی اونقدر که اسفند ماه و شلوغیهاش رو دوست دارم خود عید برام چندان جذابیتی نداره

دوست دارم توی این درگیری و سر شلوغی اسفند یه مدت طولانی بمونم

همه ی استرس ها ، بدو بدو کردنهاش و وقت نداشتن هاش رو دوست دارم

این روزها آقای دوست درگیر کار جدیدشه که به جای سربازی میره

ولی به شدت اذیت میشه و خیلی تایمش طولانیه

توی این سه هفته ای که میره فقط هفته ی دوم تایمش آزادتر و کوتاه تر بود و این هفته که هفته ی سوم میشد فقط دو دفعه دیدمش و اونم از نیم ساعت بیشتر نشد

ولی هفته ی دوم هر روزش رو باهم بودیم

پنجشنبه ای که گذشت یکی از استرس زا ترین روزهای من بود و اتفاقات خیلی بدی هم بعدش افتاد

من دومتر پارچه ی وال ابریشم از خرید پارسالم داشتم که با "اون" از بازارچه تجریش خریده بودیم و قصد داشتم امسال یه پارچه طرح دار هم بگیرم و باهاش یه مانتو بدوزم واسه عید

توی هفته ای که گذشت یه سر به بازارچه تجریش زدم و قیمت پارچه ها سر به فلک میکشید

تا جایی که یادم می افتاد پارسال پارچه میخریدیم متری 10 هزارتومن خیلی برام غیرقابل باور می اومد

باورم نمیشد پارسال اینقدر مفت پارچه میخریدیم!!!

زیر 25 هزارتومن پارچه نبود

البته پارچه ای که من برای بالاتنه ی مانتو انتخاب کردم متری 90 هزارتومن بود که سریعا از مغازه ی مورد نظر دور شدم!

یک سری پارچه خامه دوزی هم دیدم که به شدت زیبا بودن و قیمتش هم نسبتا خوب بود متری 30 هزارتومن

ولی تنوع رنگش کم بود

دیگه وقت برای گشتن دنبال پارچه نداشتم و باید میرفتم آقای دوست رو میدیدم که در راه برگشت پاساژ میری رو پیدا کردم

اما فرصت نبود و سریع رفتم برسم به مترو با خودم فکر کردم 5 شنبه سرفرصت میام و میگردم

5شنبه که شد به آقای دوست گفتم بیا ساعت 2 بریم

ایشون هم گفتن که ساعت 4 ماشین داریم

گفتم خب با مترو میریم اما ایشون بس که توی هفته ای که گذشته بود پیاده روی کرده بودیم قبول نکرد و گفت باید با ماشین بریم

منم که میدونستم با ماشین بریم گیر ترافیک آخر هفته می افتیم خیلی عصبانی شدم و کلی هم غر زدم اما دیگه چاره ای نبود

اتوبان امام علی هم ترافیک افتضاح...

دیدم آقای دوست داره میره سمت جنوب

بهش گفتم مگه تجریش نمیریم؟

گفت نه! میبرمت عبدل آباد!!!!!!

قبلا درمورد ارزونی پارچه های اونجا برام گفته بود و منم تاحالا نرفته بودم

رفتن همانا و توی ترافیک گیر کردن همانا

از ساعت 4 تا 6و نیم توی راه بودیم تا برسیم!!!! ترافیک وحشتناک بود

به آقای دوست گفتم این تازه ترافیک ساعت 4 بود ببین شب چی بشه...

منم باید 8 خونه می بودم

و چنان استرسی بهمون افتاد که نفهمیدیم چطوری توی اون شلوغی افتضاح عبدل آباد بدو بدو رفتیم پارچه خریدیم

توی نیم ساعت پارچه رو خریدیم!!! یعنی من عمرا چنین خریدی به عمرم نکرده بودم

بدو بدو از بین جمعیت میگذشتیم و من یه نگاه کلی نیم ثانیه ای به پارچه ها می انداختم و میرفتیم مغازه بعدی!

بیچاره آقای دوست هم همینطوری دنبال من راه افتاده بود و حسابی گیج شده بود که من دنبال چی میگردم

بالاخره توی یک مغازه پارچه ی مورد نظر رو دیدم اما با قیمتی چشم گرد کن!

یک قواره ی دومتر و نیمی 150هزارتومن!!!!!!

دیگه با ناامیدی داشتیم از مغازه می اومدیم بیرون که آقای فروشنده گفت حالا چند متر میخوای؟

گفتم یه متر و 30 سانت

گفت ته توپ این پارچه یه متر و نیم مونده میدم 50 تومن میخوای؟

دقیقا هم همون رنگ  وطرحی بود که میخواستم

ساتن آبی با بته جقه های خوشگل قهوه ای که روش گلدوزی شده بود

یه پارچه مانتویی شیک که من به خوابم نمیدیدم با این قیمت گیر بیارم

فوری خریدیم و بدو بدو رفتیم سمت ماشین اما ترافیک شدید....

ساعت 7و نیم شده بود و ما هنوز اونجا گیر کرده بودیم و جفتمون استرس رسیدن منو داشتیم

آقای دوست نگران و ناراحت اصلا صداشم در نمی اومد

من اما سعی میکردک جو رو عوض کنم و هی باهاش شوخی میکردم اما خودم از استرس دل درد گرفته بودم

مطمئن بودم با این وضعیت ترافیک 10 شب هم به خونه نمیرسم و خیلی خیلی نگران بودم

به آقای دوست گفتم ناراحت میشی اگه ازت بخوام منو بذاری نزدیکترین مترو تا زودتر برسم؟

گفت آره...خیلی...چون دوست ندارم تنها برم

منم دیگه چیزی نگفتم اما خودش که وضعیت افتضاح ترافیک رو دید مدام از راننده ها سوال میکرد که نزدیکترین مترو کجاست تا منو بذاره و من حداقل بتونم 8ونیم خونه باشم

مسیر رو گم کرده بودیم و نمیدونستیم کجاییم

نزدیکترین مترو متروی نواب بود و ما دربه در دنیال مسیر

تا اینکه آقای دوست داشت وارد زیرگذر میشد و نمیدونست مترو بیرون زیرگذر هست یا ازداخل راه داره...

تا داشت وارد زیر گذر میشد از یک آقایی پرسید و فهمیدیم مسیر رو اشتباه اومدیم....

دنده عقب هم نمیشد گرفت و آقای دوست واقعا ناراحت و مضطرب بود

آقایی که ازش پرسیدیم یه پیر مرد بود که میگفت مترو یکمی جلوتره و پیاده هم میشد که بریم

آقای دوست با درموندگی نگاهم میکرد ...

بهش گفتم بذار پیاده شم و تو برو

خیلی نگران نگاهم کرد و گفت با این پیرمرده برو تا مترو به نظر ادم خوبی میاد...

از سر ناچاری و با ناراحتی و نگرانی سرش رو از پنجره برد بیرون و رو به پیرمرده کرد: حاج آقا تو رو خدا مواظبش باشین و تا مترو باهاش برین تو رو خدا

بعد هم رو کرد به منو گفت سریع برس و بهم خبر بده...

نگاه نگرانش هیچ وقت یادم نمیره...

سریع پیاده شدم و از روی گارد ریلها پریدم و رفتیم توی پیاده رو

پیرمرده که دید من تند میرم گفت دخترم ببین مترو دم اون پل هست...من نمیتونم اینقدر باهات تند بیام

از پیاده رو برو و مواظب خودت باش...

تا خود مترو دویدم و دیگه نفسی برام نمونده بود

خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم رسیدم خونه و باورم نمیشد ازاون ترافیک نجات پیدا کردم و الان توی خونه ام...

خیلی استرس بدی بود...خیلی...

آقای دوست هم همینطور که حدس میزدم تا ساعت 10 توی ترافیک مونده بود و اتفاقات بعدش و تصادفش که باعث شد رابطه ی ما رو کسایی که نباید میفهمیدن بفهمن....


تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1392سـاعت 23:27 نويسنده صامت| |



امروز 6 اسفند ، سومین ماه باهم شروع کردنمون هم تموم شد و وارد ماه چهارم شدیم

دیشب با آقای دوست سوار اتوبوس بودیم و از جلوی خیابونی رد شدیم که سه ماه پیش 6 آذر اونجا اتفاق افتاد

آقای دوست خیلی خسته بود ، کار جدیدش حسابی خسته اش میکنه ولی همراه من اومد تا از جلوی اون خیابونه با هم رد بشیم...

این اهمیت دادنش به مسائل ریز برام ارزشمنده

یکی از بهترین اتفاقهایی که این آخر سالیه میتونست برای من بیفته این بود که یکی از عکسهام بره توی یکی از بزرگترین جشنواره ها که اصلا باورم نشد

روزی که آقای دوست کارهای منو فرستاد برای اون جشنواره اصلا امید نداشتم که توی این رقابت شدید و حجم زیاد عکسهای ارسالی از سرتاسر ایران کار منم بره

تا جایی که آقای دوست میگفت بیا برو با داور جشنواره حرف بزن و بهش بگو اولین سالیه که شرکت میکنی و حداقل یه دونه از عکسهاتو انتخاب کنه

ولی من وقتش رو نداشتم و بعدش هم گفتم خب مثلا الان برم به داور جشنواره بگم عکس منو انتخاب کن؟خیلی مسخره بود این کار

گذاشتم هرچی قسمته

هرچی منتظر شدیم اسامی برگزیده های عکاسی رو اعلام کنن نکردن تا روزی که افتتاحیه نمایشگاه بود

آقای دوست تا صبح اونجا کمک کرده بود برای نصب عکسها

و ساعت 6 صبح بهم اس ام اس داد که مژده بده که یکی از عکسات رفته

منم کلی از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم!

اما اتفاقات خوبی نیافتاد بعدش....

مادر و پدر آقای دوست دوسه روزی میشد شمال بودن و خواهرش و برادرش هم هرکدوم پیش دوستاشون بودن و آقای دوست هم سر کار جدیدش که تایم خیلی زیادیه ساعت کاریش

و توی هفته ای که گذشت حتی تا 1 شب هم می موند دفتر

خب مسلما آقای دوست توقع داشت وقتی به من گفته هیچکسی خونه شون نیست من بگم که بریم اونجا ولی من نگفتم!

هم اینکه حس خوبی نداشتم و هم اینکه دوست نداشتم من بگم و از طرف من باشه

و جدای این مسئله، من همش نگران ساعت کاری زیاد آقای دوست بودم و همش میگفتم خسته ست و الان وقتش نیست

روز افتتاحیه جمعه بود و آقای دوست ساعت 12ظهر رفت خونه که تا ساعت افتتاحیه که 4و نیم بود بخوابه

شب قبلش هم تا صبح مشغول نصب کارها بود و شب قبلترش هم تا 1 دفتر بود و اصلا نخوابیده بود درست

ساعت 12 ظهر بهم اس ام اس داد که حوصله ی خونه رو ندارم وقتی تنهام! دارم میرم خونه

منم توی ماشین بابا بودم و داشتیم برمیگشتیم خونه 

اما آقای دوست فکر نکرده بود من 12 ظهر روز جمعه که ساعت 3 هم باید راه بیفتم برم افتتاحیه به چه بهونه ای ساعت 12 باید بیام از خونه بیرون؟

اونم خونه ی بد مسیر آقای دوست که قشنگ سه ساعتی تایم می برد رفتن و نیم ساعت موندن و برگشتنش

 منم فکر کردم  شرایطمو فهمیده و توقعی نداره سر ظهر جمعه برم خونه شون

اومدم خونه و نهارمو خوردم و ساعت 2و نیم بود که دیدم انگار ناراحته

بلافاصله فهمیدم دلخوریش از کجاست و با خودم گفتم الان سریع آماده میشم و میرم اونجا و نهایتا یک ساعت دیرتر افتتاحیه رو میریم با هم

سریع لباس پوشیدم و زدم بیرون اما هرکاری کردم آقای دوست اجازه نداد اونجا برم و گفت درکت میکنم !!!

گفتم بابا من دارم میام اونجا نیم ساعت هستیم و بعدشم باهم میریم افتتاحیه

اما اصلا قبول نکرد و گفت الکی استرس میگیریم و تو به خواسته ی خودت نخواستی بیای و تا احساس کردی من ناراحتم خواستتی بیای

و قبول نکرد که نکرد

منم رفتم افتتاحیه و اونجا دوستان بودن و کلی هم مارو عکس بارون کردن تا ساعت شد4و نیم 5 و آقای دوست رسید

از اونجایی که قرار بود کسی نفهمه و ما هم این چند تا گالری و نمایشگاهی که رفته بودیم جدا از هم بودیم و اصلا حرف هم نمیزدیم باهم این مراسم هم مثل قبل

ولی من خیلی ناراحت بودم، هم دلم برای ایشون تنگ شده بود و هم کلافه بودم که چرا  اینهمه پسر باید دور و بر من باشه و غیرت آقای دوست قلنبه نشه

که بیاد با من راه بره و عکسها رو ببینیم

و چرا اینهمه مرد اطراف منن و کسی برامون حرف درنمیاره ولی تا آقای دوست مثل بقیه بیاد چهارتا حرف معمولی بزنه همه میفهمن ما با همیم؟!!!

و خیلی حرص خوردم و وقتی آقای دوست جلوی بقیه سلام کرد روم رو کردم اونور و جوابش رو که ندادم هیچ از اون محوطه هم دور شدم و برای خودم رفتم یک سمت دیگه

یکمی که گذشت خودش متوجه سردی رفتار من شد و زنگ زد که چی شده؟

گفتم چرا فلان آقای عکاس داره با من راه میاد و عکسها رو میبینیم کسی حرف در نمیاره اونوقت تو همین رفتار عادی رو با من داشته باشی همه میفهمن؟

تو ناراحت نمیشه از این قضیه؟گفت صامت ما که اولین بارمون نیست اینطوری میریم نمایشگاه درموردشم خیلی حرف زدیم حالا چرا باز ناراحتی؟

گفتم هیچی و زود صحبتمونو قطع کردیم گفت بعدن تماس میگیرم

دیگه ساعت شده بود 7  من هرجا آقای دوست رو دیدم روم رو کردم طرف دیگه و مسیرمو عوض کردم

تا اینکه رفت بیرون و زنگ زد که فلان خیابون رو بیا پایین

منم با اینکه از دستش دلخور بودم و مراسم به خاطر این ناراحتی اصلا بهم خوش نگذشته بود  با اکراه رفتم بیرون

یکمی که راه رفتیم گفت صامت من باید زود برگردم سرککارمو نمیتونم خیلی پیشت بمونم زود بگو چرا ناراحتی؟

گفتم میخوام جداشیم!

گفت چی؟

گفتم تحمل این وضع و پنهون کاری تو رو ندارم

میخوام جداشیم

گفت چرا؟ به چه علت؟

گفتم علتش رو دارم میگم دیگه...تو غیرت نداری و من برات مهم نیستم 

گفت چرا همچین فکری میکنی؟

گفتم الان سه ماهه گذشته و هنوز من نمیدونم بهم علاقه ای داری اصلا یا نه

چرا باید پنهون بمونیم اصلا؟ من که نمیگم بیا همه جا جار بزن که

فقط میگم چطور اینهمه آدم میان طرف من خب توام مثه اونا عادی رفتار کن و باهام حرف بزن

چه اشکالی داره مگه؟

گفت روی حرفت مطمئنی؟

میخوای جداشی؟

میخواستم ببینم اگه باز هم بگم جداشیم چه واکنشی نشون میده

میخواستم ببینم میگه نه؟ بالاخره حرف دلش رو بعده سه ماه میزنه؟ یا باز هم میگه به وقتش؟

ولی نگفت...هیچی نگفت...فقط فرو رفت توی خودش

خیلی ناراحت بودم و بغض کرده بودم

تا دید میلرزم و حالم خوب نیست بغلم کرد و منم که پشیمون شده بودم که گفتم جدا شیم زدم زیر گریه

ولی اون دلخور و ناراحت بود

انتظار نداشت من این حرفو بزنم و خودمم از حرفم پشیمون شده بودم

گفت صامت دیرم شده بذار برم شب حرف میزنیم

ولی من میدونستم اگه آقای دوست با این ناراحتی بره دیگه به بیچارگی باید  قانعش کنم که منظوری ندشات م وفقط میخواستم تو باهام حرف بزنی و مطمئنم کنی

ولی چاره ای نبود و باید میرفت

رفتن همانا و سرسنگین شدن همانا و دو روز غصه خوردن و به غلط کردن افتادن منم همانا...

اونقدر حالم بد بود که حوصله دانشگاه رفتنم نداشتم

تا ساعت 8 شب اطراف محل کارش منتظر موندم تا بلکه بیاد بیرون ولی نیومد و گفت جلسه دارم

دیگه اونقدر راه رفته بودم که نایی برام نمونده بود وقتی گفت برو خونه و توی خیابون نمون و دیدم نمیتونه بیاد همونجا یه تاکسی گرفتم و میدون نزدیک خونه مون بودم ، زنگ زد که کجایی؟

گفتم نزدیک میدونم و گفت باشه پس دیگه دور شدی چون من همین الان جلسه ام تموم شد

بهش گفتم بیا متروی نزدیک خونه ی ما

و خودمم رفتم خونه و ساعت 9 شب به هزار بهونه و نقشه کشیدن با ساینا برای نیم ساعت اجازه داشتم بیرون باشم از خونه و زود برگردم

رفتم و کلی حرف زدیم و بالاخره قانع شد که چرا گفتم جداشیم و باز خوب شدیم باهم

دیشب و پریشب هم تا 6 بیشتر نموند دفتر و دو ساعتی رو باهم پیاده روی کردیم و منم سعی کردم جبران کنم

فکر میکنم به خاطر همین خوبیهایی هم که داره باید قدرش رو بدونم

بالاخره هر آدمی نقصی داره

ما باید قبول کنیم که هیچکسی کامل نیست

در کل الان خوبیم...خیلی بهتر از همیشه

امیدوارم همیشه اینطوری بمونیم

تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1392سـاعت 13:28 نويسنده صامت| |


یک جعبه ی بزرگ سمبلیسم کردیم دوتا شمع گلدونی ها رو کادو پیچ کردم و بطری اسمارتیز رو هم گذاشتم توش و 7 تا شمع قلبی کوچیک هم درست کردم گذاشتم توش

چهارشنبه قرار بود ببینمش

صبح پاشدم توی وایبر بهش پیام دادم که چه ساعتی ببینمش گفت مگه قرار نبود پنجشنبه بیای؟!!!!!!!

گفتم لامصب تو گفتی میخوای بری اصفهان خب

گفت نه من اصفهانو به خاطر تو کنسل کردم!!!!!!!!( دماغ آدم دروغگو)

کلا آقای دوست یکم اغراق میکنه توی حرفهاش و میشه گفت هوچیه و همه چیز رو خیلی اغراق آمیزتر از اون چیزی که هست میگه

بعدن که با اون چیز مواجه میشی میبینی چقدر آقای دوست الکی پیاز داغشو زیاد کرده بوده

حالا اینم همین بود

معلوم نیست اصفهان چی شده بوده که آقای دوست نرفته حالا میگفت به خاطر تو نرفتم!

منم گفتم باشه

فردا هماهنگ میکنیم

از اون طرفم خاله که یکی دوماهی بود رفته بود آبادان برگشته بود و منم از اواسط آذر دیگه خونه مامان بزرگ اینا نرفته بودم

دیگه دیدم خیلی زشته و مامان بزرگ چندباری به مامان گلایه کرده بود که چرا صامت خونه ما نمیاد مگه قهره باهامون؟

خاله هم اس ام اس داده بود که حالا خوبه دکتر نشدی اینقدر خودتو میگیری!!!!

مامان گفت شب رو بریم اونجا بمونیم تا فردا

رفتیم اونجا و فرداش هم به بهانه کلاس جعبه م رو برداشتم و رفتم پیش آقای دوست

جایی هم نرفتیم

با ماشین رفتیم نزدیکای خانه هنرمندان ایستادیم و حرف زدیم

جعبه رو بهش دادم و دیدم میگه مگه امروز چه خبره و مناسبت این کادو چیه؟!!!!

گفتم میگن روز عشقه!

کلی خوشحال شد و در جعبه رو باز کرد و هم شمع ها رو دوست داشت هم شکلاتها رو

گفت بیا باهم بخوریمشون

گفتم نه بذار بعدن خودت بخورشون

گفت شایدم نخورم هیچ وقت! نگهشون دارم همیشه!

و کلی خوشحال بود و تشکر کرد

آقای دوست هروقت که خوشحاله دوست داره پیپ بکشه

و اکثرا وقتایی که پیش منه میکشه! و خودش که میگه وقتی پیش توام خوشحالم و حالم خوبه و آرامش دارم و این وقتاست که پیپ میچسبه...

خم شد و از صندلی عقب کیفش رو برداشت

کیفش بزرگتر از همیشه شده بود

یه شاپینگ بگ سفید از توش درآورد و گرفت سمتم: ولنتاینت مبارک خانومی....

گفتم دیوونه تو که یادت نبود که

همینطوری که داشت میخندید و خیلی لحنش بامزه و دوست داشتنی شده بود گفت فکر کن که من یادم بره....اصلا....من خدای این مناسبتهام!!!(ببینیم و تعریف کنیم)

توی شاپینگ بگه یه بسته ی مستطیل شکل بود با کاغذ کادوی براق آبی کاربنی

که روش روبان پهن قرمز داشت و کلی هم تزیینات شلوغ و زیبا داشت

روش یک عالمه روبان دسته شده ی باریک سفید بود و گل داشت و حتی شکلاتهای کوچولو روش بود

خیلی بسته بندی جذاب و شیکی داشت

آروم طوری که تزییناتش خراب نشه از زیرش بسته رو باز کردیم ، یه ادکلن جورجیو ی بنفش خوشگل بود با بوی سرد

برخلاف من که عاشق عطرهای شیرین و گرمم آقای دوست تلخ و سرد دوست داره

بوش هم خوب بود بدم نیومد

خیلی هم حرف زدیم از هر چیزی و هرکسی

همینطوری که دستامو گرفته بود و مثل همیشه نگاهشون میکرد و دوسشون داشت یه هو دست کشید به انگشترام و گفت اینا ماله اونه؟!

گفتم مال کی؟

گفت این انگشترای مهدی هست؟!!!

یه مکث چند ثانیه ای کردم نمیدونستم چی بگم...در نهایت گفتم چطور مگه؟

گفت هیچی...مال اونه؟

گفتم آره...بهت که گفه بودم هیچ کدوم یادگاریهاش رو دور ننداختم

چون آدم خیلی خوبی بود...

نه ناراحت بود نه خوشحال...اونقدرا به نظرم خوش غیرت نیست که ناراحت بشه...به ظاهرکه عین خیالش نیست

و براش مهم نیست ، حالا در باطن رو دیگه نمیدونم

از اون خانوم هم صحبت کردیم

گفت نگرانیه تو چیه؟

گفتم من نگرانی ای ندارم...فقط برام جا نمی افته تو دختر به اون خوبی با شرایط عالیش رو چرا ول کردی

گفت آره...شرایطش روز به روزم داشت بهتر میشد

حتی داشت خونه جدا برای خودش میگرفت!!(این خونه داشتن کلا خیلی مهمه حواستون باشه!)

و منم مطمئنم هیچکس منو اندازه اون دوست نخواهد داشت

خیلی دوستم داشت صامت...خیلی کارا برام کرد که منم ندیدم خب....

منم خودمو زدم به بی غیرتی و شدم یکی عین آقای دوست و رو کردم بهش گفتم: خب پس چرا یه فرصت دوباره

بهش نمیدی که جبران کنه؟بهش فرصت بده به هم برگردین دیگه!!!

با یه نگاه سرزنش بار به من، پوزخند زد و گفت با همه شرایط خوبش من اون چیزی که میخواستمو کنارش نداشتم...

همه شرایطش از خوب هم بهتر بود،عالی بود ولی من اون چیزی که میخواستمو نداشتم کنارش...

گفتم تو چی میخواستی؟

گفت آرامش صامت...آرامش....

گفتم من که حتی اون شرایط خوبم ندارم(منظورم خونه داشتن و دختر نبودن و وضع مالی خوب نداشتن و استاد دانشگاه نبودن و ..... بود)

چه تضمینی وجود داره پس فردا منم ول نکنی؟

گفت تو خوب باش من روز به روز بهترم میشم...

منظور از خوب این بود که به حرفاش اهمیت بدم و نشون بدم که برام مهمه و حرفشو گوش کنم و بهش گیر ندم و درکش کنم و ...

گفت تو خیلی مهربونی...اگه شده هیچیم نداشته باشی و شرایطت هم خوب نباشه به خاطر این مهربونیم میمونم....

حرف زیاد زدیم و حس منم نه حس بدی بود نه خوب

ولی امید چندانی نداشتم...

اما در کل شب خوبی بود

بعدش هم آقای دوست منو رسوند نزدیکای خونه ی مامان بزرگ و دیگه جدا شدیم از هم

امروز که شنبه باشه هم عکسهای 22 بهمنم رو ریختم روی رمم و صبح رفتم لپتاپ دوستمو ازش گرفتم و رفتم دانشگاه

برای عصر هماهنگ کردم با آقای دوست که بریم همون کافه بشینیم و عکسای منو برای جشنواره انتخاب کنیم

رفتیم نشستیمو عکسهای من مذخرف شده بودن

و اون عکسها در مقابل آقای دوست با اونهمه تجربه عکاسی خیلی بد بود

آقای دوست هم هی عکسها رو میزد بره جلو و هیچی نمیگفت

گفتم میدونم خیلی بده

گفت نه تو باید اینکارو کنی اونکارو کنی( مطالب تخصصی عکاسی)

درموردشون حرف زدیم و از بین 900تا عکس چرت و پرت من 30 تایی رو انتخاب کردیم

یک سی دی عکسهای برگزیده شده ی جشنواره ها رو برام رایت کرده بود و حدود 5هزارتایی عکس توش بود

چندتاییش رو دیدم و درموردشون حرف زدیم و آقای دوست کلی ایده برای عکاسی بهم داد

چند نفری رو هم بهم معرفی کرد که برم کارهاشونو ببینم و چندتایی هم سایت بهم معرفی کرد

و قرار شد از این به بعد هفته ای یکبار رو بذاریم برای عکاسی

حالا یا درس باشه یا بریم عکاسی کنیم یا کارهای منو ببینیم و درموردشون حرف بزنیم و ایرادهاشونو بگه ایشون

و کلا اون روز مربوط به آموزش به من باشه

فقط مشکل لپتاپه که نمیدونم باید چطوری ردیفش کنم....

در کل من فکر میکنم خودم باید بخوام تا آقای دوست هم حرکتی بکنه

خودم باید بخوام بیاد ایراد عکسامو بگه عکسهای منو انتخاب کنه

این سه ماهه هیچی نگفتم و دیدم که خودشم هیچ حرکتی در جهت حرفهایی که میزد نکرد

اما از این به بعد در جهت پیشرفت خودم توی عکاسی ازش میخوام خیلی جدی

چون این اذیتم میکنه که الان توی این سه ماه فرقی با یه آدم معمولی برای من نداشته

من دوست داشتم کسی کنارم باشه که حالا که قراره وقت و انرژیم رو براش بذارم متقابلا از اهداف هنریمم دور نمونم و به من کمک کنه

حالا توی این سه ماه هم خیلی اشتباه کردم که منتظر بودم اون به حرفهاش عمل کنه

من باید خیلی جدی برنامه ریزی کنم و ازش بخوام....

امشب شب خوبی بود و کلی ایده دارم

امیدوارم بتونم خودمو اونطوری که باید، بالا بکشم و فورا یک نمایشگاه انفرادی از کارام بذارم

آقای دوست میگفت اون خانوم وقتی با ایشون دوست شد یه دانشجوی ترم 6 بود که هیچ کاری نکرده بود

توی این سه چهارساله تونسته اینقدر مشهور بشه و کار کنه و استاد دانشگاه بشه...

و این باعث امیدواریه برای من، که منم میتونم...


تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392سـاعت 23:22 نويسنده صامت| |


برای ولنتاین از چند وقت پیشا فکر کرده بودم اما همچنان نمیدونستم چیکار کنم

ایده ی خاصی نداشتم و راستش دل و دماغش رو هم نداشتم

برای کسی که اونطوری درمورد مسائل مالی با من حرف زده بود و طوری برخورد کرده بود که انگار من آدم مادی ای هستم

برای کسی که نه معرفتی که معمولا آقایون توی این مسائل رو دارن رو داره و نه شعوری که از هر مردی انتظار میره رو...

میخواستم براش یه سبد چوبی بگیرم و توش رو پر از شکلات و آدامس خرسی کنم

براش خرس و کلی شمع بگیرم و ...

ولی دست و دلم نرفت

و مطمئن بودم ارزش این کارهای منو نمیفهمه

یه بطری خریدم که سرش چوب پنبه داره و توش رو اسمارتیز قلبی ریختم

با دوستم رفتیم میلاد نور

فوق العاده چیزهای آنتیک و دکوری ها و عروسک های خوشگلی داشت

قیمتشون هم به نسبت اینکه میلاد نوره و غربه و گرونه خیلی گرون نبود ولی به نسبت شرق گرونتر بود

یه انار سرامیکی دیدم که آبی فیروزه ای بود و واقعا چشمم رو گرفت

اندازه اش سایز انار طبیعی بود

گفتم اونو هم براش بگیرم ولی مغازه اش بسته بود

توی طبقه سوم کلی شکلات های خوشگل و شیک با بسته بندی های جذاب دیدیم که وحشتناک گرون بودن

مطمئن بودم بازار همینها خیلی ارزونتر هست

سریع از اونجا رفتم بازار و معظم الدوله...

هی سعی کردم خاطراتم جلوی چشمام نیان

هی فراموش کردم که راه و بیراه می اومدم اینجا برای دیدن کی...

سرمو گرم شکلاتهای متنوع کردم و سعی کردم ذهنم نره طرف خاطراتم

ولی نتونستم خیلی بگردم و بالاخره یه بسته شکلات خریدم که جعبه ش حالت 6 ضلعی داره و به ظاهر که خیلی هم بیشتر از قیمتشه

اسمارتیز قلبی هم خریدم و برگشتم که بیام خونه

بغضم گرفتته بود

حضور اون رو در همه جا حس میکردم

جو بازار باز منو تحت تاثیر قرار داده بود و باز مثل قبل فکر میکردم هنوز همون دورانه و انگار نه انگار 5ماهه تموم شده

خیلی دلم گرفت

دلم داشت فریاد میزد خدایا چرا نمیتونم فراموشش کنم؟

چرا از تموم این مدت دوسال و 5ماه فقط یکسالش رو با من خوب بود و یکسال سرد بود ولی من هنوز به اون یکسال خوبیش فکر میکنم؟

چرا با اونهمه تحلیل و تفسیرم برای جدایی و اونهمه دلایل منطقی برای اینکه به درد هم نمیخوریم هنوز فکر میکنم اشتباه کردم که از دستش دادم؟ این یکسال با من چیکار کرد که هنوز فکر میکنم دیگه محاله کسی رو مثل اون پیدا کردن؟

خدایا مگه قرار نذاشتیم اگه قرار نیست مال هم باشیم مهرش رو از دلم بیرون کنی؟ پس چرا هنوز وقتی یادش می افتم هرجایی که باشم نمیتونم جلوی خیس شدن چشمامو بگیرم؟

بدی های آقای دوست هم بی تاثیر نبود

اخلاقهای بچه گونه ش، حمایت نکردناش، معرفت و مردونگی نداشتنش،گرم نبودنش و.... همه و همه باعث میشد بیشتر مطمئن بشم که هیچکس برای من جای اونو نمیگیره

هیچکس نمیتونه منو اینقدر خالصانه دوست داشته باشه و با جون دل محبت کنه

خیلی دلم گرفته بود و گفتم کاش اون روز میدونستم قراره کی رو از دست بدم و التماسش میکردم که جدا نشیم

هنوز عذاب وجدان اذیتهایی که کردم باهامه

هنوز گریه م میگیره برای دم نزدنش

برای اینکه با اون سن و تجربه چطوری تونست من بی تجربه رو تحمل کنه؟ این تحمل کردنش چی بود جز دوست داشتن؟

اگه با کسی نبود میرفتم پیشش...اگه با کسی نبود میرفتم و میگفتم برگرد...

میگفتم تازه میفهمم کی رو از دست دادم

میگفتم تازه میفهمم همین تویی که معمولی ترین بودی بهترین بودی خاص ترین بودی...مرد ترین بودی

میگفتم تا آقای دوست رو نشناخته بودم نمیفهمیدم اون همه دلیل منطقی برای جدایی از تو چرت بود

اون روز خیلی حالم بد بود و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا توی اون شلوغی بازار مضحکه دست افغانی ها نشم

و های های گریه ام توجه کسی رو جلب نکنه

حال الانمم که اینها رو نوشتم دست کمی از اون روز نداره

حداقل الان خالی شدم و تونستم این بغض خفه شده رو رها کنم

بگذریم...میخواستم از ولنتاین بنویسما...مرثیه شد

خلاصه که همون یک بطری اسمارتیز و یک بسته شکلات رو تهیه کردم تا امشب

امروز رفته بودم آزادی تا 22بهمن رو عکاسی کنم آقای دوست هم بود ولی پیش من نبود

وقتی تموم شد و ملت رفتن آقای دوست اومد پیشم

گفتم 5شنبه برنامه ت رو هماهنگ کن ببینمت

گفت شاید اصفهان باشم...

لبم رو با دندونم محکم گرفتم و سعی کردم خودمو کنترل کنم...

باز من تدارک دیده بودم و آقا کار داشت....مثل تولدش که خون منو حسابی خورد تا تایم خالی برای من جور کنه...

گفت چهارشنبه میبینمت

منم که نه هنوز جعبه اماده کرده بودم و نه شمع گفتم حالا هماهنگ میکنیم

اومدم خونه . دوتا گلدون داشتم از همونایی که دیده بودین

رنگش کردم ولی توش پارافین نریختم فعلا چون ظرف شمع سازیم رو مادرجان لطف کرده انداخته دور

مقوای قرمز هم برای جعبه نداشتم و الان در حال حاضر دوتا گلدون خالی داریم و یه بطری اسمارتیز و یه بسته شکلات!

فردا صبح پامیشم شمع ها رو درست میکنم و یه شاپینگ بگ هم سمبل میکنم و سر راهم چند متر هم روبان میخرم و میبندم بهش!!!!

من که تقریبا مطمئنم آقای دوست کلا بیخیال بوده یا یادش نبوده یا براش مهم نبوده

این چند وقته هم که تا شب همش چاپخونه بوده و سرش حسابی شلوغ بوده

احتمالا فردا تشکر میکنه و اصلا به روی خودشم نمیاره!

یا شایدم سر راهش که داره میاد منو ببینه به اولین عروسک فروشی که برسه یه عروسک بخره بده فروشنده ها بذارن توی جعبه و بیاره بده به من!

و تنها زحمتش بردن انگشتاش توی جیب شلوارش باشه که اونم خب کار سختیه خب!!! متوجهین که؟

کلا موقع تولدهای دوستاش که میشه برای همه همینطوری کادو میخره!

سر راهش که داره میره تود یه چیزی میخره میبره!

حالا فردا مشخص میشه

من برم بخوابم دیگه

شبتون بخیر



تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392سـاعت 1:41 نويسنده صامت| |


دوستان عزیزم

من رو ببخشید که مدتیه کاهلی میکنم و نمنویسم

خیلی درگیر بودم و واقعا توان نداشتم بشینم ریز به ریز همه چیز رو بنویسم

تا نصفه مینوشتم و نمیرسیدم کاملش کنم و ثبت موقتش میکردم

الان یک عالمه پست ثبت نشده  نصفه نیمه دارم که همه رو یکجا کامل میکنم و میذارم

در کل من و آقای دوست خوبیم

هرچند با شناختن بیشترش و دیدن خونه شون و آشکار شدن شخصیتش به طور واضح تر،اون تفکراتم در موردش عوض شده اما در کل میشه گفت بد نیست...

ولی چندان خوب هم نیست

اون آقای دوست باکلاس با خانواده ی فلان و خونه ی فلان و شخصیت فلان، اون چیزی نبود که نشون میداد در ظاهر

و امروز که برای کمتر از یک ساعت خونه شون بودم و از همیشه بهم نزدیکتر بود فهمیدم اونی نبود که در ظاهر به همه نشون میداد

شاید خودش هم تقصیری نداشته و قصدش فریب دادن یا تظاهر نبوده اما خب بالاخره در یک جمله میشه گفت به اون خوبی ای که من فکر میکردم نبود و نیست

با این که آقای دوست 26 سالگی رو پشت سر گذاشته و سه سال هم اروپا زندگی کرده و تجربه مسافرت هم خیلی خیلی زیاد داشته اما به اون پختگی که باید باشه نیست

یعنی اون معرفت های مردونه ی خاص و اون مرام هایی که خیلی ها دارن رو نداره متاسفانه

البته ربطی به سن نداره

من باز نمیخوام آقای دوست رو با اون مقایسه کنم، که با سرافکندگی باید بگم از نظر اخلاقی و مردونگی و غیرت و مرام معرفتش اصلا و ابدا با اون قابل مقایسه نیست

اون هم وقتی با من دوست شد 28 سالش بود و اون موقع ها فقط یک سال با الانه آقای دوست فرقش بود اما شعورش و اخلاقش در حد بابای 50 ساله ی من بود

اون هم پدرش پشتیبانش نبود و حتی با وجود نداری و بی پولی هم باز اونقدر معرفت داشت که نذاره من بفهمم نداره یا داره یا الان پول توی جیبشه که منو فلان رستوران ببره یا نه

چند وقت پیش با آقای دوست پیاده راه میرفتیم که من هوس بستنی کردم

گفتم من میرم این بقالیه بستنی بگیرم

رفتیم و بستنی نداشت

بعدش یک جای دیگه هم دنبال بستنی رفتیم و نشد خلاصه

در مسیر پیاده روی مون خیلی سوپرمارکتهای بزرگ بود اما آقای دوست به روی خودش نیاورد که من هوس بستنی کرده بودم

منم هیچی نگفتم و کلا قضیه رو فراموش کردم

داشتیم باهم درمورد کار و اوضاع اقتصادی و این چیزها حرف میزدیم و آقای دوست داشت از خاطرات دوران دانشجوییش میگفت که گاهی حتی پول بلیت اتوبوسش برای برگشت به تهران رو نداشته

داشت میگفت اولین باری که گوشی خریده زمانی بوده که کسی گوشی نداشته

و اون یواشکی با شناسنامه مادرش سیم کارت میخره و تا صبح با دوست دخترش حرف میزده و سرماه که میشه قبض موبایلش که اون زمان 300هزار تومن بوده میاد جلوی در و پدرش میبینه

و کلی دعواش میکنه که مگه یه دختر چه ارزشی داره که 300هزارتومن برای حرف زدن باهاش خرج کنی

300هزارتومنم اون موقع خب خیلی بوده

و این میشه که به غرور نوجوونی آقای دوست بر میخوره و همون موقع زنگ میزنه به عمه اش که توی چاپخونه کار میکرده و بهش میگه برای من یه کار فوری جور کن

عمه جان هم کلی کار صحافی جور میکنه و آقای دوست دوتا کارگر میگیره و به بدبختی کارهای سخت صحافی رو شب تا صبح بیدار میمونده و انجام میداده، صبح ها هم که مدرسه بوده

و این میشه که اخرش آقای دوست 9 میلیون توی اون زمان کاسب میشه!

و باهاش دوربین میخره و یه پراید و بقیه س رو هم میذاره بانک!(بازم به 9 میلیونهای قدیم که چقدر کار میشد باهاشون کرد)

و خلاصه دیگه آقای دوست از پدرش پولی نمیگیره و غرورش هیچ وقت نمیذاره این کارو بکنه و به بدبختی خودش خرج خودش رو میداده و بعدش هم که خب اوضاع کار و کاسبیش بهتر میشه

داشت از دوران سخت دانشجوییش میگفت و از پسرایی که پولشون توی جیب پدرشونه از جمله برادر خودش

شبش هم کلی درد و دل کرد و از سختیاش گفت و گفت صامت فکر نکن من میتونم ببرمت فلان رستوران یا برات ریمل 400هزارتومنی بخرم!!!!!

من مثه داداشم نیستم که ماهی فلان قدر از بابام بگیرم خرج دوست دخترام کنم!!!!!!

حالا انگار منه بیچاره بهش گفته بودم باید منو ببری فلان رستوران یا باید فلان چیزو برام بخری!!!

تنها خرج زیادش توی این سه ماه فقط یه پیتزای 18 هزارتومنی بوده اونم توی یه فست فود

نه خبری از رستوران بوده و نه خرج زیادی

منم خدایی برام مهم نبود

حتی گاهی مینشستیم توی ایستگاه اتوبوس بستنی سالار میخوردیم و کلی هم بهم خوش میگذشت

اصلا در قید این نبودم که نه من حتما باید الان تو دارچین بشینم بیف استراگانوفم رو بخورم و 150 تومن پول نهارم بشه!

اون خودش باید شعورش برسه وقتی میخواد منو مثلا ساعت 1 ببینه قبلش خونه شون نهار نخوره

اونم وقتی که میدونه من از صبح دانشگاه امتحان داشتم و وقتی برای نهار خوردن نداشتم

بعدش هم بگه میخوای برات یه سیب زمینی بگیرم؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اینه اون معرفتی که میگم نداره

اینه اون غیرتی که هنوز توی وجودش بیدار نیست

من مرده ی رستوران و غذا نیستم در قید مادیات و این چیزها نیستم ولی وقتی طرفت میدونه تو گرسنه ای حداقل کاری که باید بکنه زدن یه تعارفه که بیا بریم برات یه چیزی بگیرم، اونم نه سیب زمینی!

باز من نمیخوام مقایسه بکنم و هی میخوام که دهنم بسته بمونه ولی نمیشه...

اون حتی وقتایی که دیرش شده بود و همه هی بهش زنگ میزدن و باید فوری میرفت

تا وقتی به من نهار نمیداد نمیرفت...

اونم توی صف شلوغ رستوران مسلم بازار

هرچی میگفتم برو من که مرده ی یه نهار نیستم، میرم خونه میخورم میگفت من نمیذارم تو گرسنه بری

میگفتم پس مسلم نریم  شلوغه تو دیرت میشه

بیا از همینجا یه فلافل بگیر گوش نمیکرد...میگفت نه من نمیذارم تو غذای آشغال بخوری!!!!!

اینه اون معرفتهایی که بعضیا دارن و بعضیام ندارن

به نهار و رستوران و کادو و این حرفها هم نیست

نمیخوام خیلی هم آقای دوست رو بکوبم

چون اونم خوبیهای خودش رو داره

و حتی شده گاهی توی کارت من پول نبوده و باید به حساب فلان جشنواره فلان قدر میریختم و آقای دوست خودش با کارت خودش ریخته و بعدن هم به بدبختی و با اصرار زیاد من و با زور من پول رو گرفته

اما خب این حرفش واقعا بد بود...

یعنی چی که فکر نکن من از این خرجها برات میکنم؟!!!! مگه من گفته بودم میخوام تو از این خرجها بکنی؟

هرکسی دیگه هم جای من بود بهش برمیخورد...

من برای ولنتاینش از این بطری هایی که سرش چوب پنبه داره خریدم که بلندیش حدود 10 سانته و سایزش متوسطه و داخلش هم میخوام اسمارتیز قلبی بخرم بریزم

و مونده بودم دیگه چیا بگیرم

گفتم میرم بازار تا ببینم میتونم شکلات خوب پیدا کنم که گرون هم نباشه

چند تایی هم شمع قلبی درست کنم

اما تا الان فقط بطری رو خریدم و هیچ کاری نکردم و نمیدونم چیا بگیرم

صندوق چوبی دیده بودم که توی ذهنم میگفتم شمع و شکلاتها رو توش بذارم اما خب خرج اضافی بود اونم برای کسی که اینطوری با من حرف زده...

و راستش دلم باهاش صاف نشد که زیادی هزینه کنم...

صندوق ترسنپرنت هم دیدم که با تلق درست شده و قشنگ هم بود

شاید از اونا درست کنم یا اگه قیمتش خوب باشه بخرم

همش یادم می افته پارسال کجا بودم و این موقع چیکار میکردم و امسال کجا...

دیشب توی وایبر به اون گفتم یه حرفی ته دلم مونده که بهت بزنم

اون موقع که اینا رو میگفتم داغ بودم اما الان 5 ماه گذشته و دیگه داغ نیستم اما حرفم همینه

به خیال خودت رفتی که منو بسپری دست یکی بهتر و خوشبخت و شاد باشم اما غافل از اینکه هیچکسی برای من تو نمیشه

اگه از سر دوست داشتن رفتی اشتباه محض کردی

خوند متنم رو ولی جوابم رو نداد

پشیمون نیستم از اینکه با آقای دوست هستم اما ناراحتم...

از این حرفهاش از اخلاقش از زودرنج بودنش

از بچه بودنش...

دیشب بهم میگفت من واقعا نمیدونم چرا توی این سه ماه هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده و من حتی یه بارم نتونستم  تو رو با خیال راحت بغل کنم! همش استرس داشتم یکی ببینه!!!

قبلا هم هزاران بار در این مورد باهم حرف زده بودیم

اما مثل ادمی که هرچند وقت یکبار همه چیز رو فراموش میکنه باز این سوال مسخره رو میپرسید

بهش گفتم خب شرایط مکانیش رو نداریم مگه من مقصرم؟

گفت نه من فکر میکنم تو میتونی جایی رو جور کنی ولی نمیخوای!!!!!!!

گفتم من واقعا هیچ جایی رو ندارم و این به این معنی نیست که من نمیخوام

نه منم بدم نمیاد کنار کسی که دوسش دارم باشم توی یه جایی که خیابون نباشه و دور و برمون پر از ادم نباشه

ولی خب چیکار کنم؟

گفت اگه برات مهم بود خب یه جایی رو جور میکردی!!!!!!!!!!!

گفتم خب تو چرا نمیکنی؟ مگه نمیگی همه ی آرامشت رو از بغل میگیری و جز این چیزی نمیخوای؟

خب تو برای رسیدنت به این آرامش بگرد یه جایی رو پیدا کن

تو که محدودیتهای منو نداری

و این چیزها وظایف پسره!

خیلی ناراحت شدم که پیدا کردن جا رو هم میندازه گردن من!!! دیشب بدترین شب زندگیم بود...

تا صبح توی رختخوابم هی از خواب میپریدم

به شدت احساس بدی داشتم

صبح با آقای دوست حرف زدم

بهش گفتم ببین من شرایطش رو ندارم و مثل اون خانومهای مکان دار نیستم

من محدودم شرایطم اینه

تو میتونی تحمل کنی یا نه؟ اصلا علاقه ای بهم داری یا نه؟

گفت دارم ولی تحمل این شرایط خب خیلی برام سخته!!!! حالا هرکی ندونه فکر میکنه من سرطان دارم و دارم با شرایط سخت شیمی درمانی دست و پنجه نرم میکنم!!!!

شرایط سخت حتما مکان نداشتن من بود!!!!

من والا نمیفهمم این چه چیزیه که میگه تحملش برام سخته و هرکسی هم نمیتونه تحمل کنه؟ یعنی الان من این وظیفه روی دوشمه که همه چیزم مهیا باشه؟ یعنی جدا خونه نداشتن من اینقدر قضیه ی حادیه که میگه تحمل این شرایط؟!!!!

یکمم پررویی بود این حرفش...

ولی من پرو نبودم که در مقابل بهش بگم شرایط تو از هرچیزی سخت تر و مسخره تره

یکسره که مسافرتی

وقتایی هم که مسافرت نیستی با دوستات بیرونی و شبها ساعت 2 برمیگردی و نیم ساعت که حرف میزنی خوابت میبره

یه نمایشگاه و یه گالری مثل آدم نمیتونم باهات برم و همش باید حواسم باشه این نبینه اون نفهمه

وقتت که آزاد نیست

از مادیات هم که عین این خسیس ها با یکی که تازه سه ماهه باهاشی اینطوری حرف زدی

اینم وضعیت اخلاقته

یک سره باید مواظب باشم بهت برنخوره و ناراحتم که بشی نازکشت باشم و شب و روز نداشته باشم تا حال تو رو خوب کنم و با اینکه بی گناهم ولی از دلت دربیارم

مرام و معرفتت هم که اینه

همه چیز رو هم که الحمدالله وظیفه ی من میدونی

من ابزار احساسات کنم من جا داشته باشم من اول تو رو مطمئن کنم که بهت علاقه دارم!

من موندم این وسط یه وقت سختت نشه خیلی!!!!خیلی بهت فشار میاد والا!

خیلی خیلی ناراحت بودم

و شدیدا داشتم به جدایی فکر میکردم

احساس میکردم هیچی نداره که به خاطرش بمونم

فقط میخواستم حمایتش رو توی عکاسی داشته باشم و یه جاهایی جاده باز کنم باشه

ولی با همه این اوصاف دوستش هم داشتم...

ساده بودنش و مهربون بودنش رو دوست داشتم

ولی دیشب که جا داشتن و مکان پیدا کردن رو هم انگار وظیفه ی من میدونست دیگه خیلی ناراحت شدم و بدی هاش پررنگتر از خوبیهاش شد

دوست داشتم زنگ بزنم به اون و فقط سرش فریاد بکشم احمــــــــــــــــــــق

بیا، اینم آدم هنرمند...اینم آدم آوانگارد با خانواده ی تحصیل کرده

اینم ادم اسم و رسم دار مشهور

اما خیلی خری که فکر کردی امثال اینا میتونن منو خوشبخت کنن!!!!

خیلی احمقی که ول کردی رفتی به خیال اینکه منو بدبخت نکنی

خیلی احمقی....

به شدت از انتخاب آقای دوست پشیمون و عصبانی بودم

احساس میکردم آدم بی معرفتیه

خودشم حالش خوب نبود

گفت صامت بهت گفته بودم همه ی آرامشم رو از بغل کردنت میگیرم و هیچی نمیخوام

باشه حالا از اینم میگذرم ولی میدونم که برام خیلی سخته!

بعدش هم گفت میخوام یه چند ساعتی توی خودم باشم

و اجازه گرفت که بره، این مودب بودنشم دوست دارم و احترام گذاشتنش و ادبش خیلی ارزشمنده برام

چهار پنج ساعت گذشت و دیدم اینطوری نمیشه....

پاشدم رفتم متروی نزدیک خونه شون و زنگ زدم بهش که پاشو بیا

گفت چرا بهم خبر ندادی و تا من بیام طول میکشه و ...

گفت بیا پارک نزدیک خونه مون

رفتم اونجا و اونم اومد و حرف زدیم

گفتم خیلی بی انصافی

گفت خب من احساس کردم تو شرایطش رو داری اما نمیخوای!!!

گفتم خیلی اشتباه احساس کردی

اینهمه که من به تو اثبات کردم  و ابراز علاقه کردم و فلان و لان کردم تو نکردی...

حالا بعد از اینهمه کارهای من و نشون دادنهای من میگی هیچ کاری نکردی؟

اون دختره هم میگفتا...میگفت دوسال و نیم سه سال عمرمو جونم و زندگیمو براش گذاشتم و آخرش گفت هیچکاری نکردی...

نمیخوام مثل اون دختره بشم

که از زندگیم بات بذارم و اخرش مثل الان بگی تو که کاری نکردی...تو که اثبات نکردی تو که نشون ندادی میخوای تو که نگفتی بهم علاقه داری

گفت لوس نشو...اینطور نیست

گفتم لحنت طوری بود که انگار جا و مکان داشتن رو از وظایف من میدونی! یه جوری از شرایط گفتی انگار این مسئله فقط مربوط به منه

خب توام شرایطش رو نداری

خوبه الان منم بگم تو شرایطش رو نداری و کلی سرکوفت بهت بزنم ؟

این مسئله ی هردوی ماست

اگه جایی نیست که تو به ارامشت برسی مشکل من نیست فقط

مشکل هردوی ماست

وگرنه منم دوست دارم با ارامش پیش کسی که دوسش دارم باشم

گفت چقدر دوست داری؟

گفتم خب خیلی...

گفت مطمئنی خیلی؟!

لحنش عجیب بود برام...گفتم آره معلومه خب کی بدش میاد با کسی که دوسش داره باشه؟

گفت الان خونه مون هیچکس نیست ولی نمیشه بریم!

لحنش طوری بود که انگار منتظره من اصرار کنم و انگار میخواد امتحانم کنه ببینه واقعا دوست دارم پیشش باشم یا نه

مم گفتم خب چرا نمیشه؟

گفت هر کدوم خانوادم یه جا رفتن و ممکنه هر لحظه برگردن

گفتم خب به تک تکشون زنگ بزن ببین کجان

به خواهرش زنگ زد و دید با دوستاش بیرونه و حالا حالاها نمیاد

به مادرش و برادرش هم همینطور

اما پدرش میدون نزدیک خونه شون بود و داشت میرسید...

گفت نمیشه بریم صامت بابا داره میاد

گفتم خب به یه بهونه ای یهش بگو یه جایی بره

یادش افتاد امروز فلان نمایشگاه توی فلان گالریه که فرمانیه هست

کسی هم که نمایشگاه گذاشته بود از دوستانشون بود و سفارش کرده بود بیان حتما

زنگ زد به پدرش که آقای فلانی گفته حتما نمایشگاه رو بیان و متظرمونه

شما برید با مترو منم خودمو میرسونم...

ماشینشون خراب شده بود و پدرش رو به هر دردسری بود راضی کرد اینهمه راه رو با مترو تا فرمانیه بره...

خیالش که از بابت خانواده راحت شد رفتیم خونه شون

یه خونه ی قدیمی تک واحدی که حیاط هم داشت

و خونه خوش ساخت و خوبی بود

اونطورها که فکر میکردم اصلا نبود

یه خونه ی 80-90 متری که فکر میکنم 3خوابه بود

تر و تمیز بود اما لوکس و اونطوری که از خانوادشون و دورنمایی که من داشتم انتظار میرفت نبود...

حدود نیم ساعت چهل دقیق پیشش بودم

بهش گفتم دیدی بهت گفتم هرچی خدا بخواد همون میشه

دیدی گفتم اگه خدا بخواد اتفاق می افته

گفت مطمئن باش من ایمانم رو به خدا دارم...

کم کم اماده شدیم تا بریم مترو و من برم خونه  و ایشون هم بره فرمانیه! چون بدجوری پدرش رو کاشته بود و ساعت 8 اونجا تعطیل میشد و ایشونم به پدرش گفته بود دارم میام

تا از در اتاق بیرون رفتم و داشتم از پله های ساختمون پایین میرفتم زنگ آیفون رو زدن...

دیدم آروم از توی راه پله ها صدام کرد که برگرد بالا...

رسیدم بالا و گفت مامانم پشت دره!!!! بدو برو طبقه بالا و تا بهت زنگ نزدم پایین نیا!!!!!

بدو بدو از پله ها رفتم بالا و مامانش که رفت داخل منم رفتم بیرون از ساختمون...

آقای دوست بیرون منتظرم بود...

گفت خدا رحممون کرد...مامان من هیچ وقت زنگ نمیزنه...همیشه کلید میندازه میاد داخل

چه به موقع زنگ زد...اگه توی حیط با هم روبه رو میشدین چی؟

اگه اون موقع که توی اتاق بودیم کلید می انداخت می اومد که بیچاره شده بودیم...

بدو بدو توی اون ترافیک افتضاح خودمون رو به مترو رسوندیم و منم مدام استرس دیر رسیدنم رو داشتم...

ازاون طرف هم پدرش بعد از دوساعت هنوزم نتظر بود آقای دوست بره اونجا و گالری داشت تعطیل میشد

با هزار استرس هرکدوم راه خودمونو رفتیم و الان هم ایشون با دوستاش رفته بیرون

و هنوز با هم حرف نزدیم که چی شد چی نشد....



تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392سـاعت 22:24 نويسنده صامت| |


یعنی خداییش کی فکرش رو میکرد در اینده ای به این نزدیکی چنین اتفاقی بیفته؟

پس بذارید کامل توضیح بدم

یه چندتا عکسای اون خانوم رو لایک کردم

و بعد با خودم فکر کردم چطوره از در دوستی باهاش وارد بشم

و بشم یکی از بهترین دوستانش

تا جایی که بهم اعتماد کنه و خیلی از حرفهاش رو بهم بزنه

بهش پیام دادم و مثل اون هزار نفری که زیر عکساش کامنت میذارن از زیباییش تعریف کردم

واقعا هم چشمای زیبایی داره

چهره ش خیلی خونگرم نیست و میشه گفت خیلی سرده

ولی چشمای درشت سبز آبی داره

و یک پیشونی بلند

برخلافه تصورم از اخلاق سردش، خیلی هم خونگرم بود و با کلی آیکون ماچ و بوسه جوابم رو داد

و در مقابل اونم از زیبایی من تعریف کرد!!!!

همینطوری هی من تعریف و تعارف اون تعریف و تعارف

گفت برای فلان مراسم که توی اسفند ماهه اگه بیای میبینمت

گفتم آره برای اون مراسم حتما میام

گفت قبلش حتما هماهنگ میکنیم که همدیگه رو ببینیم

حالا نمیدونم منظورش هماهنگی برای این مراسم بود یا کلا میخواست قبل از اون مراسم هم منو ببینه

به هرحال من گفتم که باعث افتخارمه! (دروغگوی جالبی شدم)

کلی هم گفتم که به داشتن همچین دوست زیبا و هنرمندی افتخار میکنم و ...

در مورد یکی از مجموعه عکسهای بی نظریش حرف زدیم

که این چیه اینو چطوری گرفتی چیکارش کردی

اونم توضیح داد و کلی هم مهربون برخورد کرد

گفت بعد از عیدم سخنرانی دارم و دوست دارم که بیای

گفتم خوشحال میشم

یک مقدار دیگه هم تعارف و قربون صدقه بار هم کردیم و کلا صحبتمون یک ربع شد!

شاید من خیلی آدم عوضی ای شده باشم

شاید دیگه راحت میتونم دروغ بگم و یک دوست در ظاهر خوب و در باطن عوضی باشم

ولی این کارو به خاطر رابطه ام کردم

به خاطر تردیدهام کردم

دارم یاد میگیرم چطوری با سیاست باشم

چطوری عوضی باشم

چطوری ظاهرم با باطنم فرق کنه تا سرم کلاه نره

چطوری از در دوستی وارد بشم

چطوری با آدمها حرف بزنم و کاذبانه قربون صدقه شون برم!

نمیدونم اون خانوم چرا اینطوری مهربون حرف زد و خودشو مشتاق نشون داد که ببینه منو

شاید اونم یک بوهایی برده باشه

بالاخره چند نفری منو با آقای دوست دیده بودن

قبل از اینکه باهم دوست بشیم توی اون مراسم اختتامیه پیش هم نشسته بودیم و باهم رفتیم خونه

شاید اون چند نفری که ما رو چندجایی باهم دیدن برای اون خانوم خبر بردن

و دقیقا اولین باری که منو آقای دوست توی خانه هنرمندان همدیگه رو دیدیم

اون خانوم بالای سر ما توی بالکن بوده و بعدن به آقای دوست گفته بوده اون خانومه که چشماش سبز بود اومد باهات سلام علیک کرد کی بود؟

از توی بالکن اون بالا هم رنگ چشمای  منو دیده بود! به این میگن نگاه تیز بین!!!!

و حالا اتفاق مهم و باورنکردنی ای که افتاد چی بود

چند روز پیش آقای دوست جایی سخنرانی داشت و منم رفته بودم

آخر مراسم که شد همه ایستادن تا عکس دسته جمعی بگیرن

و بعدن اون عکس رو توی ف.ی.س بوک گذاشتن و روی پیج منم بود

اون خانوم چند دقیقه بعد از تموم شدن صحبتمون پیام داد که این چه مراسمی بوده و کی بوده

منم گفتم آقای دوست اونجا سخنرانی داشتن و فلان روز بوده

از عمد اسم آقای دوست رو آوردم تا ببینم چه واکنشی نشون میده

دیدیم کلی آیکون خنده گذاشت و گفت آقای دوست؟(فامیلیش رو گفت)

گفتم آره دیگه همون عکاسه! من که زیاد نمیشناسمش! چطور مگه؟!!!

گفت وای خدایا مردم ازخنده!!!! آقای دوست؟!!

تعجب کردم...ولی از واکنشش مشخص بود داره حساسیت نشون میده...

داشتم موفق میشدم...

خودمو زدم به اون راه: چی شده مگه عزیزم؟چرا میخندی گلم؟

گفت آخه تو نمیدونی این چه آدمیه...نمیدونی کیه این آقای دوست.....

گفتم من نمیشناسمش همینطوری مراسم رو رفته بودم

گفت شماره ات رو بده زنگ بزنم

حالا ساعت چند بود؟ 12 و نیم شب !

چاره ای نبود

باید حرف میزدم باهاش

زنگ زد

یه صدای آروم

خیلی فوری هم شروع کرد از رابطه اش با آقای دوست گفتن

گفت میدونی...من با آقای دوست،دوست بودم، اینا بین خودمون بمونه

دوسال و نیم باهم بودیم

نمیدونی چی کشیدم توی این دوسال و نیمه

خیلی دوسش داشتم که باهاش موندم ولی اون قدر نشناس بود

چقدر کمکش کردم توی این جشنواره ها

چقدر هی وادارش کردم کار بفرسته و حالا شده خدای جشنواره ها

اصلا کلا کارش شرکت کردن توی جشنواره ست کار دیگه ای نداره

خدارو شکر هیچیم بلد نیست! فقط بلده تحلیل سطحی کنه عکسها رو

من میخوام بدونم توی اون سخنرانی چی اومده گفته/؟

چی داشته که بگه! اصلا بگو آخه تو چی بلدی که سخنرانیت بازدهی داشته باشه!

من نمیدونم اصلا این بچه میره سرکلاساش چی درس بده! چی داره بگه اخه؟

جر اتوماتیک عکاسی کردن و شانسی از توش عکس خوب پیدا کردن!

یه بار کار فلان عکاس خارجی رو بهش نشون دادم

میدونی برگشت چی گفت؟

گفتم نه

گفت نه خداوکیلی فکر میکنی چی گفت؟

گفتم از همون تحلیل های سطحی که میگی کرد؟

گفت آره اینو گفت و اونو گفت(یکسری اصطلاحات عکاسی)

و باز شروع کرد به خندیدن

آخه تو نمیدونی این چه جور آدمیه...نمیدونی...

گفتم آره خب معلومه.من نمیشناسمش ایشونو اصلا!

حالا مگه چطور ادمیه؟

گفت خب من باهاش دوست بودم

توی این دوسال و نیم فقط اذیتم کرد!

گفتم خب اگه اذیتت میکرد چرا ازش جدا نشدی؟چرا دوسال و نیم کشش دادی؟

گفت اخه دوسش داشتم

گفتم اون چی؟اونم دوستت داشت؟

گفت به ظاهر میگفت آره داره ولی رفتارش که اینو نشون نمیداد

مثلا میرفتیم بیرون میرفتیم این گالری ها و نمایشگاه ها

هی به م نمیگت برو اونور برو اونور پیش من نایست

دیگران میبینن دیگران میفهمن!

خداشاهده همه دخترا می اومدن باهاش سلام علیک میکردن با همه شون حرف میزد

ولی هی به من میگفت برو اونور برو اونور

و همینطور صدای فین فین گریه ش میپیچید توی تلفن...

گفت اون بدترین کارها رو بامن کرد

دست روی من بلند کرد

کاری که هیچ مردی نباید با هیچ زنی بکنه...اون منو زد صامت!!!!

نیم ساعتی حرف زد و گریه کرد و از بدی های اقای دوست و خوبیهای خودش گفت و اخرسر هم گفت حتما میخوام توی این هفته ببینمت!

منم گفتم آره عزیزم حتما حتما!!!!

شبش با سیامک حرف زدم

گفتم آره من خواستم از در دوستی با دختره وارد شم

سیامک گفت خیلی کار اشتباهی کردی

گفتم چرا؟

گفت از من نخواه چیزی بگم!!!

باز داشت سرناسازگاری رو باز میکرد

گفتم سیامک تو رو خدا حرف بزن

گفت بببین من شاید آدم نباشم ولی غیر ادمها رو خوب میشناسم...

گفتم منظورت اون دختره ست؟

گفت آره...دور شو ازش فقط دور شو

گفتم میخواد ببینتم

گفت نرو صامت...نرو پیشش ازش دوری کن

خیلی ترسیدم...فهمیدم گاف بزرگی دادم

گفتم حالا چیکار کنم؟

گفت نمیدونم ولی اگرم رفتی ببینیش خودتو بزن به کوچه علیچپ و اصلا نذار درمورد آقای دوست حرف بزنه

هی بحث رو عوض کن

گفتم پس تو نظرت اینه اعتمادم به آقای دوست بیشتر باشه؟

گفت آره...صد در صد

اگه دوسش داری پس بزن تو دهن دیگران


ادامه دارد..





تاريخ جمعه چهارم بهمن 1392سـاعت 3:52 نويسنده صامت| |


اونقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم

شنبه ی هفته ی پیش آقای دوست بالاخره از سفر برگشت و طی یک دیدار خیلی آتیشی و متفاوت، دق و دلی

این نه روز دوری رو درآوردیم

و همینطور خیلی حرف زدیم، درمورد چیزهایی که داشت ذهن منو مثل خوره میخورد

من یک دوستی دارم که تاحالا ندیدمش و قبلا هم درموردش براتون یه چیزایی گفته بودم

یه دختر فوق العاده با تجربه و بی اندازه وارد در زمینه رابطه

ایشون عاشق یکی شده که پسر بی مسئولیتیه و اولین باری که باهم ارتباط جسمی برقرار کردن اون آقا با این

دوست ما سرد میشه

و دوست من هم که بی اندازه از رابطه شون راضی بوده فقط به دلیل کشش جنسی هلاک ایشون شده و خلاصه  چنین شخصیتی داره

میگفت همه میگن رضا یه پسر عوضی و فلان کاره ست که کارشو انجام میده و در میره!

ولی یه چیزایی هست که جز دونفری که توی رابطه هستن کسی نمیبینتشون

مثل برق چشمهای طرفت

مثل حرفی که چشماش هات میزنه

یه چیزایی هست که تو فقط میدونی نه هیچکس دیگه

تو به اون حرف چشماش گوش بده نه حرف مردم

درسته رضا بی مسئولیته و نمیخواد حتی زیر بار مسئولیت رابطه بره چه برسه به ازدواج

ولی من یه مظلومیتی رو توی چشماش میبینم

یه سادگی میبینم پشت این چهره ای که همه ازش دارن

و به خاطر همین نمیتونم بیخیالش بشم و منم مثل دیگران فکر کنم یه هرزه ست که هیچ علاقه ای هم به من

نداره و فقط به خاطر جسمم همون یه بار رو با من بوده و بعدش دور شده ازم

باخودم فکر کردم به آقای دوست..

به اینکه همه میگن مواظب باش

به اینکه همین دوستم میگه یه مادر فلان به تمام معناست!(دوستم خیلی بی ادبه شما ببخشینش!)

به اینکه همه دارن به من اخطار میدن حواستو جمع کن

ولی چیزی که از همون روزهای اول آشنایی فکر منو به سمت ایشون هدایت میکرد یه نجابت خاصی بود

چیزی که میدونم هیچکس حسش نمیکنه جز خودم

اگه الان با من حرف از راحتی میزنه به خاطر اینه که الان دیگه من رسما کنارشم

چرا توی اون سه ماه به جایی جز چشمهای من نگاه نکرد؟چطور سه ماه تحمل کرد اصلا؟

آره میخوام توجیهش کنم

میخوام دفاع کنم از حس خوب و اعتمادم بهش

شاید خراب بشه این اعتماد اصلا

شاید خودش بعدن اثبات کنه که دروغ بوده چشماش

ولی الان که هست میخوام که بمونه

این چند روزه خیلی فشار فکری روم بود

رفتم تا باهاش حرف بزنم

رفتم بهش بگم بالاخره هدف تو چیه از بودن با من؟

بالاخره از من انتظاری داری یا نه؟

رفتم بگم من فکر میکنم تو متناقضی

تو میگی نمیخوای تو میگی آرامشت توی چیز دیگه ایه ولی من فکر میکنم میخوای...

اگه نمیخوای چرا مدام میگی راحتی بیشتر؟

اصلا این راحتیه چیه که من تاحالا نفهمیدم؟

رفتم بهش بگم دارم در موردت بد فکر میکنم

دارم فکر میکنم نمیتونی نخوای دست خودت نیست دست هیچ کسی نیست کی میتونه بگه من نمیخوام و پای

حرفشم بمونه؟ مگه میشه اصلا این نیاز طبیعی نادیده گرفته بشه؟

دارم فکر میکنم هنوز دوماه نشده میخوای!....

رفتم بگم دارم له میشم زیر این فشارهای فکری

داره خراب میشه اعتمادم بهت

فکر میکنم مدام به فکر جدایی هستی

تا یه اتفاقی می افته تو تحمل نداری درستش کنی و زود جا میزنی

اون ذهنیات خوب داره خراب میشه

رفتم بهش بگم خرابشون نکن

رفتم بگم من این رابطه رو شروع نکردم که به این سادگی تمومش کنم

من موندم که بمونم،با مشکلاتت با مسائلت به خوب و بدت

من نمیترسم از مشکل داشتن تو

رفتم که بگم میخوام توام همینطور باشی

میخوام بدونم میسازی با کم و زیاد من؟میسازی با محدودیتهای من؟

گفت آره...وقتی تو با این مشکلات من ساختی و موندی کنارم و نرفتی،منم میمونم و خودمو وفق میدم با خانوادت

با محدودیتت با دختر بودنت با رابطه نخواستنت

حرف زدیم

خیلی حرف زدیم

گفتم زود رنجی درست، ولی نباید من مدام در استرس باشم

نباید با هراتفاق توی دلم خالی بشه که الان تو میگی کات

اگه واقعا این رابطه به هوا بنده و با هر چیزی میخواد از هم بپاشه بگو من تکلیف خودمو بدونم

گفتم من اصلا از احساس تو مطمئن نیستم

هیچ نمیدونم اصلا علاقه ای از جانب تو هست یا نه

گفتم بهت اعتماد ندارم که بتونی با منو شرایطم کنار بیای

به موندت به علاقه داشتنت اعتماد ندارم

و به شدت احساس میکنم علاقه ام به تو یکطرفه ست

حرف زدیم

خیلی حرف زدیم

گفت مطمئن باش اگه یکطرفه بود کارمون به اینجاها نمیکشید

ادامه نمیدادیم با هم

گفت یه فرق تو با بقیه این بود که تو خودت رو تحمیل نکردی

تو گذاشتی من انتخابت کنم

و حرف زد

اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم

تا متقاعد شدم

تا فهمیدم اونقدرا هم که من فکر میکنم تو دلش خالی نیست

نه خالی نبود

آقای دوست فقط تردید داره

و تمام این تردیدش به خاطر رابطه های قبله

و اما چیزی که خیلی فکر منو به خودش مشغول کرده بود رابطه ی دیگه مون بود که آقای دوست میگفت نمیخوام

ولی من فکر میکردم میخواد.یعنی از حرفهاش و کارهاش مشخص بود میخواد

یعنی یه جوری با دست پس زدن با پا پیش کشیدن

مثلا حرفش رو میزد و خیلیم حس و حالش خوب بود ولی میگفت نه من تو رو به خاطر این رابطه نمیخوام!

کلا این تناقضاتش داشت دیوانه م میکرد

بهش گفتم بالاخره تو میخوای یا نه؟

گفت من میتونم جلوی خودمو بگیرم و نخوام.من که تو رو به خاطر این قضیه انتخابت نکردم که

گفتم ولی فکر من خیلی درگیرشه

برای اینکه احساس میکنم تو میخوای

گفت نه

من برای اینکه بهث ثابت کنم تو رو واسه این مسئله نمیخوام و آرامشم رو از چیزای دیگه ای میگیرم نمیخوام و

سعی میکنم دیگه کاری نکنم که حال و هوای جفتمون بره اون سمتی!(مدیونین فکر کنین دیگه حرفی نزد و کاری

نکردها)

ولی ازا تفاقی بگم که اون روز قبل از اینکه ببینمش افتاد

ساعت 11 بود و من میدونستم آقای دوست ساعت 10 از جلسه امتحان بچه های کلاسش بیرون اومده

ولی خبری ازش نبود

یه لحظه دلم یه طوری شد و خواستم بهش زنگ بزنم

زنگ زدم برنداشت...

خب این اتفاق تازگی نداشت

یکی از تفاوت های فاحش آقای دوست و "اون" این بود که آقای دوست خیلی گرفتار بود و گاهی میشد یک روز کامل هم تلفنهاش رو جواب نده و منم دیگه برام جا افتاده بود نباید گیر بدم

و بذارم خودش که کارش تموم شد بهم زنگ بزنه

ولی اون روز نمیدونم چرا وقتی دیدم برنمیداره سه بار دیگه هم زنگ زدم...

دلم شور افتاد اصلا...

در صورتی که شور زدن لزومی نداشت و هیچ وقت اینطوری نمیشدم

تا اینکه اس ام اس داد بهت زنگ میزنم

بعدش زنگ زد و هماهنگ کردیم که برم ببینمش و ...

توی ماشین نشسته بودیم که پرسیدم کجا بودی جواب ندادی؟

گفت میدونی چه اتفاقی افتاد امروز؟

گفتم نه

گفت نمیدونم باید بهت بگم یا نه

اصراری نکردم بگه

خودش ادامه داد اون مدیر گروهه رو یادته؟

گفتم همون که اول آشناییمونم گفته بودی کلی بهت گیر داده که بیا خونه مون بیا خونه مون؟!

گفت آره

گفتم خب؟حالا باز گفته بیا خونه مون؟

گفت آره

نشسته بودم داشتم فرم روزهای تدریسم برای ترم آینده رو پر میکردم و هیچکس توی اتاقش نبود

پاشد اومد جلوی روم وایساد

همینطوری هی نگام کرد!و باز حرفهای قبل رو تکرار کرد

گفتم نه خانوم فلانی.من نمیتونم با شما باشم و همونطوری مثه قبل جوابش رو دادم

ولی هی تکرار کرد ت ااینکه وسط حرفهاش تو زنگ زدی پشت سر هم....

با خودم گفتم توام مثل اینکه این وضعیت رو حس کردی.چون هیچ وقت 3-4 بار پشت سر هم زنگ نمیزدی

فهمیدم یه چیزی بهت الهام شده و نگرانی که داری هی زنگ میزنی

گوشیم رو گرفتم جلوی مدیر گروهه بدون اینکه نگاهش کنم...

گفتم ببین...اینی که زنگ میزنه رو ببین...من بهش متعهدم...من به این خیانت نمیکنم خانوم

دیگه دست بردارین

اونم برگشت گفت این دوست دخترت که نمیتونه شب تا صبح پیشت باشه که...میتونه؟

خب تو با این دوست باش

شبا هم تا صبح بیا پیش من..............

یعنی خون داشت خونم رو میخورد...اصلا به اقای دوست نگاه هم نکردم

بهش گفتم میخواستی بگی کی گفته شب تا صبح پیشش نیستم؟

آره جسمم پیشت نیست

ولی تا صبح که کنارمی و داری باهام حرف میزنی که

روحم که پیشته که...

آقای دوست گفت آب پاکی رو ریختم روی دستش

دیگه فکر نمیکنم پیشنهادش رو تکرار کنه

ولی الان دو دل شدم برای ترم آینده برم اونجا برای تدریس یا نه

به نظر تو برم؟

گفتم من هیچی نمیگم.عقل خودت باید برسه

گفت ناراحتی از دستم؟

گفتم نه...مگه تقصیر توئه؟

از این هرزه ها زیادن...من بهت اعتماد دارم

میدونم که ارزش این اعتماد رو میفهمی و ازش سواستفاده نمیکنی

گفت قبلا بهت گفته بودم که وقتی با کسی هستم نمیتونم به کسی دیگه فکر کنم

قبلا بهت گفته بودم که به شدت آدم تک پریم

بهت گفته بودم چشمام روی همه بسته میشه وقتی با توام

حتی توی بدترین شرایط

گفتم تو خودت میدونی و خدای خودت

مطمئنا خدا نمیذاره در حق من ظلم بشه

تاحالا که نذاشته

تاحالا که همیشه حق منو گرفته از کسی که ظلم کرده بهم

منم به تو اعتماد دارمو نمیتونمم مدام هی بشینم فکرکنم الان کجایی الان کدوم دختر هرزه داره در گوشت زمزمه میکنه و ...

چون مریض میشم اینطوری و رابطه مونم به زوردی زود از هم پاشیده میشه

من نمیچسبم بهت کنترلت نمیکنم.

تو رهایی

هرکاری دوست داری بکن.خدا اون بالاست

گفت خیلی با وجدانم درگیرم

همیشه میترسم آه اونایی که منو میخواستن و من بهشون میگفتم نه، دامنم رو بگیره!

گفتم یعنی چی؟مگه ادم باید با هرکسی که اومد گفت میخوامت دوست بشه؟

گفت نه منظورم این نیست اخه یه جاهایی میتونستم بهتر بگم نه

اونا گریه کردن!

تو دلم گفتم به جهنم که گریه کردن!مدام یه مشت عوضی دور و برت بودن دیگه!

تا شب با هم بودیم و حرف زدیم و آقای دوست دق و دلی این چند وقت دوری رو خوب درآورد!بعد میگه من هیچی

نمیخوام!!!! آره کاملا مشخصه!!!!

ولی اصلا طوری نبود که من بدم بیاد

نه تنها اینطوری نبود بلکه نظر منو هم کاملا به این قضیه عوض کرد

با خودم فکر کردم دیدم نظرم داره به این مسئله عوض میشه

نمیدونم این خوبه یا بده

ولی من دیگه اون حساسیت های قبلی رو ندارم

و باید بگم که الان فکر میکنم این رابطه جسمی هم جزئی از رابطه هست و بد نیست که باشه

نه تنها تجربه ی آدم رو زیاد میکنه و باعث میشه ادم پس فردا توی زندگی مشترکش به مشکلی از این نظر برنخوره بلکه خیلی حس ارامش خوبی داره وقتی با کسی که دوسش داری این رابطه رو برقرار کنی

نمیدونم چه اتفاقی در من افتاده که نظرم کاملا برگشته

البته حرفهای دایی بی تاثیر نبود

زندایی یک دختر سنتی کاملا بی تجربه در این زمینه بوده و من همیشه فکر میکردم خب اینطوری خوبه

و طرفت خوشحال میشه وقتی ببینه تو هیچ رابطه ای نداشتی و هیچی بلد نیستی

ولی وقتی دیدم داستان عشق دایی به کجاها رسیده و یکی از دلایلش هم همینه نظرم عوض شد

دایی میگفت همسرش کلا این کاره نیست

و دایی رو در این زمینه درک نمیکنه

درسته زندگیشون بیشتر به خاطر درک نکردنهای زندایی و گیر دادنهاش سرد شده ولی یکی از دلایلش هم این بوده

دایی من بی اندازه هات و زندایی یک دختر کار نابلد

درسته دایی این رو از اول میدونسته و انتخاب خودش بوده ولی الان به عنوان یک مردی که 10 ساله ازدواج کرده پشیمونه

وقتی حرفهای دایی رو شنیدم دوست نداشتم این مشکل برای منم اتفاق بیفته

و یکی از دلایلی که نظرم عوض شد این بود

به آقای دوست گفتم رابطه های قبلیت در چه حدی بودن؟

گفت کامل کامل!

گفتم چطوری؟

گفت با کسی که خیلی دوستش دارم و گفته بودم که خانوادش خیلی مذهبی بودن وقتی چندباری رابطه برقرار کردیم

نتونست طاقت بیاره و به من اصرار کرد دختریش رو از بین ببرم

ولی من اونموقع 19 سالم بود و میترسیدم و مخصوصا که خانواده ی اون خیلی مذهبی بودن

و درآینده براش مشکل ایجاد میشد

ولی خودش طاقت نیاورد و خودش رفت اینکارو انجام داد!!!!!!!!!!!!!

چشمام گرد شد

پرسیدم چطوری؟! گفت با انگشتش شاید ! نمیدونم چطوری!

گفت طاقت نداشت رابطه اش کامل نباشه خیلی هات بود با اینکه تاحالا تجربه ای نداشت

و میگفت نمیتونم ببینم خودم لذت میبرم و تو هیچی

ولی صامت ازت خواهش میکنم تو هیچ وقت اینکارو نکن!( نمیدونم چرا فکر کرده بود من به خاطر کسی که از

همون اول تاکید کرده ازدواج بی ازدوج چنین کاری با اینده ام میکنم!)

گفتم چشم.مطمئن باش اگرم رابطه ای داشته باشیم این اتفاق نمی افته

پرسیدم بعدیا چی؟

گفت اونی که توی اون کشور اروپایی باهاش بودم که مشکلی نداشت که

اون خانوم هم که باهاش بودم(همون خانومی که من دوست ندارم اسمش رو بیارم) توی بچگی آپاندیسش رو

عمل میکنه و دکتر مجبور میشه دختریش رو برداره

و اونم که مشکلی نداشت

گفتم پس ظاهرن من این وسط آکبندم! بقیه همه اوپن بودن!!!!

حالا کجا میرفتین؟

گفت من که هیچ جایی رو ندارم اونا خودشون جا جور میکردن!!!!!! ( آیا شما هم مثل من عاشق این خانومهای

عزیز مکان دار هستید؟!!! من که هلاکشونم!)

گفتم پس تو فقط افتخار میدادی باهاشون دوست میشدی؟

خودشون پول که داشتن ماشین که داشتن و می اومدن دنبالت

جا و مکان هم داشتن دختر هم که نبودن و خلاصه که خوش به حال شما

گفت حالا جالبیش اینه که خودشون میخواستن و من هیچی نمیگفتم!

من اصراری نمیکردم رابطه داشته باشیم

ولی خودشون دوست داشتن

الحمدالله رب العالمین که من فقط با این خانومهای پیشین تفاوت های فاحش و زمین تا اسمونی دارم

خیلی ناراحت شدم از شنیدن این حرفها

مخصوصا با شناختی که از آقای دوست داشتم میدونستم تحمل سختی کشیدن نداره

و همش به این فکر میکردم که چون من مثل اون خانومهای عزیز نیستم و اقای دوست هم به اون سبک زندگی

عادت کرده با من دووم نمیاره

من دختر بودم.آقای دوست عادت به رابطه ی کامل داشت

من محدودیت داشتم من نمیتونستم با آقای دوست برم سفر

من جایی نداشتم مثل اون خانومها.

من کاملا با اونها فرق داشت م ونگران بودم طرد بشم

درسته همه میگن تو با اونا فرق داری و اصلا نباید خودتو باهاشون مقایسه کنی

ولی ولی ولی....این حرفها برای پسریه مثل "اون" نه آقای دوست

آره "اون" اصلا قابل مقایسه با آقای دوست نیست

آقای دوست دو سه دفعه تاحالا با نازک دلی و زود رنجیش ثابت کرده مرد روزای سخت نیست

مثل "اون" نیست که یک سال بشینه به پای منی که اونهمه اذیتش کردم

نیست... نیست....

درم ورد این مسئله با هم حرف زدیم

گفت میدونی صامت

من اصلا نمیخوام با تو رابطه جسمی داشته باشم

تو تاحالا تونستی به من آرامش بدی و من کنارت خوشحال و آروم بودم

تو تونستی درکم کنی بهم گیر ندی آرومم کنی ارامشم رو فراهم کنی

من ازت چیزی جز این آرامش نمیخوام

من به هدف رابطه جسمی و جنسی جلو نیومدم

بعدشم

هیچ کدوممون شرایطش رو نداریم

نه من جای خاصی رو دارم که حتی بتونم بدون استرس بغلت کنم و هم اینکه تو دختری!

گفتم اشتباه نکن

دختر بودن من به لذت این رابطه صدمه ای نمیزنه. اینهمه آدم هستن که رابطه شون رو دارن و دختره م هستن و هر دو طرف هم لذتشون رو میبرن

تو عادت کردی به رابطه ی کامل

گفت ایناش اصلا برای من مهم نیست

تو فکر نکن من نمیخوامت یا برام لذت بخش نیست داشتن این رابطه نزدیک با تو

من دارم مراعات تو رو میکنم

من دارم برای ارامش تو حرف میزنم

میگم نمیخوام ازت

بیا دیگه حرفشو نزنیم

دیگه بهش فکر نکنیم

گفتم باشه هرچی تو بگی

ولی امروز به یک اخلاق مسخره ای در خودم پی بردم

تا روزی که من فکر میکردم من این رابطه رو با آقای دوست به زودی خواهم داشت همش حالم بد بود و نگران بودم

که زوده و نمیخوام و اگه منو واسه بدنم بخواد چی؟اگه علاقه ش به من در اثر داشتن اون رابطه زیاد بشه

چی؟من میخوام واسه اخلاقم دوستم داشته باشه و بعد که ازش مطمئن شدم رابطه جنسی

حالا که گفته نمیخوام و بیخیال هم من باز دارم با خودم غر میزنم که اگه از من نمیخواد نکنه کسای دیگه این

نیازش رو تامین کنن؟

مگه مرد بدون رابطه جنسی میتونه دووم بیاره آخه؟ اگه از من نخوادش و کنار من تامینش نکنه یک کسایی مثل

اون مدیر گروهه نکنه بتونن اغواش کنن؟

نکنه چند صباح بعد ببینه با من نمیتونه ادامه بده و سرد بشه؟

و خلاصه صامت غر غر در هر شرایطی باید ساز مخالفش رو بزنه و دلیل برای غصه خوردن و فکر کردن داشته باشه

امروز هم فکرمون درگیر همین مسئله بود

اون دوست بی ادب باتجربه ام میگفت مطمئن باش اگه تو تامینش نکنی یکی دیگه تامینش میکنه!

ولی دوستیش رو با تو حفظ میکنه

ولی اگرم تو فهمیدی با کسی هست به روی خودت نیار

چون اول اخر تو باهاش اون رابطه رو نداشتی و میاد میگیرتت!!!!(عاشق ادبیاتشم )

گفتم معمولا پسرها در تب وتاب اینن که جایی رو پیدا کنن تا کسی رو که دوستش دارنو ببرن اونجا و به خواستشون برسن!ایشون خیلی راحت برگشته میگه من هیچ جایی ندارم پس بیخیال!!!

یه طوری که انگار من داشتم التماسش میکردم تو رو خدا من لنگم بیا با من  باش!

این حرفش امروز ناراحتم کرد .میتونست لحن زیباتری داشته باشه

ولی به روش نیاوردم که ناراحتم و این حرفش خیلی بد بوده

از طرفیم به خودم گفتم بابا جان

مگه تو تا چند وقت پیش ناراحت نبودی و نمیگفتی که زوده و نمیخوام فعلا همچین چیزی رو تجربه کنم؟حالا خود

اقای دوست گفته نمیخواد تو چرا ناراحتی؟

خلاصه که اینطوریاست...


تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1392سـاعت 23:54 نويسنده صامت| |


آقای دوست همیشه در سفر، یک هفته ایه که نیست و رفته مشهد

قرار بود دیشب برگرده و امروز ظهر تهران باشه

ولی دیروز خبر داد فورا باید به یه شهرستان دیگه بره و امروز به محض اینکه برسه تهران باید با اتوبوس بره به اون شهر تا جمعه...

خب من خیلی برای پنجشنبه و جمعه مون نقشه چیده بودم

جمعه یک مراسم باشکوه توی یکی از این گالری ها برگزار میشد که خیلی براش تبلیغات کرده بودن

و همه هم میان

دوست داشتم با آقای دوست برم که دیروز فهمیدم برنامه ش اینطوری شده

دروغ گفتم اگه بگم ناراحت نشدم

ولی نشون ندادم که خیلی دلخورم

چون پریروز یک بحث حسابی باهم کرده بودیم

آقای دوست به شدت به عکس های من علاقه داره و انتظار داره من مدام دوربین دستم باشه از خودم عکس بندازم

همون جریان راحتی و اینها....

منم که این روزها درگیر امتحاناتم بودم اصلا حوصله نداشتم لباس فلان بپوشم و هی وایسم جلوی دوربین فرت و

فورت ژست بگیرم و بعد بشینم ادیتشون کنم و بریزم توی گوشیم و براش بفرستم

این مدتی که خب باهم خیلی راحت تر شدیم میگفت خیلی دلم برات تنگ میشه و میخوام کلی عکس توی

گوشیم باشه تا هی ببینمشون

من نمیدونستم شنبه حرکت داره و فکر میکردم شنبه میبینمش

چهارشنبه گفته بود بیا ببینمت ولی چون من شنبه دوتا امتحان سخت داشتم و نمیرسیدم بخونمشون گفتم نمیتونم بیام

یک هفته ای میشد که ندیده بودمش

فردا که شد گفتم شنبه میینمت ولی گفت که شنبه ساعت 12 ظهر حرکت داره...

و قیافه ی من دیدنی بود....

یه نگاه به کتابم انداختم(400صفحه انقلاب اسلامی!!!!!!) و دیدم 150 صفحه اش مونده

باخودم گفتم بیخیال امتحان ، من که نمیرسم بخونمش پس برم آقای دوست رو ببینم که اگه نبینمش باز می افته

برای هفته ی دیگه

و نمیتونستم تحمل کنم دو هفته ندیدن رو

بهش گفتم دوسه ساعت دیگه بیا یه جا ببینمت

اصلا زیر بار نمیرفت و میگفت امتحانت مهمتره بشین بخون من هفته ی دیگه میام و میبینمت

گفتم نه پا میشی میای!!!!

باز گفت اینکه توی امتحانت نمره خوبی بگیری برای من مهمه و منم خیلی دلم تنگ شده که میخواستم دیروز

بینمت ولی دیدم امتحانت واجب تره.بشین بخون که موفقیتت برای من خیلی مهمه ها

ولی چون دل خودش هم خیلی تنگ شده بود نتونست مقاومت کنه و بالاخره اومد

یکی دوساعتی توی ماشین حرف زدیم و اینبار واقعا بهتر از همیشه بود

هم خیلی راحت تر و هم احساساتی تر...

دیگه با هرسختی ای بود جدا شدیم و شنبه هم رفت...

باوجود این راحتی و این احساس جدیدی که بینمون به وجود اومده بود از جمعه گفته بود بگیر و برام بفرست

چون دلم تنگ میشه حالا که دارم میرم مشهد و یک هفته نمیبینمت

منم هی پشت گوش انداختم و اونم اونقدر درگیر عکاسی شده بود که شبها که برمیگشت هتل از خستگی

وسط حرفهامون خوابش میبرد

گفتم بذار وقتی برگشت و سرش خلوت تر شد براش میفرستم

سه شنبه  دیگه خیلی دلتنگی بهم فشار آورده بود و هی عکساش رو میدیدم و دلم بیشتر تنگ میشد

یک جور عجیبی با مهربونیش رخنه کرده بود توی وجودم

با احساس آرامش و امنیتی که کنارش داشتم

با یه دنیا حس خوبی که بهش داشتم و تردیدهایی که از بین رفته بود

تصمیم گرفته بودم از هیچی نترسم

یه جایی یه کسی نوشته بود وقتی راهی رو شروع میکنی ممکنه آخرش بازنده بشی ولی اگه از ابتدا بترسی  و شروعش نکنی،همیشه بازنده می مونی....

با خودم فکر کردم

پرسیدم من از چی میترسم؟

از اینکه ادمی نباشه که نشون میده؟

از اینکه من بفهمم در موردش اشتباه کردم؟

کدوم ادمی میتونه تضمین کنه دیگه شکست نمیخوره؟

هرکس دیگه ای هم که بود باز این تردید ها وجود داشت

پس آدم مدام بترسه و حذر کنه و دور همه رو خط یکشه؟و بذاره ترس ها غالبش بشن؟

دیدیم ترسهام بی مورده

نهایتا میفهمم اشتباه کردم و اون وقت به جای سرزنش خودم، خودمو میبخشم...

درسته بعضی اشتباه ها جبران ناپذیره ولی تا کی بشینیم و بترسیم تا مبادا بلایی سرمون بیاد؟

اونم وقتی که من خیلی وقت پیش ها تصمیم گرفته بودم با سر برم توی شکم ترسهام...

و رفتم بازار رفتم مسجد شاه و عکاسی کردم حتی

و رفتم پیش دایی و باهاش حرف زدم خاطره هامون رو مرور کردم

رفتم توی اسکایپ و چت های شش ماه پیشمون رو خوندم

گریه کردم...انگشترم رو توی دستم چرخوندم و گریه کردم

ادکلنش رو پاشیدم به گردنم و لباسهام و گریه کردم...

روبه روی ترسهام ایستادم و تا تونستم اشک ریختم...

ولی بعدش دیگه نمیترسیدم

و آروم آروم شده بودم

حالا من ترسها مغلوب من بودن

وقتی راهی رو با آقای دوست شروع کردم یا نباید شروعش میکردم یا حالا که کردم هنوز چیزی ندیده ،پیشگیری

کردن بی معنیه

حالا جدا شدن بدون هیچ اتفاق بدی بی معنیه

نه خیانتی ازش دیدم نه ناپاکی ای نه به زور چیزی خواستنی نه توهینی

حتی من یکی دوبار باهاش تند حرف زدم و گه گداری صدام هم بالاتر از حد معمول میرفت

ولی اون خیلی باشعورتر از من برخورد میکنه حتی موقع عصبانیت

مواقعی که خیلی خیلی عصبیه نه توهین میکنه نه تلفن رو قطع میکنه نه هیچی...

فقط میگه برو به کارهات برس بعدن حرف میزنیم یا میگه الان نمیخوام صحبت کنم لطفا برو خونه و وقتی رسیدی

خبر بده!!!!

این کارهاش منو شرمنده میکنه و باعث میشه اونقدر روی خودم کار کنم که موقع عصبانیت هم مثل مواقعی که عصبانی نیستم شعور و شخصیت خودمو حفظ کنم...کاری که با "اون" اصلا نمیکردم!

"اون" خیلی صبور بود ولی آقای دوست اینطور نیست

و مطمئنا با اولین توهین و بی احترامی من تحمل نمیکنه و میره!بدون اینکه جواب توهین منو بده!

با خودم فکر کردم دیدم چه بهتر که ایشون این ویژگی رو داره

باعث میشه من تمرین کنم مواقع ناراحتی خودم رو نگه دارم

و خیلی ویزگیهای دیگه ی اقای دوست که شاید ویژگیهای خوبی نباشه اما باعث میشه من روی خودم کار کنم

مواظب حرفهام باشم

مراقب برخوردم باشم تمرین کنم گیر ندم. تمرین کنم فردی که با منه یک انسان ازاده و من حق ندارم این آزادی رو

ازش بگیرم

تمرین کنم چطوری مایه آرامش باشم

تمرین کنم چطوری به قول "اون" خانوم و باشخصیت باشم حتی در بدترین مواقع!

و اینه همه درنهایت به تکامل من کمک میکنه

اگر آقای دوست صبور و خیلی تابع احساس و خیلی با من راه می اومد و هرکاری میکردم و هر رفتاری نشون

میدادم هیچی نمیگفت مثل "اون"من پرو میشدم و بد عادت!

اینطوری حداقل حواسم به شخصیت خودم هست!(به این میگن نیمه پر لیوان رو دیدن!!!!)

خلاصه که تردیدها رو ریختم توی سطل زباله و سبکبال راهم رو ادامه دادم

ولی دختر خیلی کاهلی بودم و عکس نگرفتم...

آقای دوست گفته بود حالا که اینقدر به هم نزدیک شدیم و اون رودرواسی و غریبگی بینمون ریخت و خیلی

رابطه مون بهتر و نزدیکتر و صمیمی تر شد عکسهایی که این سری میفرستی از 4 حیث برای من مهمه

یعنی تو با این عکسهای جدیدی که قراره بگری 4 تا چیز رو باید بهم اثبات کنی

1- راحتیت رو

2-رودرواسی نداشتنت رو

3-اهمیت دادنت به من و خواسته ی من رو

4-حرف گوش کن بودنت رو

سه شنبه شد من داشتم به این فکر میکردم که عکس نفرستادم و داشتم فکر میکردم برم حموم و برگردم لباس خوب بپوشم و چندتایی عکس براش بفرستم

داشتیم با هم حرف میزدیم و چون خیلی دلتنگ شده بودم غر غرو و بهونه گیر هم شده بودم

آقای دوست  ناراحت شد و گفت چرا ناراحتی؟

گفتم چیزیم نیست فقط وقتی دلتنگ میشم بهونه گیری میکنم الکی

گفت نه تو از یه جایی ناراحتی داری سر من خالی میکنی!

هیمنطوری الکی الکی بحثمون شد و اخرش گفت یه چیزی رو میخوام بهت بگم که فقط میخوام جواب چشم بشنوم!!!!!!!

گفتم چی؟

گفت دیگه هیچ عکسی نمیخوام برام بفرستی

فقط بگو چشم و هیچ عکسی دیگه نفرست چون دیگه برام مهم نیست

اگه بفرستی به شدت عصبانی و شاکی میشم از دستت!!!

هرچی باهاش حرف زدم و خواستم کاهیلم رو توجیه کنم زیر بار نرفت

خیلی عصبانی و ناراحت بود

گفت مثلا من با عکسای تو چیکار داشتم؟به چه درد میخورد عکسهات نمیدونم چه فکری کردی

فقط دوست داشتم توی گوشیم داشته باشم تا هروقت دلم تنگ میشه ببینمشون

این چه خواسته ی زیادی بود که تو انجامش ندادی؟

این نشون میده تو به حرفها و خواسته های من بی اهمیتی

بهت گفته بودم چهار تا چیز رو بهم اثبات میکنی

ولی متاسفانه نه راحتیت رو نشون دادی

نه نشون دادی اهمیت حرف من برات چقدره و نه هیچی...

این نشون میده تو اصلا توجهی به من نداری و این برام تحمل ناپذیره

از این به بعد خیلی چیزا توی این رابطه عوض میشه

حالا که تو به من اهمیت ندادی دیگه خیلی چیزها هم برای من مهم نیست...

قلبم داشت تند میزد...کاملا حق با اون بود و اخرش کوتاهی من کار دستم داده بود

هرچی باهاش حرف زدم آروم نشد که نشد...

گفت حالم خوب نیست میرم بخوابم

با نفیسه حرف زدم و گفتم چیکار کنم؟خیلی نگران و ناراحت بودم.خیلی اوضاع بدی بود.تحمل ناراحتیش رو نداشتم

گفت اگه از الان تا ناراحت میشه بری از دلش دربیاری یاد میگیره همیشه ناز کنه و تو بری جلو

گفتم خب اگرم نرم باز فکر میکنه ناراحتیش برای من اهمیتی نداشته و بدتر میشه

گفت پس بذار عصری که از خواب بیدار شد بهش زنگ بزن

دو سه ساعت بعد بهش زنگ زدم ولی حرفهاش همون حرفهای قبلی بود و من هیچ جوره نتونستم از دلش دربیارم

گفتم میدونم مقصر من بودم پس بهم یه فرصت دیگه بده تا نشونت بدم برام بی اهمیت نبودی

گفت تو ثابت کردی من هیچ اهمیتی برات ندارم و به خاطرخ واسته ی من حاضر نشدی یکم سختی به خودت بدی

تو میدونستی چقدر دوست دارم عکسات رو هیچ برات مهم نبود

دیگه چطوری میخواس جبرانش کنی؟الان چه ارزشی داره؟

من مخیواستم با خواست خودت باشه ولی وقتی نشون دادی دوست نداری چه فرصتی برای جبران می مونه؟

باز هم فایده نداشت...

گفت بذار برمگیردم تهران حرف میزنیم

قطع که کردیم دیگه هیج راهی به ذهنم نرسید جز اینکه همه حرفهامو توی وایبر براش بنویسم

همه رو نوشتم

چون خودمم ناراحت شده بودم

گفتم باید یه فرصت دیگه می داد تا بتونم از دلش دربیارم

یعنی چی که اینقدر زودرنجه و با معذرت خواهی و قبول تقصیر هم باز نمیبخشه؟

کلی باهاش حرف زدم و نوشتم مشخصه هیچ علاقه ای بهم نداری وقتی نمیتونی ببخشیم

بخشش کار عاشقه...بخشش کار کسیه که دلش دریاست

حالا عاشق نبودی حداقل ادعای دوست داشتن هرچند اندک رو که داشتی

تو که همیشه دلت دریا بود حالا چی شدی سر چندتا عکس نمیتونی ببخشی و بذاری درستش کنم؟

گفتم بهت گفته بودم روزی که بفهمم بهم علاقه ای نداری از پیشت می رم

الان فکرکنم اون زمانه...

چون وقتی نمیتونی ببخشیم یعنی علاقه ای نداری بهم

و جایی که علاقه ای نباشه جای موندن نیست

مردم خیانت میکنن بخشیده میشن

قتل میکنن بخشیده میشن

خدا با اون عظمتش میگه هزار بار اگه توبه شکستی باز برگزد بخشیده میشی

چون خدا ارزش پشیمونی رو میفهمه

چون خدا فرصت جبران میده

با دلت رو به رو شو

ببین اگه میتونی بگذری و تمومش کنی برات عکسا رو میفرستم و جبران میکنم که برام اهمیت داشتی

اگرم نمیتونی بگو تا تکلیف خودمو بدونم...

ساعت 1 شب که برگشت هتل نوشته های طولانیم رو خوند

هم ذهنش ارومتر شده بود و هم عصبانیتش خوابیده بود

گفت نمیدونم چی بگم

وقتی دیدم برات اهمیتی نداشتم خیلی بهم برخورد.فکر میکردم برات مهم باشه رابطه مون

نمیدونم چطوری میخوای بهم اثبات کنی به خواسته ام اهمیت میدی

نمیدونم چطوری میخوای جبرانش کنی

چون این چیزها توی رابطه خیلی مهمه

این چیزها متقابله

احترام گذاشتن

اهمیت دادن به خواسته های طرف مقابل

اینکه نشونش بدی چقدر برات مهمه...

گفتم میدونم

من کوتاهی کردم

ولی فقط جواب سوالم رو بده

میتونی ببخشی این کوتاهیم رو؟

گفت صامت...معلومه منو نشناختی خانومی

مگه میشه نتونم ببخشمت؟

انگار یه بار سنگین از روی دوشم افتاد...

خیالم راحت شد...

گفتم پس علاقه ی یک طرفه نبوده

گفت معلومه که نبوده

اگه بود منو تو الان تا اینجا نمیرسیدیم با هم

اینقدر نزدیک نمیشدیم اینقدر کنار هم آرامش نداشتیم

ولی دیگه نذار تکرار بشه باشه؟

منم بودم ناراحت میشدم و بهم برمیخورد که اونقدر برای طرفم ارزش نداشتم که کاری به این سادگی رو به

خاطرم انجام بده

خلاصه که صلح بینمون برقرار شد

ولی برای فردا خیلی ناراحتم

دوست داشتم این مراسم باشکوه رو حتما با آقای دوست برم

خیلی ناراحتم که نمیتونم زیاد ببینمش و نگرانم که اصلا میشه به اون هدفهایی که داریم باهم برسیم یا نه

وقتی برگرده باهاش حرف میزنم

منو ایشون باید زمانمون رو طوری تنظیم کنیم که بیشتر باهم باشیم و حتی یک روزهایی رو در هفته بریم عکاسی

قبل از اینکه آقای دوست بره مسافرت گفت آقای فلانی رو میشناسی؟همون عکاسه که مولتی میلیاردره؟

گفتم اره میشنامش.همونه که آبرو ریزی کردم جلوش دیگه یادت رفته؟

گفت کی؟

گفتم اون شبی که رفته بودیم فلان مراسم با اون عظمت و هسبتش اومد جلو و گفت سلام خانوم صامت چقدرخ خوشحالم میبینمتون!

منم که نمیدونستم این چه فرد مهمیه سلامی کردم و گفتم ببخشید نمیشناسمتون!

ایشونم گفت من فلانی ام توی ف.ی.س بوک شما رو میبینم

گفتم شرمنده من نمیشناسم تعداد دوستانم خیلیه!!!!

آقای دوس گفت وای...چه بد شد حالا بهش بر خورد؟

گفتم نه ناراحت نشد تازه گفت چه چشمای قشنگی دارین!!!!!!!!

آقای دوست گفت این یه دفتر جدید میخواد راه بندازه و فلان روز به من گفت بیا تو مدیریت دفترو به عهده بگیر

منم گفتم پروژه ای میتونم باهاتون کار کنم ولی فول تایم هیچ جا نمیرم کار کنم

گفت پس دو نفر رو به معرفی کن بیان اینجا که دفتر رو میخوام راه بندازم اونجا بشن و به کارها برسن

گفتم خب تو چرا منو معرفی نکردی؟

گفت واسه همین دارم بهت میگم دیگه

تابلو بود من اونجا سریع اسم تو رو بیارم

تو برو توی ف.ی.س بوک عکساشو لایک کن و الکی باهاش حرف بزن تا تو رو یادش بیاد!

یکمم باهاش خوب باش و یه بارم با نفیسه برید دفترش!

یه کاری کن خودش به تو پیشنهاد بده بری اونجا کارکنی

چون اگه سه چهار روز در هفته بری زیر 1500 بهت نمیده خیلی پولداره!

گفتم من چطوری کاری کنم که اون پیشنهاد بده اخه

گفت تو بروباهاش حرف بزن کاراتو نشونش بده مطمئنا خودش بهت میگه بیا دفتر

منم رفتم نمونه پرتره هامو نشونش دادم و یکمی باهاش درمورد نور حرف زدم

همونطوری که آقای دوست پیش بینی کرده بود گفت اینجا ما کلاسهای عکاسی برگزار میکنیم و میتونین بیاین یکبار ببینین و اگه خواستین ایراداتتون رو برطرف کنین

منم یکشنبه با نفیسه رفتیم دفترشون که توی فردوسی بود

و یه چند تا دختر اونجا بودن که با لباسهای و سرباز و تیپ مثل مهمونی وایساده بودن کنار دست چندتا استاد مرد و داشتن عکاسی میکردن

از دیدن این صحنه جا خوردم

توی اون محیط مسکونی و اون وضعیت دخترها کنار استادهای آقا خیلی برام خوشایند نبود

رفتیم نشستیم توی یه اتاقی و یکمی با استادشون صحبت کردیم درم ورد عکاسی و گفت قیمت کلاسها 3 میلیون هست!

توی دلم گفتم من توی شهریه دانشگاهمم موندم حالا بیام 3 میلیون پول کلاس عکاسی بدم؟

و همینطوری لبخند میزدم به استاده وسرمو تکون میدادم و توی دلم به اقای دوست بد و بیراه میگفتم که مارو

فرستاده بود همچین جایی

طرف کلا فکر کرده بود ما هیچی بلد نیستیم و واسه کلاس میخوایم بیایم!

من نمیدونستم چطوری به سمتی هدایتش کنم که بهمون بگه شما قصد دارین جایی کار کنین؟!!!!!

و هی به خودم فحش میدادم که حرف اقای دوست رو گوش کردم

یه ذره نشستیم تا آقای مولتی میلیاردر مورد نظر برسه و ما ببینمیش و با اونم الکی حرف بزنیم و بریم

بالاخره تشریف مبارک رو آوردن و باز هی از قیافه یما تعریف کردن

حالا اون وسط گیر دادن که بیا از چشمات عکس بگیرم!

منم دیگه مجبوری وایسادم تا با دوربین فلان تومنشون از صورت بنده عکاسی کنن

همه دور من حلقه زده بودن و آقای مولتی میلیاردر به آقای استاد میگفت از این نور استفاده کن

اون کارو کن این کارو کن تا چشماش بهتر مشخص بشه!!!

یعنی داشتم میمردم از خجالت

بالاخره چندتایی عکس گرفت و گفت انشالله یه روز دیگه هم بیاین سر فرصت نور و .. رو تنظیم کنم اونجوری که

میخوام از چشمات عکاسی کنم!!!!!!

بعدم اومدیم نشستیم عکسها رو توی لپتاپ اپلشون ببینیم که از پروژه ی عکاسی از چهره ی اساتید برجسته ی

ایران برامون حرف زد

و داشت عکسهای اون پروژه رو بهمون نشون میداد که یه هو عکس آقای دوست اومد

اوقندر شیرین و دوست داشتنی افتاده بود توی عکسه که خیلی جلوی خودمو گرفتم حرکت تابلویی نکنم!!!

ایشون یه کاره برگشت گفت میشناسین فلانی رو؟باهاش دوستی؟!!!!!!!

منم شوک زده شدم و یه دو ثانیه مکث کردم و گفتم بله میشناسمشون!

گفت بچه خوبیه باهم رفته بودیم نوش آباد عکاسی

گفتم بله عکسهاش رو دیدم توی فیس فلان

و همینطوری الکی وقت رو گذروندیم و اخرش منو نفیسه بلند شدیم خداحافظی کنیم و بیایم

کلا پاک ناامید شدم از مقوله ی کار

ایشون گفت اینجا دوست داشتین بیاین استفاده کنین

یه روزم سرفرصت بیاین ازتون عکس بگیرم

گفتم چشم انسالله یه روزی خدمت میرسیم

و از اونجا که اومدم بیرون فوری به آقای دوست زنگ زدم و گفتم که چرا منو الکی ناامید کردی؟

گفت نه نا امید نباش خب روز اول دیدار که بهت نمیگه بیا دفترمون کار کن که

بذار حالا به من گفته برگشتی تهران بیا باهم درمورد دفتر حرف بزنیم

و اون موقع منم سعی میکنم یه جوری که تابلو نباشه معرفیت کنم بهش

البته به جز این جاهای دیگه کار سراغ دارم برات که بری نگران کار نباش

ولی این از همه شون بهتره و خوب هم حقوق میده

انشالله درست میشه نگرانش نباش

منم دیگه از یکشنبه کلا جریان رو بیخیال شدم 

و هیچی هم دیگه به آقای دوست نگفتم تا برگرده ببینم حالا اون چقدر به حرف من اهمیت میده

اینکه نمیخواد کسی رابطه مون رو بدونه اذیتم میکنه

باید کم کم و با سیاست کاری کنم همه ما رو با هم ببین و خودشون بفهمن

ناراحت شدم وقتی که گفت بهت معرفیش نکردم چون تابلو بود!

منتظرم سر تمام این مسائل باهم حرف بزنیم و به نتیجه برسیم

این هم از جریان کار که اصلا بهش امیدی ندارم

بازم هرچی خدا بخواد





تاريخ چهارشنبه هجدهم دی 1392سـاعت 19:21 نويسنده صامت| |