راه

تویی که مرا در حال سقوط میبینی مطمئنی که خود وارونه ناایستاده ای؟

- میدونی چرا به بقیه نشونت نمیدم و نمیگم این انتخاب منه؟

- نه

- میخوام چشممون نزنن!

 

تاريخ جمعه یازدهم مهر 1393سـاعت 20:10 نويسنده صامت| |


نمیدونم اسمش رو بذارم بدبختی،اسمش رو بذارم شانس و اقبال

نمیدونم اسمش چیه

اما میدونم که واقعا راه حلی براش ندارم و درمونده میشینم و هرچی فکر یا مشورت میکنم به نتیجه قطعی نمیرسم

به شماها میگم شاید راه حلهایی سراغ داشتین که به ذهن خودم نرسیده باشه

توی دوره ای از زندگیم هستم که نمیدونم با کسایی که کارم گیرشونه اما این وسط یه هو از من خوششون میاد چیکار باید بکنم

چند سال قبلتر اینطوری نبود

اما الان به شدت این موضوع درگیرم میکنه که وقتی به گروهی وارد میشم

یا جایی میرم و کاری دارم چرا باید وسط کار یک عده از من خوششون بیاد و اون گروه یا اون کار از اون حالت عادیش خارج بشه و در نهایت علارقم میل باطنیم مجبور به ترکش بشم...

آقای مدیرمسئول اون مطبوعات رو که یادتونه؟

آقایی هست با قد بلند و لاغر و از نظر ظاهر خوب

از نظر شخصیت هم محترم و مهربان و حمایتگر

نه از این دسته آدمهای سرد و غیر قابل نفوذ

و نه از دسته ادمهای زبون باز و چاپلوس و حال به هم زن

ادمی نرمال و بدون رودرواسی که نه مثل آقای دوست با خودشم رودرواسی داره و نجابتش و سر سنگینیش زبانزده و نه کسی مثل آقای مدیر که یه هو جوری قربون صدقه ات میره که تمام موهای بدنت سیخ میشه!

خلاصه یه آدم نرمال بین آقای دوست و آقای مدیر!!!! الان خیلی واضح توضیح دادم!

من بار اولی که رفتم به اون ساختمان مطبوعاتی بزرگ خیلی آقای موقری به نظرم اومد و بعدش هم که از طریق تلفن یا وایبر پیگیر اون کار بودم تا اینکه به من گفت اون کار فعلا امکانش نیست و نشدنیه و امیدی واهی داد که اگر امکانش بود حتما منو برای مصاحبه و استخدام دعوت میکنن!

و بعد که من تشکر کردم و گفتم اشکالی نداره حتما قسمت نبوده چون میدونست چقدر اون کار برام مهمه و چقدر پیگیرش بودم و برام مهمه گفت ناراحت نباش تقدیر یک قسمت از چیزیه که هست.بقیه ش دست خود ماست

بیا حضوری ببینمت و صحبت کنیم ببینیم چیکار میشه کرد

و آدرس دفتر خودش رو داد!

من هم که شک داشتم گفتم هروقت خواستم بیام خبر میدم

و زنگ زدم به استادی که من رو به این آقا معرفی کرده بود و گفتم ایشون گفته نشده و آدرس دفتر خودش رو داده.شما صلاح میدونی من برم؟من که این آقا رو نمیشناسم باز شما بهتر میدونین

استاد هم گفتن برو آدم خوبیه.منم الان بهش زنگ میزنم

خلاصه روزی رو مشخص کردم و رفتم دفتر ایشون رو حساب اینکه الان یه جای اداریه دیگه

پلاک رو پیدا کردم در نهایت تعجبم دیدم یه جای مسکونیه!

میترسیدم اما چون استاد گفته بود آدم خوبیه و با هماهنگی ایشون بود دل رو زدم به دریا و زنگ رو زدم...

خونه ی قدیمی ساز اما تمیز و مرتب بود و البته برای تازه وارد ها کمی هم ترسناک

داخل خونه حالت اداری داشت و میز و صندلی ها و چیدمان کاملا اداری و رسمی بود

و آرامش و سکوتی همه جا رو گرفته بود البته به جز صدای اهنگی که از داخل یکی از اتاقها می اومد..

نشستم و ایشونم خیلی برخوردش خوب و مهربون و مثل دفعه ی اولی که دیده بودمشون

خیلی حرف زدیم و ایشون از پروژه های جدیدش گفت و کارهایی که میتونیم با هم انجام بدیم

من هم قبول کردم و در موردش صحبت کردیم اما هنوز هم چیزی به قطعیت مشخص نبود

گفت اینجا بیا خیلیها میان و اینجا جاییه که من آرامش دارم و وقتی از شلوغی و کار زیاد خسته میشم پناه میارم به اینجا و از سکوت و آرامشش استفاده میکنم

در مورد چیدمان ساده و بدون تزیینات اونجا صحبت کرد و میون حرفهاش گفت من چون دختری توی زندگیم

نیست اینطور اینجا ساده هست و منظورش این بود که خانومها هستن که به جزییات و تزیینات و اینها اهمیت میدن و باعث زیباتر شدن و جلا بخشیدن میشن

گفت اگه دوست داشتی چندتا از کارهات رو بیار قاب کنیم و به دیوارهای اینجا نصب کنیم و باخنده گفت البته من به دوستام هم گفتم که هرکس میاد اینجا باید یه تابلو با خودش بیاره!

و دونه دونه اتاقها رو به من نشون داد و گفت که میز صندلی های اونجا کار خودشه!

احساس اعتماد و صمیمیتش با من برام خیلی عجیب بود

با من درد و دل میکرد و از مشکلاتش و از زندگیش میگفت انگار که منو صد ساله میشناسه!

واقعا لزومی نمی دیدم کسی که دوبار فقط منو دیده اینقدر به من اعتماد کنه که مهمترین حرفهایی که حتی میشه گفت پای مرگ و زندگیش درمیون بود رو به من بگه!!!!!!!

و راستش به خاطر همین مسائل کمی ازش ترسیدم

گفت ما به خاطر مسائل امنیتی کارمون نمیتونیم به هرکسی اعتماد کنیم و من این حرفهای حیاتی ای که در مورد کارم بهت زدم رو حتی به استاد نگفتم!

اما چون تو رو استاد معرفی کرده به مورد اعتماد بودنت شکی ندارم!

به نظر نمی اومد حرفهاش جنبه تملق یا دروغ یا اغراق رو داشته باشه

خیلی ساده بود و سعی نمیکرد خودش رو سانسور کنه یا بهتر جلوه بده

حتی ایراداتش رو هم میگفت اما من در کل لزوم اینهمه صمیمت و اعتماد و حرفهاش رو نفهمیدم

قرار شد برای جلسات و همکاری هامون با هم هماهنگ کنیم که من باز کی برم اونجا

با من هم تا سر خیابون اومد و یک سوژه ای نشونم داد که برای عکاسی عالی بود

گفت دفعه ی بعد دوربینت رو بیار بریم اینجا عکاسی چون ممکنه به زودی خرابش کنن

خودش عکاس نیست و کارش بیزینس و سردبیری خیلی از مطبوعاته و کارهایی به این شکل داره ،عکاسی هم کم و بیش میکنه اما آرتیست نیست در واقع و بیشتر ارتباطاتش و بیزینس هاش هست که باعث شده در این سن اینقدر موفق باشه.

خیلی از اشعار شعرای بزرگ رو حفظ بود و ناخودآگاه توی حرفهاش میخوندشون! و با اینکه دانشگاهش رو ول کرده اما خیلی خیلی باسواد و اهل مطالعه بود و بی نهایت موفق

و وضع مالی خوبش که نشون از تدبیرش میداد با اینکه فقط 28 سالش بود و پدرش هم همون روز اومد و بهمون سر زد پشتش نبوده

دفعه ی دومی که رفتم اونجا دوربینم رو هم بردم که از اون سوژه عکاسی کنم

به همکاری هایی که حرفش رو زده بودیم امیدوار بودم و ترسم خیلی کمرنگ تر شده بود

اون روز ایشون (که اینجا اسمش رو میذارم آقای همکار) خیلی ناراحت بود و حال روحیش بس خراب

اگه بخوام خلاصه تر بگم اینکه مشکلات کارش و طلاق دونفر از دوستان نزدکیش حالش رو خراب کرده بود

گفتم خب میرفتین خونه میخوابیدین ،گفت به خاطر اینکه تو امروز می اومدی اینجا موندم دفتر!

گفتم خب به من میگفتین نیام رودرواسی که نداریم! گفت نه میخواستم ببینمت!!!!!!!!!

دیگه دوزاریم داشت کم کم می افتاد که همین روزهاست که مشکل جدیدی از راه برسه ...

خیلی زیاد حرف زد و درد و دل کرد و من فقط گوش دادم

آخرش گفت چقدر شنونده ی خوبی هستی!

آدم دوست داره باهات حرف بزنه!

و دوزاری من بیشتر و بیشتر می افتاد!!!!!

همینطور دیگه کم کم تعریفها لابه لای حرفهاش شروع شد تا جایی که برگشت گفت تو فوق العاده ای !!!!!!!

دلم میخواست اون لحظه بشینم گریه کنم...

انتظار نداشتم وسط کاری که خیلی بهش امید داشتم و برامم مهم بود ایشون به من علاقه مند بشه...

چون مجبور میشدم دست از اون کار بکشم...

اما اهمیتی ندادم و به روی خودم نیاوردم گفتم بابا این ادم آدم راحتیه خب و رودوراسی با کسی نداره

این حرف رو هم بی منظور زده حتما و خیال بد نکن

گفت بیا بریم تو آشپز خونه چایی بخوریم

رفتیم توی آشپزخونه و هرچی توی یخچالش داشت اورد که بخوریم!

یه قول خیلی ازدوستان، احساس راحتی و بی رودرواسی بودنش توی حلقم!

کلی از خواهرهاش و مادرش و خانوادش گفت و از هردری که فکرش رو بکنید حرف زد

و منی که انتظار همکاری داشتم قیافه ام موقع گوش دادن اون حرفهای بی ربط به کارمون دیدنی بود!

اما نمیتونستم چیزی بگم فقط به زبون بی زبونی و غیر مستقیم هی بحث رو میکشیدم سمت کار

ایشون هم مدام اصرار داشت که راحت باشم و رودرواسی نداشته باشم

و یک جایی هم که حرفی زده بود که من خنده ام گرفته بود برگشتن گفتن واسه همینه که عاشقتم!!!!!!!!

رسما دلم میخواست سرم رو بکوبم توی دیوار

بازه مگفتم بابا شوخی کرده و دیدی که داشت میخندید و این حرفو بی منظور زده

بعد برگشت گفت لزومی نداره استاد بدونه اینجا میای

ممکنه با خیال خودش فکر بدی کنه!

اون روز باعث شد خیلی احساس نزدیکی بیشتر و صمیمت و دوستی کنه نمیدونم چرا

و این زنگ خطر برام به وجود اومد که هرچی بیشتر ایشون رو ببینم این صمیمیت بیشتر میشه تا جایی که ممکنه مستقیم بیاد و بهم بگه

و من نمیخواستم این اتفاق بیفته

مخصوصا که اون روز صحبت از کاری شد که من خیلی دنبالش بودم اما نیاز به سرمایه ی تقریبا زیادی داشت اما از ایشون بر می اومد. من فقط حرف اون کار رو زدم وهیچ چیز دیگه ای نگفتم

اما آقای همکار بدون درنگ گفت خب من میتونم این کار رو برات درست کنم و توام یه درصدی در ماه به من بدی و در آینده هم که خودت وضعت خوب شد کل اونجا رو از من بخری !!!!!!!

و این بهترین پیشنهاد بود

وقتی از اونجا بیرون اومدم با خودم گفتم آخه کی حاضره همچین هزینه ای برای کسی مثل من کنه؟

و ترسم باز جون گرفت...

متاسفانه آقای دوست هم مسافرت بود و من نمیتونستم ازت مام این نگرانیهام باهاش حرف بزنم

ناچار بودم منتظر بمونم برگرده و مفصلا در این مورد باهاش حرف بزنم و نظرش رو بدونم

اما خیلی ناراحت بودم

و آقای همکار از اون شب به بعد هر شب توی وایبر می اومد حرف میزد

حرف خاصی هم نه.از روزانه ها و کارهایی که داشت انجام میداد میگفت و همین حرفهای معمولی

اما از حرفهایی که میزد من احساس میکردم تمام تلاشش رو میکنه که کم کم به من نزدیک بشه

میدونستم علارقم شلوغی بیش از حد دور و برش خیلی تنهاست و احساس میکردم نیاز داره کسی کنارش

باشه که آرومش کنه

از حرفهاش حس میکردم این آرامشه رو نداره و نیاز داره به یک حمایتگر روحی و احساسی

شاید هم این برداشت من درست نباشه اما چنین حسی داشتم

من رو باز بدرقه کرد اینبار تا مسیری بیشتر همراهم اومد و منتظر ایستاد تا سوار تاکسی بشم و بعد رفت

مدام فکرم درگیر اتفاقی که داشت می افتاد بود

دلم نمیخواست این وسط به من علاقه مند بشه و منم با جواب رد دادن تمام موقعیت کاری و خوابهایی که برای آینده ام دیده بودم رو از دست بدم

با خودم میگفتم مسلمه که وقتی من بهش جواب رد بدم دیگه اون سرمایه رو برای من نذاره و اون همکاری ها قطع بشه و این یعنی رویای من هنوز به تحقق نپیوسته در نطفه نابود میشد

و من اصلا نمیخواستم همچین اتفاقی بیفته

دلم نمیخواست چنین آدمی رو در زندگیم از دست بدم

دوست داشتم همینطوری به عنوان یه دوست خوب در زندگیم بمونه و کمکم کنه و به حرفهاش عمل کنه و بذاره همه چیز روال درست خودش رو طی کنه

نه دلم می اومد آقای دوست رو ول کنم و بچسبم به آینده ام و نه میتونستم از این آدم با این موقعیت و کارهایی که میتونست برای من بکنه چشم پوشی کنم...

با خودم فکر کردم دیدم بهترین راه کش دادن قضیه ست

و طوری برخورد کنم که حالا حالاها روش نشه به من پیشنهادی بده

و یه جوری توی حرفهام بگم که به حرفها اهمیت نمیدم و به کسانی اهمیت میدم که در عمل خودشون رو ثابت کنن

به هیچ وجه دلم نمیخواست از کاری که میتونست برای من بکنه نا امید بشم و بیخیالش بشم

من نه پدر خیلی پولداری داشتم که سرمایه کارش رو بذاره و برای من کاری که میخواستم رو راه بندازه

و نه آقای دوست دفتر رو راه مینداخت که من هم برم و اونجا مشغول به کار بشم

و در کل آقای دوست که یک زنگ تلفن رو از من دریغ کرد چطور ازش انتظار میرفت اینقدر به فکر آینده من باشه؟

اون به فکر خودش بود و هیچ وقت برای من کاری نمیکرد

دیگه در این یکساله شناخته بودمش که فقط حرف می زد و عمل هیچ

واقعا درمانده شدم و وقتی آقای همکار بهم مسیج میده نمیدونم چیکار باید بکنم...

ایشون رییس یکی از بزرگترین مجموعه مطبوعات کشوره و خیلی از موقعیت های کاری دیگه اش رو نمیتونم بگم چون لو میره

و الان به شدت فکرم درگیر این قضیه ست که چطوری با سیاست این مسله رو پیش ببرم ...

 

 

 

 

 

تاريخ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393سـاعت 14:17 نويسنده صامت| |


حالا بهتر درک میکنم که چرا میگن نباید زود ازدواج کرد

حتی من با این عقیده که "اگه یه مورد خوب که برات پیدا شد برو" موافق نیستم

آدمی که در اجتماع فعالیت داره حالا به هرنحوی

یا دانشگاه میره یا سرکار میره یا هرنوع فعالیت اجتماعی و یا فرهنگی دیگه ای که داره و روز به روز در حال پیشرفته نباید زود به هرموقعیتی پاسخ مثبت بده

همیشه به این فکر میکنم که من اگه پارسال در طی اون عقاید کودکانه تصمیم نادرستم رو به هر بدبختی ای بود عملی میکردم احتمالا به سال نکشیده روزی نبود که ابراز پشیمون و شکر خوردن نکنم...

منی که فقط یکسال گذشته دارم به عقاید خودم میخندم و افسوس میخورم که چقدر کودک بودم اگه ده سال بگذره به عقاید الان چی خواهم گفت؟

آدمها هرچی بزرگتر میشن ریسک ناپذیر تر و محتاط تر و شاید بشه گفت عاقل تر میشن

به قطعیت نمیشه گفت در طی این یکسال عاقل شدم اما واقعا تغییری اساسی رو در خودم حس میکنم

و میدونم هرچی زمان بگذره این تغییر به سمت عاقل شدن عمیق تر خواهد شد

حالا دیگه فکر نمیکنم دوست داشتن برای یک ازدواج کافیه

حالا دیگه فکر نمیکنم که کسی که وضعیت مالی بدی داشت اگه عاسق باشه میتونه مورد ازدواج من باشه

حالا دیگه بحث منافع طرفین مهمه

بحث اینکه طرفت آیا برای ده سال آینده ی تو مناسبه؟

آیا کسی هست که بتونه تو رو در پیشرفتت کمک کنه ؟ آیا موقعیت اجتماعیش صد برابر از تو بهتر هست که بتونه برای تو هم کاری کنه؟

آیا اونقدر وضعیت مالیش خوب هست که جلوی پیشرفتهای تو رو نگیره؟

آیا اون هم در حال پیشرفت روز افزون هست؟

ناخودآگاه کسانی که از من بدشون نمیاد رو با هم مقایسه میکنم...

میبینم این آدمها چقدر با کسایی که سالهای قبل به من تمایل داشتن فرق دارن...

مسلما اول بقال محله و پسرای دم هنرستان مشتاق بودن

سالهای بعدتر شدن هم رشته ای ها و کسایی مثل خودم دانشجوها

و سالهای بعدتر استاد ها و حتی پیشکسوت ها

و پیشرفت این آدمها بستگی به خود آدم داره

اگه بخوام نتیجه گیریهام رو واضح تر باهاتون به اشتراک بذارم باید بگم که تا وقتی یک دختر دانشجوی ساده هستی و کار مفیدی جز رفتن به دانشگاه نمیکنی مسلمه که کسی جز هم دانشگاهی ها و کسایی که در سطح تو هستن به تو متمایل نیستن.

البته این وسط استثنا هم وجود داره و ممکنه یکی از اساتید خواهان تو باشه و یا هرکسی دیگه که سطح موقعیت اجتماعیش از تو خیلی بالاتره

اما در کل همینطوره که هرچی موقعیت اجتماعی تو و سطحش تغییر کنه کسایی که به تو متمایل هستن هم تغییر میکنن و وقتی تو پیشرفت کنی حالا کسایی تو رو میخوان که از سطح بالاتری برخوردارن

وقتی گزیده هایی از کتاب ازدواج مثل آب خوردن آسان است از گیس گلابتون عزیز رو یخوندم در بخشیش نوشته بود سعی کنید در روز تعداد زیادی ادم ببینید و معاشرت داشته باشید و با افراد جدید سرو کار داشته باشید

یعنی به عبارتی بگذارید دیده بشید

فکر میکنم دهه 50 گذشته باشه که دخترهای آفتاب مهتاب ندیده خواستگارهایی با اسب سفید داشتن!

به نظر من در این دهه دخترهایی چنین خواستگارانی دارند که خودشونم بسیار موفق باشن

البته این نتیجه گیری منه و ممکنم هست اشتباه باشه یا شما نظری جز این داشته باشید.

ولی وقتی به جایگاهی برسی که اعتبار به دست بیاری، در کارت موفق باشی و سرآمد باشی

مسلمه که سرآمدان هم تو رو میبنن و خواهان تو خواهند شد

اما تا وقتی یک دختر لیسانسه ی خانه دار بمونی چه کسی تو رو میبینه؟

تا وقتی توی اجتماع نری، فعالیت هات رو زیاد نکنی و نذاری که پیشرفتها و توانایی های تو رو کسی ببینه چطور ممکنه کسی تو رو کشف کنه؟

اینها رو امروز فهمیدم

امروز که سیر تحولی این یکساله ام رو بررسی کردم خیلی چیزها رو فهمیدم که دوست دارم با هم مرورشون کنیم:

وقتی از اون جدا شدم مدتی بعد با یکی از سرآمدان عکاسی آشنا شدم

و در طول سه ماهی که رفت و آمد داشتیم من با خیلی از عکاسان دیگه آشنا شدم و با تشویقهایی که آقای دوست میکرد عکاسی رو جدی تر دنبال کردم .

بعد از چند سالی که وقفه بین عکاسی کردنم افتاده بود دوباره دوربین دست گرفتم و راه افتادم توی خیابون و از مردم و هر سوژه ای که پیدا می کردم عکس میگرفتم

کم کم عکاسیم بهتر شد

حالا نمونه کارهای عکاسان دیگه رو توی فیس فلان و سایتهاشون میدیدم و چند ماهی که گذشت خیلی دیدم در عکاسی تغییر کرد

با کمک آقای دوست توی جشنواره ها شرکت میکردم

با گروه آقای مدیر میرفتیم عکاسی و در عرض چند ماه توی چند جشنواره کارهام پذیرفته شد و کم کم شناخت

عکاسها از من بیشتر شد

توی گالری ها و مراسم دیگه کم کم منو میشناختن و با نمونه کارهایی که توی فیس فلان میذاشتم سبک من

رو میدونستن .این ارتباطات در هنر حتی از هنرمند بودن یا نبودن خود شخص مهمتره!

سعی کردم ارتباطاتم رو گسرتش بدم

کم کم آدمهای بیشتری منو میشناختن

و با کسی آشنا شدم که مسلما بخشی مهمی از آینده ام رو مدیونشم

به آتلیه شون رفتم و کلی تکنیک یاد گرفتم و ایشون مثل یک پدر همیشه هوای من رو داره

و من رو به مدیر اون مطبوعات معرفی کرد

هرچند کار در اونجا درست نشد اما شناختنش و ارتباطم با این شخص روزنه هاییه به سمت هدفهام

حالا وقتی به اون روزها نگاه میکنم میبینم چقدر در این یکساله پیشرفت کردم...

چقدر ارتباطم با آقای دوست به موقع و موثر بود

هرچند در ارتباط شخصیمون خیلی اذیت شدم اما اگه در کل بخوام قضاوتش کنم به نظرم ارزشش رو داشت

یه وقتا اذیت میشی اما میدونی این اذیت شدنها در برابر اتفاقهای خوبی که در آینده میخواد برات بیفته هیچه

پس بذار الان اذیت بشی یا مجبور باشی یه چیزایی رو تحمل کنی اما در نهایت آینده ای درخشان در انتظارته

آشنایی با آقای دوست خیلی خوب و به موقع بود چرا که از ایشون خیلی چیزها یاد گرفتم درست زمانی که حالم به خاطر جدایی از اون و گم کردن هدفم خیلی خراب بود و واقعا یک نفر باید به اون زودی خاکی که توی اون دوسال گرفته بودم رو میتکوند...

یه نفر مثل آقای دوست که زیاد هم دوستم نداشته باشه

که عاشق پیشه و زبون باز نباشه تا شاید ازش حساب ببرم

به خودم برسم...لاغرتر بشم به سلامتی و ظاهر و اون خانوم بودنی که داشتم گمش میکردم اهمیت بدم و همون کسی بشم که سالهای قبل دوست داشتم باشم اما در اون دوسال فراموشش کرده بودم

دختری که خانوم باشه.که ظاهرش و اخلاقش خاص تر از تمامی هم سن و سالاش باشه

کسی که زبونزد باشه

کسی که فعالیت داشته باشه

هدف داشته باشه

و برای آینده اش تلاش کنه

دوست داشتم دختری باشم که آشپزی کنم که خانه داری بلد باشم

که کسی نتونه ازم ایرادی بگیره

و به مرور و با زور و اصرار و قهر کردنهای آقای دوست همه ی اینها رو یاد گرفتم

و چند وقت پیش که دفترچه ی چهار پنج سال پیشم رو پیدا کردم دیدم تمام این ویژگی هایی که الان به دست آوردمشون(که صد البته کامل نیست و جای کار خیلی داره) آرزوی اون سالهام بوده...

یاد گرفتم به موقعیتهای زندگیم نه نگم،اتفاقها یا موقعیتهایی که برام پیش میاد ، چه کوچیک و بی ارزش و چه مهم .
اون موقعیت میتونه رفتن به سر کوچه باشه وقتی که حال نداری و نمیخوای بری

اون موقعیت میتونه همراهی دوستت تا خونشون باشه وقتی که در حالت عادی دلت نمیخواد همراهیش کنی

اون موقعیت میتونه کمک به یه اسفند دود کنی سر چراغ قرمز چهار راه باشه

اون موقعیت میتونه سر زدن به محل کار مادرت باشه

میتونه یک قهوه خوردن با کسی باشه که حتما خیلی توی کارت به تو کمک میکنه اما تو به خاطر خط قرمزهات قبلا  لزومی نمی دیدی با غریبه بری قهوه بخوری!یا بری ببینیش یا بری دفترش یا هر چیز دیگه ای
میتونه دیدار و ملاقات با کسایی باشه که همیشه پسشون میزدی

و مزیت عبور از این خط قرمزها و بله گفتن به موقعیتهایی که در حالت عادی گذشته انحامشون نمیدادی اینه که کلی موقعیت جدید به دست میاری

ممکنه در حین رفتن به سر کوچه یه اتفاق مهم برات بیفته

وقتی دوستت رو همراهی میکنی دم خونشون، با خواهرش آشنا بشی و خواهرش بهت سفارش کار بده

وقتی یه اسفند دود کنی کمک میکنی اون یه دعایی برات بکنه که زود استجابتش رو ببینی

وقتی به محل کار مادرت میری با همکاراش آشنا بشی و اونها هم کلی کار به تو بسپرن یا هرچیز دیگه ای...

و من وقتی از خط قرمزهام عبور کردم موقعیتهایی برام پیش اومد که به خواب هم نمیدیدم

فیلمyes man رو ببینیدو خط قرمزهاتون رو کنار بزنید

در طول روز ادمهای جدید زیاد ببینید. خوش رو باشید تا بتونید با همه شون دوست بشید

با تورهای سفر اینور اونور برید و کلی دوست پیدا کنید

ارتباطاتتون رو گسترش بدید
کارهایی که تاحالا نکردین رو انجام بدین

اگه تاحالا کلاس گلدوزی نرفتین برین

اگه قلاب بافی و شیرینی پزی بلد نیستین برید یاد بگیرید

خط قرمزهاتون رو کنار بذارید و با روی باز به استقبال تمام چیزهای جدید برید...

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 22:34 نويسنده صامت| |


روی میزم پر است از لیوانهای نشسته ی چایی

و کاغذهای روی هم تلمبار شده و پوست بستنی

و مدادهایی که نصفش روی میز است و نصفش روی زمین

و دستی که رغبت تمیز کردن اینجا را ندارد

و کمری که از نشستن بسیار درد میکند

و سری که از فکر کردن بسیار تیر می کشد

شبها خوابهای درهم زیاد میبینم

پریشب خواب دیدم نصف شب است و توی خیابانم و آقای مدیر هم بود

و چند مرد عرب میخواستند دخترانی که شوهر نداشتند را با خودشان ببرند

زیر لب به آقای مدیر میگفتم همین الان باید مرا عقد کنی!من نمیخواهم اسیر دست اینها باشم

و آقای مدیر سرد سرد...

همان شب عقدم کرد و گفت که شر عربها که کم بشود مرا طلاق خواهد داد

چند روزی زندگی کردیم و او سردترین و بی تفاوت ترین آدمی بود که دیده بودم...

دیشب خواب دیدم آقای دوست به من خیانت میکند و با نزدیک ترین دوستم...

خدا می داند امشب چه کابوسی در انتظارم است

دیروز که پسرک مدیر فلان مطبوعات خبر داد که نشده و نمیشود و اظهار امیدواری های مذخرف کرد ،کاملا روحیه ام را باختم

میگفت ما حتما باهم همکاری خواهیم کرد و آدرس دفترش را داد که بروم و صحبت کنیم و ببینیم که چه میشود کرد

و من هم نرفتم...

جوری روحیه ام را باختم و احساس شکست کردم که انگار همین یک کار در دنیا بوده

کمی که پول بی پدر فشار بیاورد اوضاعم بدتر میشود

من هم دوست دارم پدری باشد که تمام خرجم را بدهد و برایم یک آتلیه بزند و اصلا ندانم دغدغه مالی چیست

من هم دوست دارم مثل خیلی ها غرورم را بکشم سرم که منت احدی را نکشم

من هم دوست دارم جواب فلان استاد و فلان کسک را ندهم و محل هیچکس نگذارم چرا که پدر جانم دیگر نگذاشته من دغدغه ای داشته باشم...

من هم دوست دارم

اما زندگی گاه چنان روی سگی اش را نشانت میدهد که با خودت میگویی تا دم مرگ هم باید بدوم...

روزشماری میکنم تا این دو هفته ی کذایی هم تمام شود و پرونده ی تابستان منفور و کسالت بار 93 برای همیشه بسته شود

دیروزها دفترچه ای قدیمی را پیدا کردم که هدفهایم را داخلش نوشته بودم

وقتی خواندمشان دیدم با اینکه دو سه سالی بیشتر نگذشته اما به تمام آن اهداف رسیده بودم

هرچند که اکثرشان هدفهای نزدیکم بودند

میدانم که هدفهای امروزم هم به زودی محقق می شوند و باز هدفهای دیگری می آیند

اما فعلا رخوت چنان یقه ام را چسبیده که نمیدانم کی میتوانم به حالت قبل برگردم

یک دختر و یک پسر عکاس که از دوستانمان بودند بارها شده بود صحبتشان بین منو آقای دوست بیفتد

سالها با هم دوست بودند و آقای دوست میگفت اینها ازدواجی نیستند! همینطوری با هم هستن و کار میکنن و

عکاسی میکنن و خانواده هایشان هم میدانند و همه چیزشان با م خوب است اما نمیخواهند ازدواج کنند چون

مثل من عقیده دارند که ازدواج فلان است و میگویند که اگر ازدواج کنند دیگر اینقدر موفق نیستند و ...

حالا صفحه فیس فلان را باز نکرده عکس بسیار زیبایی از نامزی شان را میبینم و زیرش بهشان تبریک میگویم

و حالم بدتر می شود از حرفهای آقای دوست که نمیدانم روی چه حسابی چرت و پرت تحویل من داده بود.

اما سعی میکنم به این چیزها فکر نکنم و فقط به اهداف آینده ام و کارهایی که از الان باید انجام بدهم فکر کنم

مهم نیست که او نمیخواهد ازدواج کند  و هرچند وقت یکبار هم این را تکرار میکند

مگر من چند سالم است که از حالا تمام زندگی و هدفهایم را ول کنم و بچسبم به آن خیال مسخره ای که پارسال چسبیده بودم؟

فعلا تمام ناراحتی من کاری ست که جور نشده...

جیبی که خالی خالیست و پاییزی که در راه است

تمام تمام حال خراب من رخوتی ست که تابستان به جانم انداخت و کاری که جور نشد...

مثل مسخ شده ها نشسته ام روی صندلی تا بگویند بفرما این هم کار

انگار اثر از ان دختر بی طمع و بی ریای دوسال قبل نیست که برایش مهم نبود جایی که کار میکند جایی حرفه ای نیست و حقوقش هم معمولی است

درست است که پریدن با بزرگان تو را زود بزرگ میکند اما گاهی هم طمع و بلند پروازیت تو را به حالی شبیه من مبتلا میکند

درست است که درست نیست که به هوای مشکل مالی نداشتن جای غیر حرفه ای کار کردن

اما بیکار نشستن به هوای جور شدن کاری که برای کسی همسن من بزرگ بود هم درست نبود

و حالا که جور نشده زانوی غم بغل گرفتن و احساس بی چاره گی کردن و نا امید شدن و حوصله نداشتن

نمیدانم میخواهم کی خوب شوم

اما این را میدانم که این حال ربطی به تابستان و پاییز ندارد

پاییز هم که بیاید و چیزی که میخواهم جور نشود اوضاع همین است که هست

 

 

 

تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393سـاعت 23:32 نويسنده صامت| |


هفته ی بدی رو گذرونده بودم و ذهنم پر از فکرهای منفی بود

و تمام خوبیهاش رو فراموش کرده بودم

اما مدام سعی میکردم دلایل انتخابم رو به خودم یادآوری کنم بلکه باز دلم گرم بشه و جدایی از سرم بیفته

اما هرکاری کردم نشد

از طرفی هم نفیسه میگفت خب چرا به آقای مدیر فکر نمیکنی؟باور کن اون خیلی بهتر از آقای دوسته ها

اما من نمیخواستم و نمیتونستم به هوای یکی دیگه از آقای دوست جدا بشم

این خیانت بود

اما نفیسه میگفت این خیانت نیست چون تو که نمیخوای با هر دوتاشون باشی که

تو میخوای یک نفرو انتخاب کنی پس خیانت نیست

اما من باز دلم قرار نداشت و دلم نمی اومد اصلا به مدیر فکر کنم!

ما مدام با گروه آقای مدیر عکاسی میرفتیم و زیر نگاه ها و حرکاتش بودم و خیلی اذیت میشدم اما نمیتونستم کاری کنم

آقای مدیر پسری مذهبی و با ایمان بود ولی از نوع آوانگاردش! و من هیچ بدی ای ازش ندیده بودم که بخوام رفتار بدی بکنم

چون ما همکار بودیم و خواه نا خواه خیلی جاها همدیگه رو میدیدم و ایشون هم به گردن من خیلی حق داشت و من به هیچ عنوان روی نشون دادن رفتار بدی رو نداشتم

نفیسه اما میگفت تو یکساله آقای دوست رو میشناسی و 9 ما هم دوست بودین توی این مدت میدونی که خیلی ایده آلهای تو رو نداره.توی این مدت اینو فهمیدی

پس فکر نکن کارهای خوبی که اون برات میکنه رو کسی دیگه نمیتونه برات بکنه

و با فکر اینکنه ایشون خیلی پاک و معصومه و خیلی پسر خوب و نجیبیه عمر خودت رو تلف نکن

ایشون خیلی  نجیب و پاک و ساده دل هست اما ایده آل تو نیست داری وقت خودت رو به هوای اینکه پاکه تلف میکنی...

اما من نمیخواستم دلیل جداییم حضور یکی دیگه باشه

هرچند که آقای مدیر به شدت خوب بود و محبوب همه بود و همه سرش قسم میخوردن و علاوه بر این هرکدوم از دوستان من که باهامون می اومدن عکاسی شیفته جذابیتهای اخلاقی و ظاهری ایشون میشدن!

ایشون هم درست مثل آقای دوست جذاب و خیلی عالی بود

اما هرچی هم که نفیسه میگفت من نمیتونستم قبول کنم و این رو خیانت میدونستم

چند روزی حالم خراب بود و با آقای دوست هم سر چیزهایی مسخره دعوا کردیم و من که دیگه احساس میکردم خسته ام و بریدم و میخوام تنها باشم به ایشون گفتم برایه میشه خداحافظ

و ایشون حتی نگفت چرا؟

گفت باشه هرچی تو بخوای برات آرزوی موفقیت میکنم و کلی جملات خوب تحویل من داد که من مثل یه برادر از این به بعد پشتت هستم و از هیچ کمکی برات دریغ نمیکنم!!!!!!!

و من در حسرت شنیدن یک جمله ی نرو...یک جمله ی نمیخوام جدا بشیم...یک جمله ای که دلگرمم کنه

یک چیزی که پشیمون بشم و بگم غلط کردم...

اما هیچی...هیچی...

نگفت بمون نمیخوام بدون تو پاییزمو شروع کنم

نگفت نرو من با تو مشکلی ندارم که...تو بری هیچکس مثل تو نمیتونه آرامش باشه واسم

نگفت بدون تو زندگیم آرامش نداره

نگفت نرو...حتی نگفت چرا میخوای جدا بشی؟نگفت خب هر مشکلی هست حلش میکنیم جدایی چرا؟

فقط آرزوی موفقیت کرد...

و همون روز هم اتفاقا سیصد نفر از عکاسان جایی برای عکاسی دعوت داشتن و من میدونستم که میبینمش

خیلی مقاومت کردم و سرم رو با کار خونه گرم کردم و حتی یک قطره اشک هم نریختم

گفتم جدا شدم که شدم...دیگه سخت تر جدایی از اون نبود که. من در حد مرگ به اون وابسته بودم اما آخرش جدا شدیم و بعد ازا ون هم نه دلم تنگ شد و نه خواستم که برگرده اصلا...

دندون لق رو باید کند انداخت دور و هی از این حرفها به خودم میزدم تا فکر نکنم که خیلی اتفاق بدی افتاده و سعی میکردم خودمو آروم کنم

نفیسه حالا از اونور توی وایبر مسیج میداد که امروز قرار بذار برو با آقای مدیر بیرون!!!!!!

گفتم نفیسه من حوصله خودمم ندارم چه برسه به اون. میخوام تنها باشم و تا مدتها نمیخوام اصلا با کسی باشم

حتی اگه اون شخص آقای مدیر همه چی تموم باشه!

میخواد بمونه نمیخواد نمونه برام مهم نیست!

عصر که شدبرخلاف همیشه، هرچی لباس مشکی داشتم پوشیدم ، دوربینمم برداشتم و رفتم عکاسی

توی مترو ناخودآگاه گریه ام گرفت...اون روز 9 شهریور و دقیقا سالروز اولین دیدارم به آقای دوست بود

پارسال همین موقع هم چشمم گریون بود خوب یادمه...

خوب یادمه که با روحیه داغون رفته بودم خانه هنرمندان و همش هم چشمام خیس میشد

و امسال باز هم...

به بدبختی جلوی ریزش اشکهام رو گرفتم و رسیدم به محل عکاسی

دیدم اونجا خیلی خیلی شلوغه و از 300 نفر هم خیلی بیشتر برای عکاسی اومدن

کنار نرده ها وایسادم و منتظر شدم برنامه شروع بشه

مدتی بعد ددیم آقای دوست هم اومد و روبروی من با چند نفری داشت صحبت میکرد

روم رو کردم طرف دیگه تا نبینمش

ولی همچنان چشمام قرمز بود

پنج دقیقه بعد اس ام اس داد اگه دوست داری پاشو بیا اینجا!

گفتم کجا؟

گفت بیرون.کنار پارک

دیگه کنترلم دست خودم نبود...اشکهایی که بی مهابا بیرون میریختن و نه میتونستم بمونم و بگم نمیام و نه میتونستم کاری کنم که دلم پر نکشه و هیچ مقاومتی نداشتم دیگه...

برای اینکه بفهمید چقدر کسی رو دوست دارید حتما تصمیم به جدایی بگیرید!

ما آدمها برای هم عادی میشیم اما فقط وقتی که داریم جدا میشیم میفهمیم چقدر به هم وابسته هستیم و برای هم ارزشمند...

همونطور که بدو بدو از اونجا می اومدم بیرون جلوی در آقای مدیر از روبروم اومد و منو که با اون حال دید شوکه شد...

بدون توجه به کسایی که دورمون بودن دستم رو گرفت و با نگرانی خیره شد توی چشمام که چی شده؟؟؟؟

گفتم هیچی برم بیرون برمیگردم الان

نمیذاشت برم و میگفت نه تا نگی چی شده که نمیذارم با این حالت بری!

گفتم به خدا خوبم زود برمیگردم الان

با اینکه همینطور نگران و خیره نگاهم میکرد با اکراه گذاشت برم و همینطور داشت نگاهم میکرد!!!!!

رفتم و ماشینش رو پیدا کردم و سوار شدم در حالی که نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم

گفت چرا گریه میکنی؟

گفتم نمیدونم!

چرا بهم گفتی بیام؟

گفت خب دوست معمولی هستیم دیگه! نمیخواستم جلوی اونهمه آدم سر پا وایسی!!!!!!

گفتم خب به بقیه دخترا هم میگفتی بیان! اونا هم دوست معمولیتن خب

گفت نه دیگه تو فرق داری...

اما من اون لحظه حالیم نبود که آقای دوست با تمام غرور مردونه و با همه سختیش اون اس ام اس رو زده و در واقع خواسته تموم کنه جریان رو

اون موقع حالم به دشت بد بود و فقط دوست داشتم ازش مستقیم بشنوم که دوستم داره...مستقیم و رک بشنوم که میخواد با من باشه و نمیذاره که برم...

اما همه ی این نشنیدن ها عقده شده بود توی دلم و نمیدیدم همین اس ام اسی که داد در واقع همون ختم جداییه و همون برگرد به شیوه ی خود آقای دوسته

من هرگز چیزهایی که میخواستم رو ازاون نمیشنیدم

من هرگز به شیوه ای که خودم دوست داشتم بهم محبت نمیشد چون شیوه ی ابراز آدمها با هم فرق داره

من امکان نداشت از ایشون خیلی رک و مستقیم بشنوم که صامت دوستت دارم و نمیخوام که ازت جدا بشم

چون شیوه ی ایشون غیر مستقیم گفتن بود و امکان نداشت چیزهایی که برام عقده شده بودن رو ازش بشنوم

بحث کردیم

حرف زدیم

ناراحت شد

از موضع خودم کوتاه نیومدم و درت مام مدت اشک میریختم و گلایه میکردم

و اون هم نمیتونست به شیوه ی من به من محبت کنه و انتظار داشت حالا که بهم گفته بیام پیشش من بفهمم که منظورش اینه که نمیخواد جدا شه ازم

اما من نفهمیده بودم و فقط میخواستم به شیوه ی خودم بهم ابراز بشه

برای همین به نتیجه نرسیدیم و من در ماشین رو باز کردم که برم بیرون

فکر میکردم عمرا جلوم رو نمیگیره

فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شده و جدایی باورم شده بود

اما در کمال ناباوری مانتوم رو کشید و نذاشت که پیاده بشم

و وقتی که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و پرت شدم توی ماشین محکم بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید...

و این ختم جریان جدایی بود...

و صدای های های گریه ی من که همه جا رو پر کرده بود...

بعد از اون سعی کردیم تمام دلخوریها رو حل کنیم

بعد که حرف زدیم و من هم بیشتر فکر کردم دیدم برای یک مردی که هیچ وقت کلامی ابراز نکرده خب خیلی سخت بوده وقتی من گفتم جدا بشیم اون اس ام اس رو بزنه

میتونست اس ام اس خیلی بهتری باشه مثلا میتونست بگه لطفا بیا پیشم نه اینکه بگه اگه دوست داری بیا

اما من دیگه شیوه و روش آقای دوست رو شناخته بودم

اگه دوست داری بیا یعنی همون لطفا بیا هست اما به شیوه ی اون...

چند روزی طول کشید تا سردی و ناراحتی بینمون از بین بره و ایشون هم خیلی ناراحت بود که من حرف جدایی زده بودم و خیلی ناراحت تر بود که چرا وقتی سوار ماشین شدم همون لحظه بغلش نکردم تا همه چیز تموم بشه و نشستم نیم ساعت گریه کردم و گلایه کردم و بحث کردم...

ناراحت بود که چرا من از موضع خودم پایین نیومدم و فقط حرف خودم رو زدم و نذاشتم زودتر از اینها این ماجرا تموم بشه

اما هرچی که بود تموم شد

بعد که رفتیم عکاسی آقای مدیر باز نگران بود

گفتم خوبم و حالا با چشمای قرمزم میخندیدم

موقع تموم شدن مراسم و بیرون از محل که همه در حال خداحافظی بودیم آقای مدیر جلوی آقای دوست بازوی منو گرفت و همچی عاشقانه بنده رو نگاه نمودن که خودم آب شدم رفتم توی زمین! اما آقای دوست سریع رفت طرف دیگه و بعد ها هم اصلا ناراحتی ای از خودش نشون نداد!

بعدن هم که آقای مدیر علت رو جویا شد گفتم سالگرد فوت یکی از عزیزانم بود.دروغی هم نگفتم.مگه پارسال همین موقع کسی که خیلی عزیز بود نمرد برام؟

و ایشون گفت خب چرا اونطوری داشتی ازاونجا میرفتی بیرون؟

فهمیدم که باور نکرده حرفم رو

گفتم خب گریه ام گرفته بود و جلوی اونهمه آدم که نمیتونستم  گریه کنم! رفتم توی پارک نشستم و یک دل سیر گریه کردم!

نمیدونم باور کرد یا نه اما یک اسمایلی ناراحت برام فرستاد

و بعد ازاون جریان هم دیگه ایشون رو ندیدم

و رابطه مون با آقای دوست هم به بهترین شکل ممکن داره طی میشه و در انتظار یک پاییز طلایی روز شماری میکنیم

پاییزی که باید خیلی خیلی زیبا بگذرونیمش

تکلیف کار هم باید بگم که هنوز مشخص نیست و از این جهت خیلی ناراحتم و نمیدونم چی بشه واقعا

کاش زودتر این روزهای بلاتکلیفی طی بشه و زندگیم روال مشخص خودش رو پیدا کنه

امروز هم انتخاب واحد بود و دریغ از یک هزاتومنی که ته جیبمون مونده باشه! با بدبختی تونستم دو روز هفته ام رو خالی بذارم برای کاری که نمیدونم اصلا میشه یا نه

خیلی پیگیری کردم خیلی دعا کردم دیگه نمیدونم با این اوضاع مالی خراب و آینده ای که همه چیزش بستگی به عملکرد الان من داره خدا چه چیزی برام مقدر کرده

اما میدونم که همه چیز درست میشه

زندگی،کار،پول،آینده،رابطه...

همه ی ما زور میزنیم که بشه

با نگرانی مقابله میکنم و سعی میکنم که امیدوار باشم.یاد روزهایی می افتم که خدا در بحرانی ترین لحظات دستم رو گرفته و نجاتم داده و میدونم که باز هم همین کار و خواهد کرد...

 

 پی نوشت:

متاسفانه کار جور نشد و امروز گفتن که امکان استخدام فعلا امسال وجود نداره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393سـاعت 13:50 نويسنده صامت| |


همیشه میگفت ازم ابراز کلامی نخواه

من توی عمل ثابت میکنم

بعد حتی یه زنگ نمیزنه به سردبیر اصلی اونجا تا سفارش منو بکنه

در حالی که سردبیر اصلی اونجا از دوستانشه و از شاگردان پدرش بوده

اینم در عمل اثبات کردنشه

میگم خب تو خیلی راحت میتونی درست کنی قضیه رو.اونم فقط با یه تلفن

اما میگه نه من رو نمیزنم به کسی!تابلوئه! ایشالا درست میشه حالا

تو ببین بقیه دوستای سردبیره کیا هستن برو به اونا بگو!

و وقتی متعجب نگاهش میکنم که یعنی باورم نمیشه اینقدر بی معرفت و بی عار باشی

منو میپیچونه و نشنیده میگیره حرفم رو

اینم در عمل ثابت کردنشه

شما هم مثل من موهای تنتون سیخ شد از این دوست داشتن وافرش مگه نه؟!

خیلی چیزا رو اینجا نمینویسم دیگه

خیلی حس هامو نمینویسم خیلی اتفاقات ریز ریزو نمینویسم

اما مدتیه حس میکنم کم کم از چشمم می افته

مدتیه احساس تنهایی میکنم

مدتیه برام از اون ارزشش افتاده

یه بچه ی 27 ساله ی لجباز شلخته

که نیاز داره یکی همش بهش یادآوری کنه

یکی که همش به خاطرش کوتاه بیاد

یکی که همش دل به دلش بده و یه فرشته که هیچ وقت ناراحت نباشه عصبانی نشه.غر نزنه

یه فرشته که چشمش رو روی کاهلی های اون ببنده

یه فرشته که با خر هیچ فرقی نداره فقط اسم فرشته کلاه گشاد خرکردنه

به غریبه رو زدم که سفارشمو پیش سردبیر اصلی بکنه

نمیدونم واقعا میشه یا نه

امروز تماس گرفتن و گفتن کارهای منو به سردبیرهای اصلی دادن و اونها هنوز وقت نکردن ببینن

و در جواب ناراحتی من هم گفتن دختر چقدر عجولی تو!

مدتیه حس میکنم اصلا علاقه ای نبوده و همه چیز یه خیال خام بوده

اما یاد پستها و حرفهای خوب و فکرهای خوبی که در موردش میکردم که می افتادم روم نمیشد اینجا بیام چیزی بنویسم

واسه ی همین همه چیز رو تو خودم میریختم

اما امروز واقعا شکستم...

دیگه اشکهام بند نمی اومد بس که حرفهای نگفته و درد های فرو خورده لبریز شده بود...

امروز دقیقا یکسال میگذره از وقتی که برای اولین بار دیدمش

و شروع اون دو ماه و نیم سه ماه آشنایی و بعد هم که 6 آذر روز شروع جدی رابطمون

رابطه ای که اگه از خودش سوال کنین

میگه خیلی خوب و آرومه و راضیم

اما من...

اونقدر توی این یکسال آشنایی و 9 ماه دوستی حرف و درد ریختم توی خودم که دارم میبرم کم کم

دارم خسته میشم

دیروز میگفت چقدر سرد شدی

اما من دختر با شهامتی نبودم که بهش بگم 9 ماهه حسرت شنیدن یه عزیزم ساده رو به دلم گذاشتی

9 ماهه هروقت به طبیعت نیازهایی که همه ی زنها دارن ، نیاز داشتم بشنوم دوستم داری،نیاز داشتم بشنوم

من با همه برات فرق دارم، نیاز داشتم خیلی چیزها رو بگی تو گفتی به وقتش

و این وقت هرگز نیومد

فکر میکردم هوام رو داره

فکر میکردم اگه جایی برای کار و آینده ام بهش نیاز داشته باشم اگه کمکی بخوام حتما پشتم در میاد و هرکاری از دستش بربیاد برام میکنه

اما حالا که وقتش شده خودش رو نشون داد

که چطور میتونه حتی یه تلفن ساده رو از من دریغ کنه

مگه این عمل نیست؟

پس میبینیم که حتی در اثبات به شیوه ی عمل هم گند زد...

نمیدونم چرا اینقدر بی شهامت شدم

نمیدونم چرا اینقدر ترسو شدم

نمیدونم چرا نمیتونم حرف بزنم و مثل مجسمه فقط نگاهش میکنم

نمیدونم چطور و کی یاد گرفتم دو رو باشم

توی دلم روز به روز دوست داشتنم کم بشه و در ظاهر لبخند بزنم و حرفهایی مهربان

اما در فکرم که همین روزها شهامتم رو جمع کنم و بگم خداحافظ آقای دوست

تو خوب بودی و پاک و نجیب

تو مهربان بودی و آرامش داشتی و مرا درک میکردی

تو مثل یک کودک ساده و بی آلایش و بی سیاست بودی

تو کلی خوب بودی

تنها ایرادت کودکی بود...

کودک که عاشق نمیشود

کودک که مرام و معرفت سرش نمیشود

به کودک که نمیشود تکیه کرد

روی کودک که نمیشود سرمایه گذاری کرد.روی کودک که نمیشود حساب کرد

نمیتوانی خسته باشی و از کودک پاک و معصوم و نجیب انتظار داشته باشی مثل یک مرد تو را در آغوش بگیرد و بگوید تا من هستم غصه ی هیچ چیز را نخور

کودک کودک است.دستهایش کوچک است، قدرتش کم است ،توانایی خیلی کارها را ندارد...

خوب است، پاک است، داشتنش نعمت است و شکر خدا را میطلبد

اما کودک هرگز هرگز هرگز مردی برای همراهی تو نیست، تکیه گاه تو نیست.پناه خستگی ها و تامین نیازهای طبیعی تو نیست...

خداحافظ آقای دوست

خداحافظ

 

 

تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393سـاعت 17:50 نويسنده صامت| |


خیلی از اتفاقات مهم زندگی من که میدونم نقش بسزایی در آینده ام دارن به برکت وجود آقای دوست در زندگیم برام اتفاق افتادن

از جمله آشنایی با کسانی که خیلی کمکم بودن و هستن

حتما خاظرتون هست که در زمستان پارسال از آتلیه استاد و کاری که قرار بود بشه و نشد نوشتم؟

استاد حالا یا به هوای چشم رنگی ما یا به هوای مهر و محبتی که به همه داشت هوای ما رو خیلی داشت

و انصافا هم آدم بدی نبود و همیشه حامی من میشد و کمکم میکرد

اوایل تابستون که رفته بودم دفترش گفت یه کاری هست توی یک سری مجلات خیلی معروف که میخوان چندتا نیروی جوان استخدام کننمنم نمونه کارهام رو کامل برای استاد بردم و ایشون از اول تابستون قرار بود با مدیر این مجلات قراری بذاره و آخرش هم به خاطر گرفتاری دشدی هر دو طرف نشد

هفته ی گذشته دیگه زد به سرم و رفتم نشستم دفتر استاد که همین الان باید زنگ بزنی به طرف چون خودم میخوام باهاش قرار بذارم و برم!!!

استاد هم زنگ زد و حسابی سفارش ما رو به اون آقا کرد و قرار شد دیگه من خودم پیگیری کنم

من هم خودم شب زنگ زدم و بسیار بسیار آقا محترمی بود فقط من تعجب کردم که صداش خیلی جوون بود و اونطوری که استاد میگفت مدیر کله بهش نمی اومد خب!

خلاصه ما هم کارامونو جمع کردیم و امروز رفتیم آقا رو دیدم و بهشون نشون دادیم کارمونو

که هرچی از وجنات و شعور و ادب و بزرگیش بگم کم گفتم

کسی بود یکسال از آقای دوست بزرگتر اما اونقدر با شعور و آدم معرکه ای بود که بنده کف نمودم!

روی حساب معرفی استاد هم که شده بود بسیار بسیار هوای بنده رو داشت و عکسهام رو هم دید و خوشش اومد

گفت برات یه کاری میکنم و نگران نباش

دست حمایت من شت توئه و دستهای حمایت بسیاری هم پشت منه پس بدون هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم

قرار شد شنبه نمونه کارهای منو به سردبیرهای مختلفشون نشون بده تا ببینه نوع نگاه من و عکسهام به کدوم بخش مجلاتشون میخوره و انشالله اگر مورد قبول واقع بشه من اونجا کار کنم

هرچند من مدت کمی بود عکاسی میکردم و عکسام هم چندان عکس خبری و با سلیقه ی اونها نبود اما همینکه خوشش اومد امیدوار شدم

بعد هم گفت رقتیم و با اینکه هنوز موندن من اونجا مشخص نبود طبقات رو به من یاد داد و معرفی کرد!

از این حرکتش بسیار بسیار خوشمان آمد

رفتیم کافی شاپ طبقه ی بالا و برای بنده آب طالبی خریدن و یکی از همکاران رو هم صدا زدن که بیاد کارهای منو ببینه

آقای همکار بسیار عکاس خوبی بود و بعدن که من کارهای خودشو در فیس فلان دیدم خیلی خوشم اومد اما خیلی کارهای منو کوبید

که کادرش چرا فلانه و الان اینو برای چی اینجوری نکردی و از این قبیل حرفها

که آقای مدیر برگشت گفت آقای همکار جان ایشون فقط 21 سالشه و مدت زیادیم نیست عکاسی میکنه و تجربه عکاسی خبری هم نداشته خب.انشالله تجربه اش زیاد میشه!

و خیلی هوامو داشت خلاصه و بارها و بارها اینو ذکر کرد که هرکاری بتونه برام میکنه  وبه همه ی سردبیرها کارهای منو نشون میده

گفت وارد شدن به چنین فضای مطبوعاتی خیلی کار سختیه و اصلا ممکن نیست.پس اگه این اتفاق در این سن برات بیفته خیلی خیلی موفق خواهی شد و برای آینده ات عالیه

اونقدر فضای کاری اونجا و کار در چنین گروه مجلات معروفی رو دوست داشتم که از ته دلم از خدا خواستم بخشی از سرنوشت من کار در اونجا باشه.میدونم که اگه اونجا استخدام بشم خیلی خیلی خیلی پیشرفت خواهم کرد و بسیار هم فعالیت خواهم داشت و کلی تجربیات با ارزش عکاسی جمع خواهم کرد

به خصوص که آقا مدیر یک حرفی زد که من هنوز اندر کف این مرامشم یعنی!

ایشون برگشت گفت نگران هیچی نباش اگر هم نهایت نهایتش نشد ما دفتر خودمون سهروردیه و کلی پروژه ی عکاسی میگیریم و باهم کار میکنیم. و اگر هم اینجا مشغول شدی نگران نباش چون اگرم برفرض مثال عکسی رو خراب کردی من خودم پشتتم!

شما هم برام دعا کنین

اونجا تنها جاییه که بینهایت دوست دارم کار کنم

خیلی برای اینده ام مهمه و بخش عظیمی از پیشرفت من مطمئنم که در اونجاست

جایی که میتونه منو به کسی که میخوام تبدیل کنه و پلی باشه به سمت تعالی آینده

خیلی خیلی برام مهمه

دعا کنین برام...

 

 

تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 20:3 نويسنده صامت| |


پاییز پارسال و توی اون دو ماه و نیم-سه ماه آشنایی توی مراسمی که برای خانه عکاسان بود شرکت کردم

و هم پدر و هم مادر آقای دوست حضور داشتن و اون شب از اینکه فرصتش پیش نیومده ببینمشون یا باهاشون آشنا بشم ناراحت شده بودم.خب اون زمان درست آقای دوست رو نمیشناختم و فکر میکردم واقعا اگه فرصتش پیش می اومد منو به پدر مادرش معرفی میکنه!

بعدها که دیگه با هم وارد رابطه شدیم پدرش رو توی جشنواره ای که برنده شده بودم دیدم.جزو داوران بود!

فکر میکنم پستش رو هم نوشتم که پدر جان از روی سن چشم از من و نفیسه که روی صندلی ها نشسته بودیم برنمیداشت!

و بعد از مراسم که اومد با من صحبت کرد که چی میخونی و ...

بار دومی که پدر رو دیدم توی مراسم ختم مادربزگ آقای دوست بود

که علاوه بر پدر، مادر و کل خاندانشون رو هم دیدم

اما فرصت آشنایی باز پیش نیومد و فقط پدر بدو بدو از اونطرف حیاط اومد سمت من که تشکر کنه که برای ختم مادرش اومدم!

بعد هم باز در مراسم دیگه ای که من و آقای دوست برگزیده شده بودیم ایشون با مادر گرام اومدن و مادر هم یکرسا تاومدن نشستم صندلی کناری من!

که البته من سلام علیکی هم کردم اما ایشون منو نمیشناختن

این هم گذشت تا اینکه آقای دوست گفت اشکال نداره خواهرمو توی فیس فلان ادد کنی و دوست باشین اما هیچی بهش نگو و در حد دوست مجازی معمولی باشین.

من هم اینکارو کردم و بعد از اکسپت کردن خواهر خانومی چند خطی هم باهم حرف زدیم که چی میخونی و چند سالته  وحرفهایی از این قبیل

اما ایشون وقتی فهمید من عکاسم آشنایی داد که من دختر فلان استادم و الانم دیدم که با داداشم عکس گروهی دارین پس میشناسیشون؟ و ...

منم دیگه دیدم تابلوئه گفتم ای وای پس شما دختر فلانی هستی! آخی چه تصادفی!

و دیگه صحبت رو ادامه ندادم

بعد چند روز پیش مراسمی بود که من زودتر رسیده بودم قرار بود آقای دوست هم بیاد و آخرش باهم برگردیم خونه

بعد زنگ زد که من با مامان و بابا دارم میام و حواست باشه تابلو نکنی!

خلاصه با مادر و پدر گرامی تشریف آوردن و من هم در حیاط مامان رو دیدم که دارن میان و چون چشم تو چشم بودیم سلام علیکی کردم و دست هم دادیم.بعد دیم برگشته میگه شما همونی هستی که با دخترم چت کرده بودین؟!!!!!

کرک و پرم ریخت یعنی!

گفتم آهان بله منو ایشون اتفاقی آشنا شدیم و بعدا که خودشون آشنایی دادن من فهمیدم دختر استاد هستن!!!

مادر جان هم لبخندی زدن و گفتن با اجازتون و رفتن بالا

من هم کمی بعد اومدم برگردم بالا که با آقای دوست و پدرجان محترم روبرو شدم

آقای دوست که سریعا از پله ها تشریف بردن بالا و من موندم و پدر جان!

و صد البته سلام و علیک و بعد هم ادامه ی صحبت از طرف پدر جان

حالا من قصد داشتم بعد از سلام علیک سریع از ایشون فاصله بگیرم تا بعدن آقای دوست نگه تابلو کردی و ...

اما پدر جان سر صحبت رو با من باز کرد که چه خبر دخترم؟! چیکارا میکنی؟!!!!

منم که دیدم ایشون داره صحبت میکنه نتونستم برم و ایستادم به حرف زدن.

حرف زدن همانا و دونه دونه گالری ها رو با هم قدم زنان دیدن هم همان!

پدر جان هم گویا دوست نداشت بنده از پیششون برم و مدام صحبت میکردن و در مورد عکسهایی که روی دیوار گالری بود نظر میدادن و نظر من رو هم میخواستن!

بعد هم گفتن این گالری روبرویی هم کارهای خوبی گذاشته ها بیا بریم ببین!!!!!!

باهم رفتیم گالری روبرویی و کارها رو ددیم و همه رو حساب اعتبار ایشون با منی که کنارشون بودم هم سلام علیک میکردن و خلاصه تحویل بارون شدیم

بعد هم پدر جان گفتن من نمیدونم این خانوم بچه ها کجا رفتن بیا بریم بالا ببینیم اونجان؟!

جلوی در هم جایی که بازدید کننده ها امضا میکردن پدر جان گفت امضا نمیکنی؟

گفتم استاد خودکار ندارم والا

خودکارش رو درآورد و داد به من و اومد بالاسرم ایستاد که ببینه اسم وفامیلم چیه!

بعد هم لبخند زد و فامیلی منو تکرار کرد!!!!

باهم رفتیم بالا و آقای دوست هم منو با پدر جان دیدن و میدونستم بعدن من وخواهند کشت

اما استاد جان باز هم با بنده قدم زدن و عکسها رو دیدیم و بعد هم ظرف شکلات بزرگی که برای پذیرایی گذاشته بودن روی میز رو برداشتن گرفتن سمت من!!!!!

بعد هم منو بردن به خانوم محترمشون معرفی کردن:خانوم ایشون خانومه فلانی هستن عکاسن.یه جشنواره ای هم که من داور بودن جایزه گرفتن!

و مادرجان هم فرمودن بله میشناسمشون!

خلاصه گپ و گفتی بود و آقای دوست هم زیر چشمی از دور بنده و خانواده محترمشون رو میپاییدن!

عکاسان عزیز هم لطف کردن از من و پدر جان که خیلی صمیمی و قدم زنان در کنار هم در حال دیدن عکسها بودیم،عکس گرفتن و گذاشتن توی فیس فلان!

باشد تا فلان بعضی ها که چشم ندارن مارو ببین بسوزد! مدیونین فکر کنین اون خانوم رو میگما!

خلاصه بعدش هم پدر جان و مادر جان رفتن نشستن روی صندلی و ما هم ایستاده بودیم

که دیدم پدر جان از اون ته داره صدا میزنه بیا بشین بیا بشین!!!!!!!!!

بنده هم رفتم پیششون نشستم و عکسهایی هم که توی گوشیم داشتم رو نشونشون دادم تا با سبک عکاسی بنده آشنا بشن و خوب توی خاطرشون بمونه!

کلی هم به به و چه چه نثار بنده کردن.البته پدرجان خیلی بیشتر از مادرجان بنده رو مورد لطف قرار دادن

مادرجان هم مدل خاص خودشون نگاه میکردن و آخر سر هم که دیدن پدر جان دیگه خیلی در مورد عکسهای من کنجکاوی میکنن که اینو چطوری گرفتی و این کجاست و چطوری اینطوری شده فرمودن آره اینا رو میشه راحت گرفت!!!!!!

خلاصه دیگه وقت رفتن بنده سر رسید و آقای دوست هم اس ام اس داد خانومی دیرت میشه ها

منم نمیتونم باهات بیام نگرانتم

خلاصه از استاد خانوم محترمشون خداحافظی کردم و رفتم

در حالی که دلم واسه یه حرف زدن کوچیک با آقا دوست تنگ شده بود

شب هم که آقای دوست اومدن خونه گفتن شیطون بلا خانوم خوب چسبیده بودی به خانواده ی من ها!

و فهمیدم ایشون شاکی نیستن از دست بنده!

خب آخه من که کاری نکرده بودم که! پدر جان خودشون منو کلی دوست داشتن و تحویلم میگرفتن هی! :D

در کل بالاخره بعد از یکسال موقعیتش پیش اومد که با پدر و مادر آقای دوست آشنا بشم

و واقعا مهر پدر از همون شب بد نشسته به دلم

کسی که از آقای دوست صد پله مهربونتر و دوست داشتنی تر بود

و کاملا میشد فهمید آقای دوست چقدر اخلاقهاش به پدر رفته

و چقدر تحت تاثیر رفتارهای ایشونه

خلاصه اینم از دیدار با خانواده ایشون

باشد تا رستگار شویم!

 

تاريخ جمعه سی و یکم مرداد 1393سـاعت 18:30 نويسنده صامت| |


6مرداد 93 هشتمین ماهگرد شروع رابطه مون بود

یک نقاشی طبیعت بی جان رنگ روغن برای آقای دوست کشیده بودم، دوتا هندونه ی سبز و گرد روی پارچه هایی قرمز

نشون هرکسی که دادم خیلی خوششون اومد

گذاشته بودم توی یک موقعیت خوب به آقای دوست بدمش و چه بهانه ای بهتر از عید فطر که یک ماه رو روزه گرفته بود.البته روزه ای که آب میخورد و پیپ هم میکشید ولی همین هم براش سخت بود!

و کلی هم لاغر شده بود

خواستم به این بهانه بهش هدیه ای بدم

اما موقعیت مالیم خیلی افتضاح بود.دلم میخواست براش یک تیشرت طوسی روشن بخرم، یا همون دستنبد گلیمی ای که توی فروشگاه زیگزاگ دیدیم اما نشد.

تابلوی هندونه رو کادو پیچ کردم و بهش دادم

خیلی خوشحال شد اما احساس کردم انتظار داره باز هم ازش پرتره بکشم

وقتی داشت کادوی هندونه رو باز میکرد میپرسید این عکسه؟

گفتم نه

گفت نقاشیه؟

گفت آره...

گفت وای یه پرتره ست؟؟آخ جون!

گفتم نه حالا بازش کن خودت میبینی...

امیدوارم هندونه ها رو دوست داشته باشه و امیدوارم ببینم که روی دیوار اتاقش نصبش کرده

چند شب پیش با یکی از دوستانم حرف میزدم، گفتم دوست دارم برای تولد آقای دوست ازش یک پرتره ی رنگ روغن 100*70 بکشم و یک قاب شکیل هم دورش بزنم

و بزنه روی دیوار اتاقش طوری که بخش بزرگی از دیوار رو بگیره و هر روز ببینتش و اونقدر زیبا باشه که هرکسی ببینه توجهش جلب بشه!!!

از پارسال دوست داشتم چنین کاری بکنم اما سیاه قلمش رو

ولی خب پارسال قرار نبود اولین تولد دوستیمون رو براش اینهمه وقت بذارم و چنین چیز با ارزشی بهش بدم!

چون مسلما هر آدمی هرچند هم که سر رشته نداشته باشه میفهمه برای نقاشی رئال خیلی زمان صرف میشه

حالا چه سیاه قلم باشه و چه رنگ روغن

و قرار نبود آقای دوست بفهمه برای من خیلی مهمه تا این حد که من مدتها قبل از تولدش براش زمان و انرژی فوق زیادی صرف میکنم و ازش یک پرتره ی زمان بر میکشم!

اما امسال وقتشه که دیگه بفهمه چقدر برای من مهمه.

هرچند خیلیها معتقدند که اون هیچ وقت نباید بفهمه که چقدر برای من مهمه اما من فکر میکنم اون نیاز داره مطمئن بشه از من

در ادامه ی ماجرای جدایی در کمین 3 باید بگم که ما از ماشین آقای دوست پیاده شدیم و رفتیم در حالی که هنوز خیلی حرفها داشتیم که بزنیم اما من به شدت دیرم شده بود

سرم پر بود از حرفهاش

از اینکه جدن من فردا باید با چادر بیام بیرون؟! خب میمیرم توی این گرما!

و اینکه من چطوری فیس فلان رو که محل کار و ارتباطاتم با کسانی که نمیدیدمشون اما بهشون نیاز داشتم بود رو دی اکتیو کنم؟

و از همه بدتر شش ماه زندگی کردن خونه ی مادر بزرگ اون هم درست وقتی که مادرم دستش رو عمل کرده بود و تمام کارهای خونه به عهده ی من بود

و مادرم حتی نمیتونست موهاش رو خودش با گلسر ببنده

من چطوری تنهاش میذاشتم و میرفتم؟اصلا ممکن نبود

به شدت ناراحت بودم اما ته دلم هم میدونستم اینا امتحانهایی زود گذره و آقای دوست فقط میخواد ببینه حرفش چقدر برای من مهمه

اون شب رو خونه ی خاله ام مونده بودیم

برای این اتفاقات هیچ توجیهی نداشتم جز اینکه به خانواده بگم خواب دیدم!

رفتم یکم هم خودم رو متفکر نشون دادم و گفتم آره خواب دیدم یه آقایی اومده به خوابم و گفته از فردا باید چادر سرت کنی و بری خونه ی مادر بزرگت چون اگه تنهاش بذاری ممکنه اتفاق بدی براش بیفته!!!!!!!!

و خیلی داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که وقتی اونا با حیرت به حرفهام گوش میدادن نخندم!

برای اینکه پست الکی طولانی نشده خلاصه تر میگم که کلی به قضیه آب و تاب دادم و اونها هم مثلا متقاعد شدن

البته آقای دوست گفته بود به خاطر دست مادرت میتونی روزهای بیای خونه و کارهاش رو انجام بدی اما شبها باید خونه ی مادر بزرگت بخوابی!

یک چادر برگ برگی با یک کش سفید خفن هم از دختر خاله قرض کردیم و تنها چادری بود که در کل خاندان ما یافت میشد

به همون بسنده کردیم و گفتیم حالا اشکالی نداره

فردا که شد چادرمون رو سرمون کردیم و رفتیم باشگاه و بعدش هم رفتیم پیش استاد مذکور که امیدوارم یادتون نرفته باشه جریاناتش رو

آقای دوست هم گفته بود دارم با خانواده میرم شمال

آفتاب توی سرمون بود و شر شر زیر چادر عرق ریزون خیابونها رو طی میکردیم و هر از چند گاهی هم با دستمال کاغذی خیسی سر و صورتمون رو میگرفتیم! و هی توی دلم میگفتم خدا کنه آقای دوست پشت سرم باشه، خدا کنه تعقیبم کرده باشه تا ببینه به حرفش گوش کردم یا نه! خدا کنه الان اتفاق ببینمش و اون از اینکه حرفش برای من مهمه خوشحال بشه شاید از اینهمه دنبال ایراد بودن دست برداره و اخلاقش بهتر بشه!

اما آقای دوستی در کار نبود

ساعت 5 از کلاس استاد مذکور و دیدارشون برمیگشتیم که آقای دوست اس ام اس فرمودن که ما رسیدیم شمال شما کجایی؟

گفتم توی مترو ام دارم میرم خونه وسایلم رو جمع کنم و برم خونه ی مادر بزرگ

دیگه جوابی نداد تا اینکه من رسیدم خونه و اس ام اس داد ساعت 7 متروی فلان جا باش!!!!!!!!!!!

زنگ زدم که مگه تو شمال نیستی؟

گفت چرا!

گفتم پس چی میگی؟!!!

گفت خب بیا ببینمت دیگه!!!!!!!!!

و اونقدر گیجم کرد که واقعا نفهمیدم شماله یا تهران

وقتی فهمید توی مترو نیستم و خونه ام گفت چه بد! کاش دیرتر میرسیدی!

بالاخره وسایلم رو جمع کردم که برم خونه مادر بزرگ و سر راه هم آقای دوست رو ببینم

البته سر راه که چه عرض کنم

خونه ی مادر بزرگ جنوب تهران هست و محلی که آقای دوست منو کشوند متروی فدک!!!!

با هزار استرس دیر شدن و ترافیک بالاخره ساعت 8 و نیم رسیدیم دم خونه ی مادر بزرگ

توی راه آقای دوست میگفت  حالا که اینقدر دیر شده میخوای بریم خونه ی خودتون و فردا بری خونه ی مادر بزرگ/؟ از نظر من اشکال نداره ها!!!

من هم همینطور که با چادرم که پیچیده بود توی دست و پام ور میرفتم مدام میگفتم نـــــــــــــــــــــــه ! یه قراری گذاشتیم، باید بهش عمل کنیم.

بالاخره رسیدیم و نیم ساعتی هم بیشتر حرف نزدیم

با لبخند نگاهم کرد و گفت خانومی چقدر چادر بهت میاد!

فکر نکنی موقتیه ها! همیشه باید سرت کنی! تازه فردا خانه هنرمندان مراسم افطاریه فلان عکاسه و همه هم هستن. میای؟

گفتم آره میام

گفت با همین چادرت/؟ اشکالی نداره تو که به خوش لباسی معروفی حالا با چادر سیاه ببیننت؟

گفتم نه.

گفت خب پس. و آروم سرم رو گذاشت روی سینه اش.

مدتی بعد سرم رو بلند کرد و چادر رو از سرم برداشت!!!

گفت چادر بسه دیگه.

گفتم چی بسه؟یعنی چی؟

گفت دیگه نمیخواد چادر سرت کنی. تو همه جوره خوشگلی !!! خوشگل من!!!!!!!!!!!!

تازه عزیز دلمم هستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و علاقه ام هم بهت بیشتر شد امشب

هرچند دوست داشتم حدال یک هفته زیر نظر بگیرمت تا ببینم واقعا به حرفهام گوش کردی یا نه اما

خانومی که خوبه، خانومی که مورد اعتماده نیاز به محدودیت نداره چون با محدودیت و بی محدودیت خوبه

دلم هم نیومد اذیتت کنم...

گفتم کاش میذاشتی همون یک هفته بمونه این جریان

دوست داشتم مطمئن تری بشی...

گفتم مطمئن هستم ازت صامت...اما دوست دارم جوری بهت اعتماد داشته باشم که به چشمهای خودم اعتماد نکنم.

یعنی اگه پس فردا هم خدایی نکرده در وضع بدی دیدمت بگم نه چشمهای منه که اشتباه میبینه...تا این حد میخوام صامت

گفتم خب من که بهت ثابت کردم حرفهات برام مهمه که.

گفت میدونم ولی بیشتر میخوام...

صامت میدونی این مدتی که به هم ریخته بودم علتش چی بود؟

گفتم چی؟

گفت: گفته بودم که برای من ارامش خودت مهمه این چند وقته که نشده بود توی بغلت آرامش بگیرم به هم ریختم..

میخوام درکم کنی که علت همه ی این بهونه گرفتنها چی بوده...من احساس میکردم برات مهم نیستم

گفتم میدونم...من درکت میکنم و الان میفهمم که چقدر بی قرار بودی

اما بهم بگو...بهم بگو تا منم گیج نشم...

من همه جوره سعی کردم بهت ثابت کنم برای من مهمی

خیلی حرف زدیم

خیلی از مشکلات رابطمون رو شناسایی کردیم و در مورد راه حل های برطرف کردنشون حرف زدیم

گفت صامت من این رابطه رو دوست دارم

من میخوام این رابطه هر روز بهتر از دیروزش باشه

آتو دست من نده، آتو یعنی نذا فکر کنم اهمیت نمیدی.من خیلی برام مهمه طرفم به حرفهام اهمیت بده

خیلی برام مهمه که به بهتر شدن خودش و برای پیشرفتش تلاش کنه

به خودش برسه کار کنه فعالیت داشته باشه و روز به روز بهتر بشه و پیشرفت کنه

من اینها رو ازت میخوام صامت

آتو یعنی نذار فکر کنم اینطوری نیست

پیگیر موفقیتهات باش صامت من اینو میخوام...

وقتی از ماشین پیاده شدم روی زمین نبودم...

احساس میکردم بیشتر شناختمش

واقعا کدوم پسری در یک رابطه ای که هدفش هم ازدواج نبود پیشرفت و تعالی ظاهری و کاری و اجتماعی یک دختر رو میخواست ؟

و اگر حس میکرد روند اون دختر کند هست برآشفته میشد؟

من با حرفهای آقای دوست به این نتیجه نرسیدم

بلکه وقتی این حرفها رو زد تازه من رو بیدار کرد تا نشونه ها و رفتارهای قبلش رو بررسی کنم و مطمئن بشم که حرفهاش حقیقت هست...

کدوم پسری براش مهم بود دختر پیشرفت کنه؟

برای کدوم پسری مهم بود دختر و فعالیتها و کارهاش رو همه بشناسن و باعث افتخار باشه؟

کمکهای اقای دوست توی این هشت ماه

حرفهاش و راهنماییهاش

گیر دادنها و دعوا کردنهاش

هندل بودنها و هل دادنهاش

همه و همه کارهایی بود که صداقت حرفهاش رو به من ثابت میکرد

یکی از دوستان یکبار کامنتی گذاشته بود که آقای دوست چطور به تو بفهمونه از این رابطه ی موقت که هدفش هم ازدواج نیست چیزی نمیخواد جز منافع طرفین؟

حالا فکر کنم این پست جواب خوبی برای این کامنت باشه...

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه هفتم مرداد 1393سـاعت 12:8 نويسنده صامت| |


با اینکه ظاهرن همه چیز حل شده بود اما برای من انگار تازه شروع شده بود

با اینکه آقای دوست فکر میکرد از این به بعد قراره خیلی تغییرات اتفاق بیفته و با امیدواری گفته بود میخواد رابطمون بهتر بشه اما من تمام امیدم رو از دست داده بودم

با حال خراب برگشتم خونه و چند ساعتی خوابیدم

و تا شب هم هیچ ارتباطی بینمون نبود

فقط یک اس ام اس و بعد هم که با دوستانش بیرون بود

نمیتونستم این وضع رو تحمل کنم

باید تمام افکارم رو بهش انتقال میدادم

باید میگفتم که تمام امید و تمام تصورات منو با حرفهاش خراب کرده حتی اگه میخواسته شوخی یا امتحانم کنه

چون وقتی داشت این حرفها رو میزد اصلا ناراحت نبود! و چشمهاش مثل همیشه میدرخشید و آروم آروم بود...

مگه میشه کسی بخواد این حرفهای تلخ رو بزنه و اینطور آروم باشه؟

فردا حوالی ظهر بهش گفتم که باهاش حرف دارم

ساعتی رو هماهنگ کردیم و رفتم

وقتی سوار ماشین شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه انگار نه انگار که دیروز تا مرز جدایی پیش رفته بودیم

مثل قبل گرم و صمیمی!!!!

به روی خودم نیاوردم که چقدر آشوبم...

هرکاری کردم نتونستم بگم من میخوام جدا بشیم، اما واقعا به نظرم این رابطه بی فایده اومده بود

نمیتونستم تحمل کنم تمام تلاش و زحماتم برای بهتر کردن رابطه نادیده گرفته بشه

بی انصافی و حرفهاش رو نمیتونستم تحمل کنم، حرفهای دیروزش مثل یه پتک توی سرم بود و مدام توی ذهنم میچرخید

اما نتونستم کلامی حرف بزنم...

از ماه ها پیش چند صفحه ای براش نوشته بودم و خودش هم خونده بودشون اما اصلشون رو نداشت

همیشه هم یادم میرفت براش بیارمشون

اما اون روز اتفاقی توی کمدم دیدمشون و گذاشتم توی کیفم و بهش دادم

همینطور که دود پیپش رو از پنجره بیرون میداد صفحات رو ورق میزد و میخوند

وقتی خوندش تموم شد با مهربونی همیشگیش انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه گفت:این با ارزش ترین چیزی بود که میتونستی بهم بدی!

خیلی برام ارزش دارن...ممنونم ازت

اما من همچنان سکوت کرده بودم و نمیدونستم چی باید بگم...فقط لبخند زدم

اما اون انگار ماجرای دیروز رو فراموش کرده بود و رفتارش مثل همیشه بود

گفتم من نمیتونم دیروز رو فراموش کنم...حرفهات همش میپیچه توی گوشم...و اشکهام باز سرازیر شد...

من از تو انتظار اون حرفها رو نداشتم...فکر میکردم توی این هفت ماهه اونقدر این رابطه برات ارزش داشته که مثل اوایل هی هرچیزی که میشد حرف جدایی نزنی

من از جدایی نمیترسم من مشکلم جدا شدن نیست

مشکلم بی انصافی های تو بوده

من اگه بدونم رابطه ام با کسی تهش بن بسته هرچقدر هم که سخت باشه تن میدم به جدایی

اما منو تو خوب بودیم باهم.منو تو آرامش بود توی رابطمون

چرا باید یک هو همه چیز بریزه به هم؟من هم هی تلاشم رو کرده بودم تا این رابطه خوب باشه

تو هم خیلی تلاش کرده بودی

تو هم تغییر کرده بودی همه چیز خوب بود چرا یک هو اینطوری شد؟

اونقدر حرف زدم که آروم شدم انگار

سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت

وقتی دید دیگه حرفی نمیزنم گفت آروم شدی خانومی؟

فقط سرم رو تکون دادم...اون هم حرفی نزد فقط دستم رو گرفت توی دستش و ماشین رو به حرکت درآورد

مدتی بعد گفت این جایی که میخوام ببرمت جاییه که خیلی دوستش دارم

خیلی برام مقدس و با ارزشه و خیلی خاطرت خوبی از اونجا دارم

تا وقتی برسیم دیگه حرفی نزدیم

ماشین رو توی سربالایی های گلابدره پارک کرد و منو برد امامزاده قاسم

توی دلم دوست داشتم یک جای زیارتی بریم.چه خوب که بدون اینکه بهش بگم به یک همچین جایی رفتیم

وارد قسمت زنونه شدم و به طرف ضریح رفتم ، کنارش ایستادم و سعی داشتم افکار پریشونم رو آروم کنم

وقتی سرم رو بلند کردم دیدم آقای دوست در قسمت مردونه درست روبروی من کنار ضریح ایستاده و داره نگاهم میکنه...

حسم چیزی شبیه دلتنگی بود، دلتنگی ای که گلایه به همراه داشت...

نیم ساعتی جدا از هم بودیم و بعد بیرون از زیارتگاه با هم قدم زدیم

پیرزنی روی صندلی های سنگی امامزاده نشسته بود و خیار پوست میکند

رو به من کرد و گفت مادر بیا خیار بخور

گفتم نمیخوام حاج خانوم نوش جانتون

گفت نه بیا اینجا برای آقاتونم ببر...

و دوتا خیار بهم داد...

سرم از شدت درد رو به انفجار بود

آقای دوست گفت خیلی برام مهم بود که اینجا رو با تو بیام...دوست داشتم با تو بیام

حرف زدم

حرف زد

گفت دوست دارم هفت های یکبار بیایم اینجا

دوست دارم از امشب نمازهامون رو با هم بخونیم

صامت من کنارت آرامش دارم

گفتم پس حرفهای دیروزت چی؟

گفت فراموشش کن صامت...فراموش کن دیروز رو.باشه؟

گفتم چه تضمینی هست که من باز فراموش کنم و همه چیز مثل قبل خوب و آروم پیش بره و تو بعد ازمدتی باز حرف جدایی نزنی و رشته های منو پنبه نکنی؟

گفت نه..نمیزنم.

گفتم پس همینجا جلوی امامزاده قول بده

همینطور که به چشمهام نگاه میکرد گفت قول میدم

وقتی از امامزاده برگشتیم سعی کردم دیروز رو فراموش کنم

دو تا فال حافظ به نیت تصمیمم به جدایی گرفته بودم و هر دوبارش اومد که زحماتت بالاخره نتیجه میده و صبور باش و نا امید نشو و ادامه بده...

رفتار متناقض آقای دوست هم دو دلم کرد

من مطمئن نبودم که براش مهم نیستم

مطمئن نبودم که دوستم نداره...رفتارش چنین چیزی رو نشون نمیداد

من التماسش نکرده بودم

من حتی لحظات آخر قبول کرده بودم و داشتم میرفتم که جلوی من رو گرفت

ما مشکل بزرگ و لاینحلی نداشتیم که جدا شیم

ما داشتیم تمام تلاشمون رو میکردیم که همین مشکلات ساده رو هم از سر راهمون برداریم

دنیای ما از هم جدا نبود و ما مسئله ی خاصی نداشتیم که بخوایم به همین راحتی و بدون در نظر گرفتن کارهایی که برای رابطه مون کرده بودیم جدا بشیم

اگه من از غرورم گذشته بودم اون هم یک جاهایی از غرورش گذشته بود

اگه من رفته بودم که آرومش کنم اون هم یک وقتهایی اومده بود که منو آروم کنه

اگه جاهایی من هم ناراحت بودم اون هم برای برطرف کردنش تلاش کرده بود

نمیتونستم فقط به خودم و غرورم فکر کنم

من اوایل رابطه مون هروقت که چنین اتفاقی می افتاد سمتش نمیرفتم چون خودم هم ناراحت شده بودم

اما این کار من نتیجه برعکس می داد

بارها مستقیم به من گفته بود میخوام وقتی ناراحت و عصبانیم تو آرومم کنی...زن باید بلد باشه چطوری مردش رو آروم کنه

 اما نمیدونم چرا محل ندادن و نرفتن برای آروم کردنش و کنار کشیدن و منتظر بودن برای اینکه اون بیاد همیشه روی ایشون جواب برعکس داده

این چیزیه که مدیریتش رو هنوز یاد نگرفتم

در هر حال اون روز هم گذشت و یکهفته ی بعد اتفاق دیگه ای افتاد

آقای دوست مدام هی میگفت میخوام مطمئنم کنی میخوام مطمئنم کنی

انگار که تا حالا نکرده باشم!

میگفت میخوام تغییر کنی من میخوام مطمئن بشم که این رابطه برات مهمه

و من گیج گیج نمیدونستم دقیقا چی باید تغییر کنه

همه چیز خوب بود من نمیدونستم برای بهتر کردنش چی باید تغییر کنه و نمیدونستم توی ذهن ایشون چیه

و اونقدر این حرفها رو میزد که خودم هم باورم شده بود هیچ کاری برای این رابطه نکردم!!!!!!!!!!

این سوالیه که خودم دارم و میخوام یکبار کاری که آقای دوست انجام داده رو هی در گوش بگم نکردی نکردی

تا ببینم خودش هم باور میکنه انجام داده یا نه

میخوام ببینم تلقین روی ایشون اثر میکنه یا نه

هفته ی بعدش که دوباره رفتیم امامزاده قاسم ایشون باز روی دنده ی اوج گرفتنش افتاده بود و باز بحثمون شد

ته ته بحث بر میگشت به اینکه چرا من نمیتونستم جایی رو پیدا کنم.(خانم های مکان دار که خاطرتون هست؟ )

اما مستقیم این حرف رو نمیزد ولی با حرفهاش میشد به وضوح فهمید که منظورش چیه

درک نمیکرد که من واقعا شرایطش رو ندارم

یک کسی رو میبینی خانوادش همش در مسافرتن یا مدام در حال بیرون رفتنهای طولانی هستن

یا یک کسی رو میبینی خونه ی دوستش هست یا مثل خانومهای قبلی خونه ی فک و فامیل هست

اما این رو درک نمیکنه که ممکنه کسی هم مثل من باشه که واقعا شرایط خانومهای قبلی رو نداشته باشه

خانواده ی خودش آخر هر هفته شمال هستن

سالی صدبار مسافرت میرن و به شدت اهل گشت و گذار هستن

اما اینو درک نمیکنه که خانواده ی من دقیقا نقطه مقابل خانواده خودشن در زمینه بیرون رفتن و مسافرت رفتن

و واقعا خودش رو نتونسته توی این هفت هشت ماهه جای من بگذاره و درک کنه که اگه من واقعا مثل خانومهای مکان دار قبلی نباشم چی؟

البته اوایل رابطه خیلی خیلی سر این مسائل بحث و دلخوری داشتیم اما بعد از مدتی که شرایط خودش و مسافرت رفتنهای هر هفته ی خانواده اش جور شد دیگه بحثی در این مورد نداشتیم

حالا خانواده اش دو هفته ای بود مسافرت نرفته بودن و ایشون کلافه بود

و گیر داده بود که تو تلاشی برای این قضیه نمیکنی این نشون میده اهمیت نمیدی و دوست نداری و...

و من این معما رو امروز کشف کردم که ایشون وقتهایی به این مسئله گیر میده که فقدانش رو خیلی حس کنه و چاره ای هم نداشته باشه

اما در این مواقع باید درک کنه که من مقصر نیستم اگه شرایطم جور نیست.

تا وقتی این قضیه باشه ایشون حرفی نمیزنه اما همین که مدتی نباشه گیر میده تو نمیخوای و چرا تو کاری نمیکنی و نداشتن شرایط من رو به حساب نخواستن و دوست نداشتن من میذاره!!!!!

این هم مسئله ی دومه که توی این هفت هشت ماهه نتونستم راه حلی براش پیدا کنم اگه راهی به ذهن شما میرسه حتما حتما بهم بگین چون به شدت اعصابم سر این قضیه خورده که چرا ایشون شرایط نداشتن رو به حساب نخواستن من میذاره و میگه تو هیچ تلاشی برای این مسئله نمیکنی

و من میدونم مدام عشق اولش توی ذهنش میاد که هفته ای یکبار مکان های فک و فامیل رو جور میکرده!

انصافا هم من دختر به این جسوری ندیدم . مگه میشه کلید خونه ی همه فک و فامیل رو داشت آخه؟؟؟

و میدونم توقع داره من هم مثل اون باشم و درک نمیکنه شرایط من با اون فرق داره

به شدت سر این مسئله ناراحتم...میدونم ایشون هم ناراحته  ودقیقا دقیقا همینطوری فکر میکنه که گفتم...

روزی که برای بار دوم رفتیم امامزاده قاسم سر همین مسئله بحث شد و ایشون باز حرفهای تلخی زد که فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم فراموش کنم...

گفت صامت تو هیچ تلاشی برای این قضیه نمیکنی و من ازت هیچ سعی ای نمیبینم

و ناراحتم که اهمیت نمیدی!

گفت شرایط تو خیلی سخته صامت من فکر میکردن بتونم کنار بیام اما الان میبینم نمیتونم!!!!!!!!

اوایل دوست داشتم که تحمل کنم و میکردم اما حالا دیگه خیلی سخت شده و نمیتونم!!!!!!!!

گفتم نمیتونی؟چی رو نمیتونی تحمل کنی؟چه شرایط سختی دقیقا؟

این که من اجازه ندارم باهات مسافرت بیام و شب پیشت بمونم و با هم تا صبح گشت و گذار باشم واقعا اینقدر شرایط سختیه/؟!!!!!!!

جوری میگفت شرایط تو شرایط سختیه که هرکسی نمیدونست فکر میکرد فلج گردن به پایینم و ایشون همه کارهای منو انجام میده والا

من که وقت و بی وقت سر ظهر ، صبح زود و تا 9 شب حتی به هر بدبختی ای بود بهانه جور میکردم تا پیش ایشون باشم

گاهی وسط ظهر روزهای تعطیل رسمی که من هیچ بهانه ای برای بیرون رفتن نداشتم چقدر فکر میکردم و غصه میخوردم تا بالاخره یک راه تابلوی مسخره به ذهنم میرسید که تا شب بیرون باشم

اینها تلاش نبود اینها سعی نبود؟ اینها اهمیت دادن نبود؟

این حرفها رو که بهش زدم سرش رو به معنای "نمیدونم ، شاید" تکون داد و گفت چی بگم والا...شاید!!!!

وقتی دیدم حرفهام فایده ای نداره دیگه سکوت کردم

مسافرت نرفتن با ایشون و شب بیرون نموندن باهاش شرایط بغرنجی نبود.اینقدر ها مهم نبود که بزرگش میکرد

تازه یکهفته بود حالم بهتر شده بود و تونسته بودم به حرفهای اونروزش فکر نکنم که باز با این حرفهای تلخ حالم رو بد کرد

خودش فهمید چقدر با حرفهاش ناراحتم کرده و سعی کرد یکم ماست مالیش کنه یا شاید هم منظورش واقعا به این تلخی که من فکر میکردم نبوده اما ایشون یک حقیقتی رو در مورد خودش میگه که به منم واقعا اثبات شده

ایشون اکثر وقتها بدترین راه رو انتخاب میکنه تا به نتیجه برسه!

اون شب که خواهرش رو توی سر من میزد مثلا میخواست به من تلنگر بزنه که به خودم بیشتر برسم!!!

و خودش هم بعدا گفت که اونشب اشتباه کرده و راه مقایسه کردن و کوبیدن کسی توی سر من بدترین راه ممکن بوده و به این مسئله واقفه که همیشه بدترین راه ها رو انتخاب میکنه تا به نتیجه برسه!

گفت مثلا میتونستم با حرفهای دیگه یا راه های دیگه ای بهت بگم که بیشتر به خودت برسی و میدونک ه بدترین راه رو انتخاب کردم

و حالا که باز داشت حرفهای تلخ میزد میدونستم یه فکری توی سرشه و باز هم داره از راه رنجوندن و بدترین راه پیش میره

وقتی دید باز بدترین روش رو انتخاب کرده سعی کرد یکمی درستش کنه:

صامت من میدونم تقصیر تو نیست و من میدونم تو اگه بخوای هم نمیتونی شرایطت رو درست کنی

اما منو دلگرمم کن تا بتونم بیشتر تحمل و صبر کنم. با ناراحت شدنت سردم میکنی!

حالا که شرایط اینه  وعوض بشو هم نیست من دارم هی خودمو وفق میدم باهاش من حرف بدی نزدم که ناراحت بشی خانومی!فقط بیشتر بهم انگیزه بده و دلگرمم کن که شرایط رو فراموش کنم و بتونم بهتر خودمو وفق بدم!!!!!!!!!!!!!!!

بعد رفتیم توی امامزاده و مدتی بعد باز با هم بودیم

گفتم ببین تو دنبال بهونه ای

معمولا وقتی آدمها کسی رو دوست دارن بدیهاش رو نمیبینن، ایرادهاشو نمیبینن

اما تو همه خوبی های منو ول کردی و چسبیدی به چیزهایی که خوب نیست

گیر دادی به ایرادهای من.چه شرایط چه وزن چه هرچی.

طوری میگی لاغری که هرکی ندونه فکر میکنه من100 کیلو ام.تو تنها کسی هستی که به من میگی لاغر کن

منه 65 کیلو با قد 170 چاق نیستم که تو اینطور داری اعتماد به نفس منو تخریب میکنی

حالا تو 50 کیلو دوست داری میخواستی از اول بری یه باربی انتخاب کنی

دو ماه هم وقت داشتی و میتونستی توی اون مدت تصمیمت رو بگیری.

من نمیدونم تو چرا جدیدن همش دنبال ایراد پیدا کردن توی منی.اگه به سرت هوای رفتن زده و دنبال بهانه ای فقط بگو

گفت نه صامت من دنبال بهانه نیستم دنبال رفتنم نیستم

گفتم پس مشکلت چیه که حرفهات اینقدر تلخ و آزار دهنده شده؟آخه بگو بدونم من چه کردم که سزام اینه؟

تو مثلا روزی میخواستی عامل شادی من باشی حالا خودت داری مدام ناراحتم میکنی

به شدت به فکر فرو رفته و ناراحت بود...

گفت صامت یه سوالی ازت دارم، این سوال خیلی وقته فکر منو مشغول کرده

رابطه ی الان ما با رابطه قبلی تو چه فرقی داره؟

گفتم چطور مگه؟

گفت خیلی برام مهه جواب این سوال خواهش میکنم بهم بگو.

گفتم چرا میخوای بدونی؟جواب این سوال برای وقتیه که از دلت مطمئن باشم

وقتی هنوز از دل تو مطمئن نیستم هی تو رو مطمئنت کنم؟

گفت صامت فقط جواب سوال منو بده.تو بگو منم میگم.خیلی برام مهمه...

حوصله ی یک کل کل دیگه رو نداشتم، حقیقت رو بهش گفتم..

اون خیلی منو دوست داشت.شاید دیگه هرگز کسی پیدا نشه که اونقدر عاشق وار منو دوست داشته باشه

اما دوست داشتن همه چیز نبود، دوست داشتن کافی نبود

ما هر روز بحث و دعوا داشتیم

ما دنیامون با هم فرق داشت ما حرف همدیگه رو نمیفهمیدیم.ما با هم تفاهمی نداشتیم اشتراکی نداشتیم

ما فقط هم رو دوست داشتیم اما دوست داشتنی که توش تفاهم و اشتراک دنیاها نباشه هر روزش میشه جنگ و دعوا و آرامشی توش نخواهد بود

دوست داشتن کافی نیست.دوست داشتن باید در کنار تفاهم و نقاط اشتراک باشه تا از بین نره.

گفت خب؟فرقش با رابطه ی الان ما؟

گفتم تو شاید منو اندازه ی اون دوست نداشته باشی.شاید هیچ کدوم کارهایی که اون برای من کرد رو نکنی

اما من با تو آرامش داشتم.ما کلی حرف مشترک داشتیم.منو تو دنیاهامون یکی بود.رشته هامون یکی بود

همین تفاوت رشته ها برای من فاجعه به بار می آورد توی رابطه ی قبلی

چون انشعاب پیدا میکرد توی زندگی و نوع نگرش و کار و ارتباطات و همه چیز...

اما یکدونه ازاون مشکلات رو با تو نداشتم و همین علت بزرگی از آرامشی که داریم هست

من با تو مشکلم سر چیزهایی بود که تا حدودی هم حل شد.همین ابراز احساسات نکردنت

بی انصافی هات و همین که این حرفها رو در مورد شرایط و .. میزنی

من مشکلاتم با تو سر همین چسزهای مسخره ایه که اگه تو اراده کنی حل میشن

ما مشکل حادی نداشتیم

منم تاحالا خیلی مشکلات و مسائل تو رو درک کردم

ببین اون دختره کم چیزی نیست که من هنوزم گاهی حضورش رو حس میکنم

اون هنوزم هست .خودت بودی میتونستی تحمل کنی؟

اما منم به خیلی چیزهای تو ساختم.من زن جا زدن و شونه خالی کردن نبودم

درسته گاهی غر میزنم و میگم که خسته شدم اما دیدی که در نهایت موندم

اون دختر بعد از ده ماه هنوز تو رو فراموشت نکرده

تو دو ماهه عضو اینستاگرامی میاد پیدات میکنه و فرتی زیر عکسات یادآوری خاطرات میکنه

این یعنی هنوزم به تو فکر میکنه و پیگیرته

تو با دوستات میری بیرون اونا جلوی تو توی تبلتشون پیج دختره رو باز میکنن و عکساش و نوشته ها و خبرهای جدیدش رو نشونت میدن

همیشه از همه چیزش خبر داری.دوستات نمیذارن بی خبر بمونی.شایدم خودت نمیخوای البته

خبر داری کی کجا رفته و کدوم جشنواره جایزه چی گرفته و از همه نوشته هاش و کارهاش خبر داری

خودت جای من بودی تحمل چنین چیزی رو داشتی؟

اما من صبوری کردم.هی گفتم درست میشه.

من با تمام مشکلاتی که با تو داشتم موندم و کنارت آرامش داشتم.

گفت تو حاضری برای این رابطه چیکار کنی؟اصلا این رابطه برات مهمه؟

گفتم معلومه که مهمه.این همه حرف زدم که بگم مهمه

گفت خب حاضری برای این رابطه چیکار کنی؟

گفتم هرکاری که بتونم

چند دقیقه ای سرش رو انداخته بود پایین و سکوت کرده بود

بعد با حالت متفکرانه عجیبی گفت صامت من ازت سه تا چیز میخوام

گفتم چی؟

گفت صامت میخوام این سه تا کار رو از فردا انجام بدی

گفتم خب چی؟

با مکث گفت میخوام چادر سرت کنی!!!!!!!!

گفتم خب؟ دومیش؟

گفت میخوام فیس فلانت رو دی اکتیو کنی!!!!!!

و سومیشم اینکه میخوام شش ماه بری خونه مادر بزرگت زندگی کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از حالت نگاهش و لحنش مشخص بود میخواد امتحانم کنه

میدونستم باز بی قرار شده و نشسته برای خودش فکر و خیال کرده که من دوستش ندارم یا رابطه مون برام مهم نیست حتما، و میخواد از این طریق ببینه من چقدر به حرفهاش اهمیت میدم.

دیگه کاملا اخلاقش دستم اومده بود

مشخص بود اینها فقط امتحانه چون آقای دوست از دختر چادری بدش می اومد و همیشه منو ترغیب میکرد که این تیپ رو بزن، این لباسهات چه خوبه، و ...

و هیچ وقت هم مشکلی با فیس فلان من نداشت و در این زمینه هم خیلی تشویقم میکرد!

میدونستم امتحانه

میدونستم میخواد مطمئن بشه...

گفتم باشه...اما میخوام فکر کنم...

 

ادامه در پست بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ جمعه سوم مرداد 1393سـاعت 13:16 نويسنده صامت| |