راه

تویی که مرا در حال سقوط میبینی مطمئنی که خود وارونه ناایستاده ای؟

حالا بهتر درک میکنم که چرا میگن نباید زود ازدواج کرد

حتی من با این عقیده که "اگه یه مورد خوب که برات پیدا شد برو" موافق نیستم

آدمی که در اجتماع فعالیت داره حالا به هرنحوی

یا دانشگاه میره یا سرکار میره یا هرنوع فعالیت اجتماعی و یا فرهنگی دیگه ای که داره و روز به روز در حال پیشرفته نباید زود به هرموقعیتی پاسخ مثبت بده

همیشه به این فکر میکنم که من اگه پارسال در طی اون عقاید کودکانه تصمیم نادرستم رو به هر بدبختی ای بود عملی میکردم احتمالا به سال نکشیده روزی نبود که ابراز پشیمون و شکر خوردن نکنم...

منی که فقط یکسال گذشته دارم به عقاید خودم میخندم و افسوس میخورم که چقدر کودک بودم اگه ده سال بگذره به عقاید الان چی خواهم گفت؟

آدمها هرچی بزرگتر میشن ریسک ناپذیر تر و محتاط تر و شاید بشه گفت عاقل تر میشن

به قطعیت نمیشه گفت در طی این یکسال عاقل شدم اما واقعا تغییری اساسی رو در خودم حس میکنم

و میدونم هرچی زمان بگذره این تغییر به سمت عاقل شدن عمیق تر خواهد شد

حالا دیگه فکر نمیکنم دوست داشتن برای یک ازدواج کافیه

حالا دیگه فکر نمیکنم که کسی که وضعیت مالی بدی داشت اگه عاسق باشه میتونه مورد ازدواج من باشه

حالا دیگه بحث منافع طرفین مهمه

بحث اینکه طرفت آیا برای ده سال آینده ی تو مناسبه؟

آیا کسی هست که بتونه تو رو در پیشرفتت کمک کنه ؟ آیا موقعیت اجتماعیش صد برابر از تو بهتر هست که بتونه برای تو هم کاری کنه؟

آیا اونقدر وضعیت مالیش خوب هست که جلوی پیشرفتهای تو رو نگیره؟

آیا اون هم در حال پیشرفت روز افزون هست؟

ناخودآگاه کسانی که از من بدشون نمیاد رو با هم مقایسه میکنم...

میبینم این آدمها چقدر با کسایی که سالهای قبل به من تمایل داشتن فرق دارن...

مسلما اول بقال محله و پسرای دم هنرستان مشتاق بودن

سالهای بعدتر شدن هم رشته ای ها و کسایی مثل خودم دانشجوها

و سالهای بعدتر استاد ها و حتی پیشکسوت ها

و پیشرفت این آدمها بستگی به خود آدم داره

اگه بخوام نتیجه گیریهام رو واضح تر باهاتون به اشتراک بذارم باید بگم که تا وقتی یک دختر دانشجوی ساده هستی و کار مفیدی جز رفتن به دانشگاه نمیکنی مسلمه که کسی جز هم دانشگاهی ها و کسایی که در سطح تو هستن به تو متمایل نیستن.

البته این وسط استثنا هم وجود داره و ممکنه یکی از اساتید خواهان تو باشه و یا هرکسی دیگه که سطح موقعیت اجتماعیش از تو خیلی بالاتره

اما در کل همینطوره که هرچی موقعیت اجتماعی تو و سطحش تغییر کنه کسایی که به تو متمایل هستن هم تغییر میکنن و وقتی تو پیشرفت کنی حالا کسایی تو رو میخوان که از سطح بالاتری برخوردارن

وقتی گزیده هایی از کتاب ازدواج مثل آب خوردن آسان است از گیس گلابتون عزیز رو یخوندم در بخشیش نوشته بود سعی کنید در روز تعداد زیادی ادم ببینید و معاشرت داشته باشید و با افراد جدید سرو کار داشته باشید

یعنی به عبارتی بگذارید دیده بشید

فکر میکنم دهه 50 گذشته باشه که دخترهای آفتاب مهتاب ندیده خواستگارهایی با اسب سفید داشتن!

به نظر من در این دهه دخترهایی چنین خواستگارانی دارند که خودشونم بسیار موفق باشن

البته این نتیجه گیری منه و ممکنم هست اشتباه باشه یا شما نظری جز این داشته باشید.

ولی وقتی به جایگاهی برسی که اعتبار به دست بیاری، در کارت موفق باشی و سرآمد باشی

مسلمه که سرآمدان هم تو رو میبنن و خواهان تو خواهند شد

اما تا وقتی یک دختر لیسانسه ی خانه دار بمونی چه کسی تو رو میبینه؟

تا وقتی توی اجتماع نری، فعالیت هات رو زیاد نکنی و نذاری که پیشرفتها و توانایی های تو رو کسی ببینه چطور ممکنه کسی تو رو کشف کنه؟

اینها رو امروز فهمیدم

امروز که سیر تحولی این یکساله ام رو بررسی کردم خیلی چیزها رو فهمیدم که دوست دارم با هم مرورشون کنیم:

وقتی از اون جدا شدم مدتی بعد با یکی از سرآمدان عکاسی آشنا شدم

و در طول سه ماهی که رفت و آمد داشتیم من با خیلی از عکاسان دیگه آشنا شدم و با تشویقهایی که آقای دوست میکرد عکاسی رو جدی تر دنبال کردم .

بعد از چند سالی که وقفه بین عکاسی کردنم افتاده بود دوباره دوربین دست گرفتم و راه افتادم توی خیابون و از مردم و هر سوژه ای که پیدا می کردم عکس میگرفتم

کم کم عکاسیم بهتر شد

حالا نمونه کارهای عکاسان دیگه رو توی فیس فلان و سایتهاشون میدیدم و چند ماهی که گذشت خیلی دیدم در عکاسی تغییر کرد

با کمک آقای دوست توی جشنواره ها شرکت میکردم

با گروه آقای مدیر میرفتیم عکاسی و در عرض چند ماه توی چند جشنواره کارهام پذیرفته شد و کم کم شناخت

عکاسها از من بیشتر شد

توی گالری ها و مراسم دیگه کم کم منو میشناختن و با نمونه کارهایی که توی فیس فلان میذاشتم سبک من

رو میدونستن .این ارتباطات در هنر حتی از هنرمند بودن یا نبودن خود شخص مهمتره!

سعی کردم ارتباطاتم رو گسرتش بدم

کم کم آدمهای بیشتری منو میشناختن

و با کسی آشنا شدم که مسلما بخشی مهمی از آینده ام رو مدیونشم

به آتلیه شون رفتم و کلی تکنیک یاد گرفتم و ایشون مثل یک پدر همیشه هوای من رو داره

و من رو به مدیر اون مطبوعات معرفی کرد

هرچند کار در اونجا درست نشد اما شناختنش و ارتباطم با این شخص روزنه هاییه به سمت هدفهام

حالا وقتی به اون روزها نگاه میکنم میبینم چقدر در این یکساله پیشرفت کردم...

چقدر ارتباطم با آقای دوست به موقع و موثر بود

هرچند در ارتباط شخصیمون خیلی اذیت شدم اما اگه در کل بخوام قضاوتش کنم به نظرم ارزشش رو داشت

یه وقتا اذیت میشی اما میدونی این اذیت شدنها در برابر اتفاقهای خوبی که در آینده میخواد برات بیفته هیچه

پس بذار الان اذیت بشی یا مجبور باشی یه چیزایی رو تحمل کنی اما در نهایت آینده ای درخشان در انتظارته

آشنایی با آقای دوست خیلی خوب و به موقع بود چرا که از ایشون خیلی چیزها یاد گرفتم درست زمانی که حالم به خاطر جدایی از اون و گم کردن هدفم خیلی خراب بود و واقعا یک نفر باید به اون زودی خاکی که توی اون دوسال گرفته بودم رو میتکوند...

یه نفر مثل آقای دوست که زیاد هم دوستم نداشته باشه

که عاشق پیشه و زبون باز نباشه تا شاید ازش حساب ببرم

به خودم برسم...لاغرتر بشم به سلامتی و ظاهر و اون خانوم بودنی که داشتم گمش میکردم اهمیت بدم و همون کسی بشم که سالهای قبل دوست داشتم باشم اما در اون دوسال فراموشش کرده بودم

دختری که خانوم باشه.که ظاهرش و اخلاقش خاص تر از تمامی هم سن و سالاش باشه

کسی که زبونزد باشه

کسی که فعالیت داشته باشه

هدف داشته باشه

و برای آینده اش تلاش کنه

دوست داشتم دختری باشم که آشپزی کنم که خانه داری بلد باشم

که کسی نتونه ازم ایرادی بگیره

و به مرور و با زور و اصرار و قهر کردنهای آقای دوست همه ی اینها رو یاد گرفتم

و چند وقت پیش که دفترچه ی چهار پنج سال پیشم رو پیدا کردم دیدم تمام این ویژگی هایی که الان به دست آوردمشون(که صد البته کامل نیست و جای کار خیلی داره) آرزوی اون سالهام بوده...

یاد گرفتم به موقعیتهای زندگیم نه نگم،اتفاقها یا موقعیتهایی که برام پیش میاد ، چه کوچیک و بی ارزش و چه مهم .
اون موقعیت میتونه رفتن به سر کوچه باشه وقتی که حال نداری و نمیخوای بری

اون موقعیت میتونه همراهی دوستت تا خونشون باشه وقتی که در حالت عادی دلت نمیخواد همراهیش کنی

اون موقعیت میتونه کمک به یه اسفند دود کنی سر چراغ قرمز چهار راه باشه

اون موقعیت میتونه سر زدن به محل کار مادرت باشه

میتونه یک قهوه خوردن با کسی باشه که حتما خیلی توی کارت به تو کمک میکنه اما تو به خاطر خط قرمزهات قبلا  لزومی نمی دیدی با غریبه بری قهوه بخوری!یا بری ببینیش یا بری دفترش یا هر چیز دیگه ای
میتونه دیدار و ملاقات با کسایی باشه که همیشه پسشون میزدی

و مزیت عبور از این خط قرمزها و بله گفتن به موقعیتهایی که در حالت عادی گذشته انحامشون نمیدادی اینه که کلی موقعیت جدید به دست میاری

ممکنه در حین رفتن به سر کوچه یه اتفاق مهم برات بیفته

وقتی دوستت رو همراهی میکنی دم خونشون، با خواهرش آشنا بشی و خواهرش بهت سفارش کار بده

وقتی یه اسفند دود کنی کمک میکنی اون یه دعایی برات بکنه که زود استجابتش رو ببینی

وقتی به محل کار مادرت میری با همکاراش آشنا بشی و اونها هم کلی کار به تو بسپرن یا هرچیز دیگه ای...

و من وقتی از خط قرمزهام عبور کردم موقعیتهایی برام پیش اومد که به خواب هم نمیدیدم

فیلمyes man رو ببینیدو خط قرمزهاتون رو کنار بزنید

در طول روز ادمهای جدید زیاد ببینید. خوش رو باشید تا بتونید با همه شون دوست بشید

با تورهای سفر اینور اونور برید و کلی دوست پیدا کنید

ارتباطاتتون رو گسترش بدید
کارهایی که تاحالا نکردین رو انجام بدین

اگه تاحالا کلاس گلدوزی نرفتین برین

اگه قلاب بافی و شیرینی پزی بلد نیستین برید یاد بگیرید

خط قرمزهاتون رو کنار بذارید و با روی باز به استقبال تمام چیزهای جدید برید...

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 22:34 نويسنده صامت| |


روی میزم پر است از لیوانهای نشسته ی چایی

و کاغذهای روی هم تلمبار شده و پوست بستنی

و مدادهایی که نصفش روی میز است و نصفش روی زمین

و دستی که رغبت تمیز کردن اینجا را ندارد

و کمری که از نشستن بسیار درد میکند

و سری که از فکر کردن بسیار تیر می کشد

شبها خوابهای درهم زیاد میبینم

پریشب خواب دیدم نصف شب است و توی خیابانم و آقای مدیر هم بود

و چند مرد عرب میخواستند دخترانی که شوهر نداشتند را با خودشان ببرند

زیر لب به آقای مدیر میگفتم همین الان باید مرا عقد کنی!من نمیخواهم اسیر دست اینها باشم

و آقای مدیر سرد سرد...

همان شب عقدم کرد و گفت که شر عربها که کم بشود مرا طلاق خواهد داد

چند روزی زندگی کردیم و او سردترین و بی تفاوت ترین آدمی بود که دیده بودم...

دیشب خواب دیدم آقای دوست به من خیانت میکند و با نزدیک ترین دوستم...

خدا می داند امشب چه کابوسی در انتظارم است

دیروز که پسرک مدیر فلان مطبوعات خبر داد که نشده و نمیشود و اظهار امیدواری های مذخرف کرد ،کاملا روحیه ام را باختم

میگفت ما حتما باهم همکاری خواهیم کرد و آدرس دفترش را داد که بروم و صحبت کنیم و ببینیم که چه میشود کرد

و من هم نرفتم...

جوری روحیه ام را باختم و احساس شکست کردم که انگار همین یک کار در دنیا بوده

کمی که پول بی پدر فشار بیاورد اوضاعم بدتر میشود

من هم دوست دارم پدری باشد که تمام خرجم را بدهد و برایم یک آتلیه بزند و اصلا ندانم دغدغه مالی چیست

من هم دوست دارم مثل خیلی ها غرورم را بکشم سرم که منت احدی را نکشم

من هم دوست دارم جواب فلان استاد و فلان کسک را ندهم و محل هیچکس نگذارم چرا که پدر جانم دیگر نگذاشته من دغدغه ای داشته باشم...

من هم دوست دارم

اما زندگی گاه چنان روی سگی اش را نشانت میدهد که با خودت میگویی تا دم مرگ هم باید بدوم...

روزشماری میکنم تا این دو هفته ی کذایی هم تمام شود و پرونده ی تابستان منفور و کسالت بار 93 برای همیشه بسته شود

دیروزها دفترچه ای قدیمی را پیدا کردم که هدفهایم را داخلش نوشته بودم

وقتی خواندمشان دیدم با اینکه دو سه سالی بیشتر نگذشته اما به تمام آن اهداف رسیده بودم

هرچند که اکثرشان هدفهای نزدیکم بودند

میدانم که هدفهای امروزم هم به زودی محقق می شوند و باز هدفهای دیگری می آیند

اما فعلا رخوت چنان یقه ام را چسبیده که نمیدانم کی میتوانم به حالت قبل برگردم

یک دختر و یک پسر عکاس که از دوستانمان بودند بارها شده بود صحبتشان بین منو آقای دوست بیفتد

سالها با هم دوست بودند و آقای دوست میگفت اینها ازدواجی نیستند! همینطوری با هم هستن و کار میکنن و

عکاسی میکنن و خانواده هایشان هم میدانند و همه چیزشان با م خوب است اما نمیخواهند ازدواج کنند چون

مثل من عقیده دارند که ازدواج فلان است و میگویند که اگر ازدواج کنند دیگر اینقدر موفق نیستند و ...

حالا صفحه فیس فلان را باز نکرده عکس بسیار زیبایی از نامزی شان را میبینم و زیرش بهشان تبریک میگویم

و حالم بدتر می شود از حرفهای آقای دوست که نمیدانم روی چه حسابی چرت و پرت تحویل من داده بود.

اما سعی میکنم به این چیزها فکر نکنم و فقط به اهداف آینده ام و کارهایی که از الان باید انجام بدهم فکر کنم

مهم نیست که او نمیخواهد ازدواج کند  و هرچند وقت یکبار هم این را تکرار میکند

مگر من چند سالم است که از حالا تمام زندگی و هدفهایم را ول کنم و بچسبم به آن خیال مسخره ای که پارسال چسبیده بودم؟

فعلا تمام ناراحتی من کاری ست که جور نشده...

جیبی که خالی خالیست و پاییزی که در راه است

تمام تمام حال خراب من رخوتی ست که تابستان به جانم انداخت و کاری که جور نشد...

مثل مسخ شده ها نشسته ام روی صندلی تا بگویند بفرما این هم کار

انگار اثر از ان دختر بی طمع و بی ریای دوسال قبل نیست که برایش مهم نبود جایی که کار میکند جایی حرفه ای نیست و حقوقش هم معمولی است

درست است که پریدن با بزرگان تو را زود بزرگ میکند اما گاهی هم طمع و بلند پروازیت تو را به حالی شبیه من مبتلا میکند

درست است که درست نیست که به هوای مشکل مالی نداشتن جای غیر حرفه ای کار کردن

اما بیکار نشستن به هوای جور شدن کاری که برای کسی همسن من بزرگ بود هم درست نبود

و حالا که جور نشده زانوی غم بغل گرفتن و احساس بی چاره گی کردن و نا امید شدن و حوصله نداشتن

نمیدانم میخواهم کی خوب شوم

اما این را میدانم که این حال ربطی به تابستان و پاییز ندارد

پاییز هم که بیاید و چیزی که میخواهم جور نشود اوضاع همین است که هست

 

 

 

تاريخ دوشنبه هفدهم شهریور 1393سـاعت 23:32 نويسنده صامت| |


هفته ی بدی رو گذرونده بودم و ذهنم پر از فکرهای منفی بود

و تمام خوبیهاش رو فراموش کرده بودم

اما مدام سعی میکردم دلایل انتخابم رو به خودم یادآوری کنم بلکه باز دلم گرم بشه و جدایی از سرم بیفته

اما هرکاری کردم نشد

از طرفی هم نفیسه میگفت خب چرا به آقای مدیر فکر نمیکنی؟باور کن اون خیلی بهتر از آقای دوسته ها

اما من نمیخواستم و نمیتونستم به هوای یکی دیگه از آقای دوست جدا بشم

این خیانت بود

اما نفیسه میگفت این خیانت نیست چون تو که نمیخوای با هر دوتاشون باشی که

تو میخوای یک نفرو انتخاب کنی پس خیانت نیست

اما من باز دلم قرار نداشت و دلم نمی اومد اصلا به مدیر فکر کنم!

ما مدام با گروه آقای مدیر عکاسی میرفتیم و زیر نگاه ها و حرکاتش بودم و خیلی اذیت میشدم اما نمیتونستم کاری کنم

آقای مدیر پسری مذهبی و با ایمان بود ولی از نوع آوانگاردش! و من هیچ بدی ای ازش ندیده بودم که بخوام رفتار بدی بکنم

چون ما همکار بودیم و خواه نا خواه خیلی جاها همدیگه رو میدیدم و ایشون هم به گردن من خیلی حق داشت و من به هیچ عنوان روی نشون دادن رفتار بدی رو نداشتم

نفیسه اما میگفت تو یکساله آقای دوست رو میشناسی و 9 ما هم دوست بودین توی این مدت میدونی که خیلی ایده آلهای تو رو نداره.توی این مدت اینو فهمیدی

پس فکر نکن کارهای خوبی که اون برات میکنه رو کسی دیگه نمیتونه برات بکنه

و با فکر اینکنه ایشون خیلی پاک و معصومه و خیلی پسر خوب و نجیبیه عمر خودت رو تلف نکن

ایشون خیلی  نجیب و پاک و ساده دل هست اما ایده آل تو نیست داری وقت خودت رو به هوای اینکه پاکه تلف میکنی...

اما من نمیخواستم دلیل جداییم حضور یکی دیگه باشه

هرچند که آقای مدیر به شدت خوب بود و محبوب همه بود و همه سرش قسم میخوردن و علاوه بر این هرکدوم از دوستان من که باهامون می اومدن عکاسی شیفته جذابیتهای اخلاقی و ظاهری ایشون میشدن!

ایشون هم درست مثل آقای دوست جذاب و خیلی عالی بود

اما هرچی هم که نفیسه میگفت من نمیتونستم قبول کنم و این رو خیانت میدونستم

چند روزی حالم خراب بود و با آقای دوست هم سر چیزهایی مسخره دعوا کردیم و من که دیگه احساس میکردم خسته ام و بریدم و میخوام تنها باشم به ایشون گفتم برایه میشه خداحافظ

و ایشون حتی نگفت چرا؟

گفت باشه هرچی تو بخوای برات آرزوی موفقیت میکنم و کلی جملات خوب تحویل من داد که من مثل یه برادر از این به بعد پشتت هستم و از هیچ کمکی برات دریغ نمیکنم!!!!!!!

و من در حسرت شنیدن یک جمله ی نرو...یک جمله ی نمیخوام جدا بشیم...یک جمله ای که دلگرمم کنه

یک چیزی که پشیمون بشم و بگم غلط کردم...

اما هیچی...هیچی...

نگفت بمون نمیخوام بدون تو پاییزمو شروع کنم

نگفت نرو من با تو مشکلی ندارم که...تو بری هیچکس مثل تو نمیتونه آرامش باشه واسم

نگفت بدون تو زندگیم آرامش نداره

نگفت نرو...حتی نگفت چرا میخوای جدا بشی؟نگفت خب هر مشکلی هست حلش میکنیم جدایی چرا؟

فقط آرزوی موفقیت کرد...

و همون روز هم اتفاقا سیصد نفر از عکاسان جایی برای عکاسی دعوت داشتن و من میدونستم که میبینمش

خیلی مقاومت کردم و سرم رو با کار خونه گرم کردم و حتی یک قطره اشک هم نریختم

گفتم جدا شدم که شدم...دیگه سخت تر جدایی از اون نبود که. من در حد مرگ به اون وابسته بودم اما آخرش جدا شدیم و بعد ازا ون هم نه دلم تنگ شد و نه خواستم که برگرده اصلا...

دندون لق رو باید کند انداخت دور و هی از این حرفها به خودم میزدم تا فکر نکنم که خیلی اتفاق بدی افتاده و سعی میکردم خودمو آروم کنم

نفیسه حالا از اونور توی وایبر مسیج میداد که امروز قرار بذار برو با آقای مدیر بیرون!!!!!!

گفتم نفیسه من حوصله خودمم ندارم چه برسه به اون. میخوام تنها باشم و تا مدتها نمیخوام اصلا با کسی باشم

حتی اگه اون شخص آقای مدیر همه چی تموم باشه!

میخواد بمونه نمیخواد نمونه برام مهم نیست!

عصر که شدبرخلاف همیشه، هرچی لباس مشکی داشتم پوشیدم ، دوربینمم برداشتم و رفتم عکاسی

توی مترو ناخودآگاه گریه ام گرفت...اون روز 9 شهریور و دقیقا سالروز اولین دیدارم به آقای دوست بود

پارسال همین موقع هم چشمم گریون بود خوب یادمه...

خوب یادمه که با روحیه داغون رفته بودم خانه هنرمندان و همش هم چشمام خیس میشد

و امسال باز هم...

به بدبختی جلوی ریزش اشکهام رو گرفتم و رسیدم به محل عکاسی

دیدم اونجا خیلی خیلی شلوغه و از 300 نفر هم خیلی بیشتر برای عکاسی اومدن

کنار نرده ها وایسادم و منتظر شدم برنامه شروع بشه

مدتی بعد ددیم آقای دوست هم اومد و روبروی من با چند نفری داشت صحبت میکرد

روم رو کردم طرف دیگه تا نبینمش

ولی همچنان چشمام قرمز بود

پنج دقیقه بعد اس ام اس داد اگه دوست داری پاشو بیا اینجا!

گفتم کجا؟

گفت بیرون.کنار پارک

دیگه کنترلم دست خودم نبود...اشکهایی که بی مهابا بیرون میریختن و نه میتونستم بمونم و بگم نمیام و نه میتونستم کاری کنم که دلم پر نکشه و هیچ مقاومتی نداشتم دیگه...

برای اینکه بفهمید چقدر کسی رو دوست دارید حتما تصمیم به جدایی بگیرید!

ما آدمها برای هم عادی میشیم اما فقط وقتی که داریم جدا میشیم میفهمیم چقدر به هم وابسته هستیم و برای هم ارزشمند...

همونطور که بدو بدو از اونجا می اومدم بیرون جلوی در آقای مدیر از روبروم اومد و منو که با اون حال دید شوکه شد...

بدون توجه به کسایی که دورمون بودن دستم رو گرفت و با نگرانی خیره شد توی چشمام که چی شده؟؟؟؟

گفتم هیچی برم بیرون برمیگردم الان

نمیذاشت برم و میگفت نه تا نگی چی شده که نمیذارم با این حالت بری!

گفتم به خدا خوبم زود برمیگردم الان

با اینکه همینطور نگران و خیره نگاهم میکرد با اکراه گذاشت برم و همینطور داشت نگاهم میکرد!!!!!

رفتم و ماشینش رو پیدا کردم و سوار شدم در حالی که نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم

گفت چرا گریه میکنی؟

گفتم نمیدونم!

چرا بهم گفتی بیام؟

گفت خب دوست معمولی هستیم دیگه! نمیخواستم جلوی اونهمه آدم سر پا وایسی!!!!!!

گفتم خب به بقیه دخترا هم میگفتی بیان! اونا هم دوست معمولیتن خب

گفت نه دیگه تو فرق داری...

اما من اون لحظه حالیم نبود که آقای دوست با تمام غرور مردونه و با همه سختیش اون اس ام اس رو زده و در واقع خواسته تموم کنه جریان رو

اون موقع حالم به دشت بد بود و فقط دوست داشتم ازش مستقیم بشنوم که دوستم داره...مستقیم و رک بشنوم که میخواد با من باشه و نمیذاره که برم...

اما همه ی این نشنیدن ها عقده شده بود توی دلم و نمیدیدم همین اس ام اسی که داد در واقع همون ختم جداییه و همون برگرد به شیوه ی خود آقای دوسته

من هرگز چیزهایی که میخواستم رو ازاون نمیشنیدم

من هرگز به شیوه ای که خودم دوست داشتم بهم محبت نمیشد چون شیوه ی ابراز آدمها با هم فرق داره

من امکان نداشت از ایشون خیلی رک و مستقیم بشنوم که صامت دوستت دارم و نمیخوام که ازت جدا بشم

چون شیوه ی ایشون غیر مستقیم گفتن بود و امکان نداشت چیزهایی که برام عقده شده بودن رو ازش بشنوم

بحث کردیم

حرف زدیم

ناراحت شد

از موضع خودم کوتاه نیومدم و درت مام مدت اشک میریختم و گلایه میکردم

و اون هم نمیتونست به شیوه ی من به من محبت کنه و انتظار داشت حالا که بهم گفته بیام پیشش من بفهمم که منظورش اینه که نمیخواد جدا شه ازم

اما من نفهمیده بودم و فقط میخواستم به شیوه ی خودم بهم ابراز بشه

برای همین به نتیجه نرسیدیم و من در ماشین رو باز کردم که برم بیرون

فکر میکردم عمرا جلوم رو نمیگیره

فکر میکردم دیگه همه چیز تموم شده و جدایی باورم شده بود

اما در کمال ناباوری مانتوم رو کشید و نذاشت که پیاده بشم

و وقتی که نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و پرت شدم توی ماشین محکم بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید...

و این ختم جریان جدایی بود...

و صدای های های گریه ی من که همه جا رو پر کرده بود...

بعد از اون سعی کردیم تمام دلخوریها رو حل کنیم

بعد که حرف زدیم و من هم بیشتر فکر کردم دیدم برای یک مردی که هیچ وقت کلامی ابراز نکرده خب خیلی سخت بوده وقتی من گفتم جدا بشیم اون اس ام اس رو بزنه

میتونست اس ام اس خیلی بهتری باشه مثلا میتونست بگه لطفا بیا پیشم نه اینکه بگه اگه دوست داری بیا

اما من دیگه شیوه و روش آقای دوست رو شناخته بودم

اگه دوست داری بیا یعنی همون لطفا بیا هست اما به شیوه ی اون...

چند روزی طول کشید تا سردی و ناراحتی بینمون از بین بره و ایشون هم خیلی ناراحت بود که من حرف جدایی زده بودم و خیلی ناراحت تر بود که چرا وقتی سوار ماشین شدم همون لحظه بغلش نکردم تا همه چیز تموم بشه و نشستم نیم ساعت گریه کردم و گلایه کردم و بحث کردم...

ناراحت بود که چرا من از موضع خودم پایین نیومدم و فقط حرف خودم رو زدم و نذاشتم زودتر از اینها این ماجرا تموم بشه

اما هرچی که بود تموم شد

بعد که رفتیم عکاسی آقای مدیر باز نگران بود

گفتم خوبم و حالا با چشمای قرمزم میخندیدم

موقع تموم شدن مراسم و بیرون از محل که همه در حال خداحافظی بودیم آقای مدیر جلوی آقای دوست بازوی منو گرفت و همچی عاشقانه بنده رو نگاه نمودن که خودم آب شدم رفتم توی زمین! اما آقای دوست سریع رفت طرف دیگه و بعد ها هم اصلا ناراحتی ای از خودش نشون نداد!

بعدن هم که آقای مدیر علت رو جویا شد گفتم سالگرد فوت یکی از عزیزانم بود.دروغی هم نگفتم.مگه پارسال همین موقع کسی که خیلی عزیز بود نمرد برام؟

و ایشون گفت خب چرا اونطوری داشتی ازاونجا میرفتی بیرون؟

فهمیدم که باور نکرده حرفم رو

گفتم خب گریه ام گرفته بود و جلوی اونهمه آدم که نمیتونستم  گریه کنم! رفتم توی پارک نشستم و یک دل سیر گریه کردم!

نمیدونم باور کرد یا نه اما یک اسمایلی ناراحت برام فرستاد

و بعد ازاون جریان هم دیگه ایشون رو ندیدم

و رابطه مون با آقای دوست هم به بهترین شکل ممکن داره طی میشه و در انتظار یک پاییز طلایی روز شماری میکنیم

پاییزی که باید خیلی خیلی زیبا بگذرونیمش

تکلیف کار هم باید بگم که هنوز مشخص نیست و از این جهت خیلی ناراحتم و نمیدونم چی بشه واقعا

کاش زودتر این روزهای بلاتکلیفی طی بشه و زندگیم روال مشخص خودش رو پیدا کنه

امروز هم انتخاب واحد بود و دریغ از یک هزاتومنی که ته جیبمون مونده باشه! با بدبختی تونستم دو روز هفته ام رو خالی بذارم برای کاری که نمیدونم اصلا میشه یا نه

خیلی پیگیری کردم خیلی دعا کردم دیگه نمیدونم با این اوضاع مالی خراب و آینده ای که همه چیزش بستگی به عملکرد الان من داره خدا چه چیزی برام مقدر کرده

اما میدونم که همه چیز درست میشه

زندگی،کار،پول،آینده،رابطه...

همه ی ما زور میزنیم که بشه

با نگرانی مقابله میکنم و سعی میکنم که امیدوار باشم.یاد روزهایی می افتم که خدا در بحرانی ترین لحظات دستم رو گرفته و نجاتم داده و میدونم که باز هم همین کار و خواهد کرد...

 

 پی نوشت:

متاسفانه کار جور نشد و امروز گفتن که امکان استخدام فعلا امسال وجود نداره

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393سـاعت 13:50 نويسنده صامت| |


همیشه میگفت ازم ابراز کلامی نخواه

من توی عمل ثابت میکنم

بعد حتی یه زنگ نمیزنه به سردبیر اصلی اونجا تا سفارش منو بکنه

در حالی که سردبیر اصلی اونجا از دوستانشه و از شاگردان پدرش بوده

اینم در عمل اثبات کردنشه

میگم خب تو خیلی راحت میتونی درست کنی قضیه رو.اونم فقط با یه تلفن

اما میگه نه من رو نمیزنم به کسی!تابلوئه! ایشالا درست میشه حالا

تو ببین بقیه دوستای سردبیره کیا هستن برو به اونا بگو!

و وقتی متعجب نگاهش میکنم که یعنی باورم نمیشه اینقدر بی معرفت و بی عار باشی

منو میپیچونه و نشنیده میگیره حرفم رو

اینم در عمل ثابت کردنشه

شما هم مثل من موهای تنتون سیخ شد از این دوست داشتن وافرش مگه نه؟!

خیلی چیزا رو اینجا نمینویسم دیگه

خیلی حس هامو نمینویسم خیلی اتفاقات ریز ریزو نمینویسم

اما مدتیه حس میکنم کم کم از چشمم می افته

مدتیه احساس تنهایی میکنم

مدتیه برام از اون ارزشش افتاده

یه بچه ی 27 ساله ی لجباز شلخته

که نیاز داره یکی همش بهش یادآوری کنه

یکی که همش به خاطرش کوتاه بیاد

یکی که همش دل به دلش بده و یه فرشته که هیچ وقت ناراحت نباشه عصبانی نشه.غر نزنه

یه فرشته که چشمش رو روی کاهلی های اون ببنده

یه فرشته که با خر هیچ فرقی نداره فقط اسم فرشته کلاه گشاد خرکردنه

به غریبه رو زدم که سفارشمو پیش سردبیر اصلی بکنه

نمیدونم واقعا میشه یا نه

امروز تماس گرفتن و گفتن کارهای منو به سردبیرهای اصلی دادن و اونها هنوز وقت نکردن ببینن

و در جواب ناراحتی من هم گفتن دختر چقدر عجولی تو!

مدتیه حس میکنم اصلا علاقه ای نبوده و همه چیز یه خیال خام بوده

اما یاد پستها و حرفهای خوب و فکرهای خوبی که در موردش میکردم که می افتادم روم نمیشد اینجا بیام چیزی بنویسم

واسه ی همین همه چیز رو تو خودم میریختم

اما امروز واقعا شکستم...

دیگه اشکهام بند نمی اومد بس که حرفهای نگفته و درد های فرو خورده لبریز شده بود...

امروز دقیقا یکسال میگذره از وقتی که برای اولین بار دیدمش

و شروع اون دو ماه و نیم سه ماه آشنایی و بعد هم که 6 آذر روز شروع جدی رابطمون

رابطه ای که اگه از خودش سوال کنین

میگه خیلی خوب و آرومه و راضیم

اما من...

اونقدر توی این یکسال آشنایی و 9 ماه دوستی حرف و درد ریختم توی خودم که دارم میبرم کم کم

دارم خسته میشم

دیروز میگفت چقدر سرد شدی

اما من دختر با شهامتی نبودم که بهش بگم 9 ماهه حسرت شنیدن یه عزیزم ساده رو به دلم گذاشتی

9 ماهه هروقت به طبیعت نیازهایی که همه ی زنها دارن ، نیاز داشتم بشنوم دوستم داری،نیاز داشتم بشنوم

من با همه برات فرق دارم، نیاز داشتم خیلی چیزها رو بگی تو گفتی به وقتش

و این وقت هرگز نیومد

فکر میکردم هوام رو داره

فکر میکردم اگه جایی برای کار و آینده ام بهش نیاز داشته باشم اگه کمکی بخوام حتما پشتم در میاد و هرکاری از دستش بربیاد برام میکنه

اما حالا که وقتش شده خودش رو نشون داد

که چطور میتونه حتی یه تلفن ساده رو از من دریغ کنه

مگه این عمل نیست؟

پس میبینیم که حتی در اثبات به شیوه ی عمل هم گند زد...

نمیدونم چرا اینقدر بی شهامت شدم

نمیدونم چرا اینقدر ترسو شدم

نمیدونم چرا نمیتونم حرف بزنم و مثل مجسمه فقط نگاهش میکنم

نمیدونم چطور و کی یاد گرفتم دو رو باشم

توی دلم روز به روز دوست داشتنم کم بشه و در ظاهر لبخند بزنم و حرفهایی مهربان

اما در فکرم که همین روزها شهامتم رو جمع کنم و بگم خداحافظ آقای دوست

تو خوب بودی و پاک و نجیب

تو مهربان بودی و آرامش داشتی و مرا درک میکردی

تو مثل یک کودک ساده و بی آلایش و بی سیاست بودی

تو کلی خوب بودی

تنها ایرادت کودکی بود...

کودک که عاشق نمیشود

کودک که مرام و معرفت سرش نمیشود

به کودک که نمیشود تکیه کرد

روی کودک که نمیشود سرمایه گذاری کرد.روی کودک که نمیشود حساب کرد

نمیتوانی خسته باشی و از کودک پاک و معصوم و نجیب انتظار داشته باشی مثل یک مرد تو را در آغوش بگیرد و بگوید تا من هستم غصه ی هیچ چیز را نخور

کودک کودک است.دستهایش کوچک است، قدرتش کم است ،توانایی خیلی کارها را ندارد...

خوب است، پاک است، داشتنش نعمت است و شکر خدا را میطلبد

اما کودک هرگز هرگز هرگز مردی برای همراهی تو نیست، تکیه گاه تو نیست.پناه خستگی ها و تامین نیازهای طبیعی تو نیست...

خداحافظ آقای دوست

خداحافظ

 

 

تاريخ یکشنبه نهم شهریور 1393سـاعت 17:50 نويسنده صامت| |


خیلی از اتفاقات مهم زندگی من که میدونم نقش بسزایی در آینده ام دارن به برکت وجود آقای دوست در زندگیم برام اتفاق افتادن

از جمله آشنایی با کسانی که خیلی کمکم بودن و هستن

حتما خاظرتون هست که در زمستان پارسال از آتلیه استاد و کاری که قرار بود بشه و نشد نوشتم؟

استاد حالا یا به هوای چشم رنگی ما یا به هوای مهر و محبتی که به همه داشت هوای ما رو خیلی داشت

و انصافا هم آدم بدی نبود و همیشه حامی من میشد و کمکم میکرد

اوایل تابستون که رفته بودم دفترش گفت یه کاری هست توی یک سری مجلات خیلی معروف که میخوان چندتا نیروی جوان استخدام کننمنم نمونه کارهام رو کامل برای استاد بردم و ایشون از اول تابستون قرار بود با مدیر این مجلات قراری بذاره و آخرش هم به خاطر گرفتاری دشدی هر دو طرف نشد

هفته ی گذشته دیگه زد به سرم و رفتم نشستم دفتر استاد که همین الان باید زنگ بزنی به طرف چون خودم میخوام باهاش قرار بذارم و برم!!!

استاد هم زنگ زد و حسابی سفارش ما رو به اون آقا کرد و قرار شد دیگه من خودم پیگیری کنم

من هم خودم شب زنگ زدم و بسیار بسیار آقا محترمی بود فقط من تعجب کردم که صداش خیلی جوون بود و اونطوری که استاد میگفت مدیر کله بهش نمی اومد خب!

خلاصه ما هم کارامونو جمع کردیم و امروز رفتیم آقا رو دیدم و بهشون نشون دادیم کارمونو

که هرچی از وجنات و شعور و ادب و بزرگیش بگم کم گفتم

کسی بود یکسال از آقای دوست بزرگتر اما اونقدر با شعور و آدم معرکه ای بود که بنده کف نمودم!

روی حساب معرفی استاد هم که شده بود بسیار بسیار هوای بنده رو داشت و عکسهام رو هم دید و خوشش اومد

گفت برات یه کاری میکنم و نگران نباش

دست حمایت من شت توئه و دستهای حمایت بسیاری هم پشت منه پس بدون هرکاری از دستم بربیاد برات میکنم

قرار شد شنبه نمونه کارهای منو به سردبیرهای مختلفشون نشون بده تا ببینه نوع نگاه من و عکسهام به کدوم بخش مجلاتشون میخوره و انشالله اگر مورد قبول واقع بشه من اونجا کار کنم

هرچند من مدت کمی بود عکاسی میکردم و عکسام هم چندان عکس خبری و با سلیقه ی اونها نبود اما همینکه خوشش اومد امیدوار شدم

بعد هم گفت رقتیم و با اینکه هنوز موندن من اونجا مشخص نبود طبقات رو به من یاد داد و معرفی کرد!

از این حرکتش بسیار بسیار خوشمان آمد

رفتیم کافی شاپ طبقه ی بالا و برای بنده آب طالبی خریدن و یکی از همکاران رو هم صدا زدن که بیاد کارهای منو ببینه

آقای همکار بسیار عکاس خوبی بود و بعدن که من کارهای خودشو در فیس فلان دیدم خیلی خوشم اومد اما خیلی کارهای منو کوبید

که کادرش چرا فلانه و الان اینو برای چی اینجوری نکردی و از این قبیل حرفها

که آقای مدیر برگشت گفت آقای همکار جان ایشون فقط 21 سالشه و مدت زیادیم نیست عکاسی میکنه و تجربه عکاسی خبری هم نداشته خب.انشالله تجربه اش زیاد میشه!

و خیلی هوامو داشت خلاصه و بارها و بارها اینو ذکر کرد که هرکاری بتونه برام میکنه  وبه همه ی سردبیرها کارهای منو نشون میده

گفت وارد شدن به چنین فضای مطبوعاتی خیلی کار سختیه و اصلا ممکن نیست.پس اگه این اتفاق در این سن برات بیفته خیلی خیلی موفق خواهی شد و برای آینده ات عالیه

اونقدر فضای کاری اونجا و کار در چنین گروه مجلات معروفی رو دوست داشتم که از ته دلم از خدا خواستم بخشی از سرنوشت من کار در اونجا باشه.میدونم که اگه اونجا استخدام بشم خیلی خیلی خیلی پیشرفت خواهم کرد و بسیار هم فعالیت خواهم داشت و کلی تجربیات با ارزش عکاسی جمع خواهم کرد

به خصوص که آقا مدیر یک حرفی زد که من هنوز اندر کف این مرامشم یعنی!

ایشون برگشت گفت نگران هیچی نباش اگر هم نهایت نهایتش نشد ما دفتر خودمون سهروردیه و کلی پروژه ی عکاسی میگیریم و باهم کار میکنیم. و اگر هم اینجا مشغول شدی نگران نباش چون اگرم برفرض مثال عکسی رو خراب کردی من خودم پشتتم!

شما هم برام دعا کنین

اونجا تنها جاییه که بینهایت دوست دارم کار کنم

خیلی برای اینده ام مهمه و بخش عظیمی از پیشرفت من مطمئنم که در اونجاست

جایی که میتونه منو به کسی که میخوام تبدیل کنه و پلی باشه به سمت تعالی آینده

خیلی خیلی برام مهمه

دعا کنین برام...

 

 

تاريخ چهارشنبه پنجم شهریور 1393سـاعت 20:3 نويسنده صامت| |


پاییز پارسال و توی اون دو ماه و نیم-سه ماه آشنایی توی مراسمی که برای خانه عکاسان بود شرکت کردم

و هم پدر و هم مادر آقای دوست حضور داشتن و اون شب از اینکه فرصتش پیش نیومده ببینمشون یا باهاشون آشنا بشم ناراحت شده بودم.خب اون زمان درست آقای دوست رو نمیشناختم و فکر میکردم واقعا اگه فرصتش پیش می اومد منو به پدر مادرش معرفی میکنه!

بعدها که دیگه با هم وارد رابطه شدیم پدرش رو توی جشنواره ای که برنده شده بودم دیدم.جزو داوران بود!

فکر میکنم پستش رو هم نوشتم که پدر جان از روی سن چشم از من و نفیسه که روی صندلی ها نشسته بودیم برنمیداشت!

و بعد از مراسم که اومد با من صحبت کرد که چی میخونی و ...

بار دومی که پدر رو دیدم توی مراسم ختم مادربزگ آقای دوست بود

که علاوه بر پدر، مادر و کل خاندانشون رو هم دیدم

اما فرصت آشنایی باز پیش نیومد و فقط پدر بدو بدو از اونطرف حیاط اومد سمت من که تشکر کنه که برای ختم مادرش اومدم!

بعد هم باز در مراسم دیگه ای که من و آقای دوست برگزیده شده بودیم ایشون با مادر گرام اومدن و مادر هم یکرسا تاومدن نشستم صندلی کناری من!

که البته من سلام علیکی هم کردم اما ایشون منو نمیشناختن

این هم گذشت تا اینکه آقای دوست گفت اشکال نداره خواهرمو توی فیس فلان ادد کنی و دوست باشین اما هیچی بهش نگو و در حد دوست مجازی معمولی باشین.

من هم اینکارو کردم و بعد از اکسپت کردن خواهر خانومی چند خطی هم باهم حرف زدیم که چی میخونی و چند سالته  وحرفهایی از این قبیل

اما ایشون وقتی فهمید من عکاسم آشنایی داد که من دختر فلان استادم و الانم دیدم که با داداشم عکس گروهی دارین پس میشناسیشون؟ و ...

منم دیگه دیدم تابلوئه گفتم ای وای پس شما دختر فلانی هستی! آخی چه تصادفی!

و دیگه صحبت رو ادامه ندادم

بعد چند روز پیش مراسمی بود که من زودتر رسیده بودم قرار بود آقای دوست هم بیاد و آخرش باهم برگردیم خونه

بعد زنگ زد که من با مامان و بابا دارم میام و حواست باشه تابلو نکنی!

خلاصه با مادر و پدر گرامی تشریف آوردن و من هم در حیاط مامان رو دیدم که دارن میان و چون چشم تو چشم بودیم سلام علیکی کردم و دست هم دادیم.بعد دیم برگشته میگه شما همونی هستی که با دخترم چت کرده بودین؟!!!!!

کرک و پرم ریخت یعنی!

گفتم آهان بله منو ایشون اتفاقی آشنا شدیم و بعدا که خودشون آشنایی دادن من فهمیدم دختر استاد هستن!!!

مادر جان هم لبخندی زدن و گفتن با اجازتون و رفتن بالا

من هم کمی بعد اومدم برگردم بالا که با آقای دوست و پدرجان محترم روبرو شدم

آقای دوست که سریعا از پله ها تشریف بردن بالا و من موندم و پدر جان!

و صد البته سلام و علیک و بعد هم ادامه ی صحبت از طرف پدر جان

حالا من قصد داشتم بعد از سلام علیک سریع از ایشون فاصله بگیرم تا بعدن آقای دوست نگه تابلو کردی و ...

اما پدر جان سر صحبت رو با من باز کرد که چه خبر دخترم؟! چیکارا میکنی؟!!!!

منم که دیدم ایشون داره صحبت میکنه نتونستم برم و ایستادم به حرف زدن.

حرف زدن همانا و دونه دونه گالری ها رو با هم قدم زنان دیدن هم همان!

پدر جان هم گویا دوست نداشت بنده از پیششون برم و مدام صحبت میکردن و در مورد عکسهایی که روی دیوار گالری بود نظر میدادن و نظر من رو هم میخواستن!

بعد هم گفتن این گالری روبرویی هم کارهای خوبی گذاشته ها بیا بریم ببین!!!!!!

باهم رفتیم گالری روبرویی و کارها رو ددیم و همه رو حساب اعتبار ایشون با منی که کنارشون بودم هم سلام علیک میکردن و خلاصه تحویل بارون شدیم

بعد هم پدر جان گفتن من نمیدونم این خانوم بچه ها کجا رفتن بیا بریم بالا ببینیم اونجان؟!

جلوی در هم جایی که بازدید کننده ها امضا میکردن پدر جان گفت امضا نمیکنی؟

گفتم استاد خودکار ندارم والا

خودکارش رو درآورد و داد به من و اومد بالاسرم ایستاد که ببینه اسم وفامیلم چیه!

بعد هم لبخند زد و فامیلی منو تکرار کرد!!!!

باهم رفتیم بالا و آقای دوست هم منو با پدر جان دیدن و میدونستم بعدن من وخواهند کشت

اما استاد جان باز هم با بنده قدم زدن و عکسها رو دیدیم و بعد هم ظرف شکلات بزرگی که برای پذیرایی گذاشته بودن روی میز رو برداشتن گرفتن سمت من!!!!!

بعد هم منو بردن به خانوم محترمشون معرفی کردن:خانوم ایشون خانومه فلانی هستن عکاسن.یه جشنواره ای هم که من داور بودن جایزه گرفتن!

و مادرجان هم فرمودن بله میشناسمشون!

خلاصه گپ و گفتی بود و آقای دوست هم زیر چشمی از دور بنده و خانواده محترمشون رو میپاییدن!

عکاسان عزیز هم لطف کردن از من و پدر جان که خیلی صمیمی و قدم زنان در کنار هم در حال دیدن عکسها بودیم،عکس گرفتن و گذاشتن توی فیس فلان!

باشد تا فلان بعضی ها که چشم ندارن مارو ببین بسوزد! مدیونین فکر کنین اون خانوم رو میگما!

خلاصه بعدش هم پدر جان و مادر جان رفتن نشستن روی صندلی و ما هم ایستاده بودیم

که دیدم پدر جان از اون ته داره صدا میزنه بیا بشین بیا بشین!!!!!!!!!

بنده هم رفتم پیششون نشستم و عکسهایی هم که توی گوشیم داشتم رو نشونشون دادم تا با سبک عکاسی بنده آشنا بشن و خوب توی خاطرشون بمونه!

کلی هم به به و چه چه نثار بنده کردن.البته پدرجان خیلی بیشتر از مادرجان بنده رو مورد لطف قرار دادن

مادرجان هم مدل خاص خودشون نگاه میکردن و آخر سر هم که دیدن پدر جان دیگه خیلی در مورد عکسهای من کنجکاوی میکنن که اینو چطوری گرفتی و این کجاست و چطوری اینطوری شده فرمودن آره اینا رو میشه راحت گرفت!!!!!!

خلاصه دیگه وقت رفتن بنده سر رسید و آقای دوست هم اس ام اس داد خانومی دیرت میشه ها

منم نمیتونم باهات بیام نگرانتم

خلاصه از استاد خانوم محترمشون خداحافظی کردم و رفتم

در حالی که دلم واسه یه حرف زدن کوچیک با آقا دوست تنگ شده بود

شب هم که آقای دوست اومدن خونه گفتن شیطون بلا خانوم خوب چسبیده بودی به خانواده ی من ها!

و فهمیدم ایشون شاکی نیستن از دست بنده!

خب آخه من که کاری نکرده بودم که! پدر جان خودشون منو کلی دوست داشتن و تحویلم میگرفتن هی! :D

در کل بالاخره بعد از یکسال موقعیتش پیش اومد که با پدر و مادر آقای دوست آشنا بشم

و واقعا مهر پدر از همون شب بد نشسته به دلم

کسی که از آقای دوست صد پله مهربونتر و دوست داشتنی تر بود

و کاملا میشد فهمید آقای دوست چقدر اخلاقهاش به پدر رفته

و چقدر تحت تاثیر رفتارهای ایشونه

خلاصه اینم از دیدار با خانواده ایشون

باشد تا رستگار شویم!

 

تاريخ جمعه سی و یکم مرداد 1393سـاعت 18:30 نويسنده صامت| |


6مرداد 93 هشتمین ماهگرد شروع رابطه مون بود

یک نقاشی طبیعت بی جان رنگ روغن برای آقای دوست کشیده بودم، دوتا هندونه ی سبز و گرد روی پارچه هایی قرمز

نشون هرکسی که دادم خیلی خوششون اومد

گذاشته بودم توی یک موقعیت خوب به آقای دوست بدمش و چه بهانه ای بهتر از عید فطر که یک ماه رو روزه گرفته بود.البته روزه ای که آب میخورد و پیپ هم میکشید ولی همین هم براش سخت بود!

و کلی هم لاغر شده بود

خواستم به این بهانه بهش هدیه ای بدم

اما موقعیت مالیم خیلی افتضاح بود.دلم میخواست براش یک تیشرت طوسی روشن بخرم، یا همون دستنبد گلیمی ای که توی فروشگاه زیگزاگ دیدیم اما نشد.

تابلوی هندونه رو کادو پیچ کردم و بهش دادم

خیلی خوشحال شد اما احساس کردم انتظار داره باز هم ازش پرتره بکشم

وقتی داشت کادوی هندونه رو باز میکرد میپرسید این عکسه؟

گفتم نه

گفت نقاشیه؟

گفت آره...

گفت وای یه پرتره ست؟؟آخ جون!

گفتم نه حالا بازش کن خودت میبینی...

امیدوارم هندونه ها رو دوست داشته باشه و امیدوارم ببینم که روی دیوار اتاقش نصبش کرده

چند شب پیش با یکی از دوستانم حرف میزدم، گفتم دوست دارم برای تولد آقای دوست ازش یک پرتره ی رنگ روغن 100*70 بکشم و یک قاب شکیل هم دورش بزنم

و بزنه روی دیوار اتاقش طوری که بخش بزرگی از دیوار رو بگیره و هر روز ببینتش و اونقدر زیبا باشه که هرکسی ببینه توجهش جلب بشه!!!

از پارسال دوست داشتم چنین کاری بکنم اما سیاه قلمش رو

ولی خب پارسال قرار نبود اولین تولد دوستیمون رو براش اینهمه وقت بذارم و چنین چیز با ارزشی بهش بدم!

چون مسلما هر آدمی هرچند هم که سر رشته نداشته باشه میفهمه برای نقاشی رئال خیلی زمان صرف میشه

حالا چه سیاه قلم باشه و چه رنگ روغن

و قرار نبود آقای دوست بفهمه برای من خیلی مهمه تا این حد که من مدتها قبل از تولدش براش زمان و انرژی فوق زیادی صرف میکنم و ازش یک پرتره ی زمان بر میکشم!

اما امسال وقتشه که دیگه بفهمه چقدر برای من مهمه.

هرچند خیلیها معتقدند که اون هیچ وقت نباید بفهمه که چقدر برای من مهمه اما من فکر میکنم اون نیاز داره مطمئن بشه از من

در ادامه ی ماجرای جدایی در کمین 3 باید بگم که ما از ماشین آقای دوست پیاده شدیم و رفتیم در حالی که هنوز خیلی حرفها داشتیم که بزنیم اما من به شدت دیرم شده بود

سرم پر بود از حرفهاش

از اینکه جدن من فردا باید با چادر بیام بیرون؟! خب میمیرم توی این گرما!

و اینکه من چطوری فیس فلان رو که محل کار و ارتباطاتم با کسانی که نمیدیدمشون اما بهشون نیاز داشتم بود رو دی اکتیو کنم؟

و از همه بدتر شش ماه زندگی کردن خونه ی مادر بزرگ اون هم درست وقتی که مادرم دستش رو عمل کرده بود و تمام کارهای خونه به عهده ی من بود

و مادرم حتی نمیتونست موهاش رو خودش با گلسر ببنده

من چطوری تنهاش میذاشتم و میرفتم؟اصلا ممکن نبود

به شدت ناراحت بودم اما ته دلم هم میدونستم اینا امتحانهایی زود گذره و آقای دوست فقط میخواد ببینه حرفش چقدر برای من مهمه

اون شب رو خونه ی خاله ام مونده بودیم

برای این اتفاقات هیچ توجیهی نداشتم جز اینکه به خانواده بگم خواب دیدم!

رفتم یکم هم خودم رو متفکر نشون دادم و گفتم آره خواب دیدم یه آقایی اومده به خوابم و گفته از فردا باید چادر سرت کنی و بری خونه ی مادر بزرگت چون اگه تنهاش بذاری ممکنه اتفاق بدی براش بیفته!!!!!!!!

و خیلی داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که وقتی اونا با حیرت به حرفهام گوش میدادن نخندم!

برای اینکه پست الکی طولانی نشده خلاصه تر میگم که کلی به قضیه آب و تاب دادم و اونها هم مثلا متقاعد شدن

البته آقای دوست گفته بود به خاطر دست مادرت میتونی روزهای بیای خونه و کارهاش رو انجام بدی اما شبها باید خونه ی مادر بزرگت بخوابی!

یک چادر برگ برگی با یک کش سفید خفن هم از دختر خاله قرض کردیم و تنها چادری بود که در کل خاندان ما یافت میشد

به همون بسنده کردیم و گفتیم حالا اشکالی نداره

فردا که شد چادرمون رو سرمون کردیم و رفتیم باشگاه و بعدش هم رفتیم پیش استاد مذکور که امیدوارم یادتون نرفته باشه جریاناتش رو

آقای دوست هم گفته بود دارم با خانواده میرم شمال

آفتاب توی سرمون بود و شر شر زیر چادر عرق ریزون خیابونها رو طی میکردیم و هر از چند گاهی هم با دستمال کاغذی خیسی سر و صورتمون رو میگرفتیم! و هی توی دلم میگفتم خدا کنه آقای دوست پشت سرم باشه، خدا کنه تعقیبم کرده باشه تا ببینه به حرفش گوش کردم یا نه! خدا کنه الان اتفاق ببینمش و اون از اینکه حرفش برای من مهمه خوشحال بشه شاید از اینهمه دنبال ایراد بودن دست برداره و اخلاقش بهتر بشه!

اما آقای دوستی در کار نبود

ساعت 5 از کلاس استاد مذکور و دیدارشون برمیگشتیم که آقای دوست اس ام اس فرمودن که ما رسیدیم شمال شما کجایی؟

گفتم توی مترو ام دارم میرم خونه وسایلم رو جمع کنم و برم خونه ی مادر بزرگ

دیگه جوابی نداد تا اینکه من رسیدم خونه و اس ام اس داد ساعت 7 متروی فلان جا باش!!!!!!!!!!!

زنگ زدم که مگه تو شمال نیستی؟

گفت چرا!

گفتم پس چی میگی؟!!!

گفت خب بیا ببینمت دیگه!!!!!!!!!

و اونقدر گیجم کرد که واقعا نفهمیدم شماله یا تهران

وقتی فهمید توی مترو نیستم و خونه ام گفت چه بد! کاش دیرتر میرسیدی!

بالاخره وسایلم رو جمع کردم که برم خونه مادر بزرگ و سر راه هم آقای دوست رو ببینم

البته سر راه که چه عرض کنم

خونه ی مادر بزرگ جنوب تهران هست و محلی که آقای دوست منو کشوند متروی فدک!!!!

با هزار استرس دیر شدن و ترافیک بالاخره ساعت 8 و نیم رسیدیم دم خونه ی مادر بزرگ

توی راه آقای دوست میگفت  حالا که اینقدر دیر شده میخوای بریم خونه ی خودتون و فردا بری خونه ی مادر بزرگ/؟ از نظر من اشکال نداره ها!!!

من هم همینطور که با چادرم که پیچیده بود توی دست و پام ور میرفتم مدام میگفتم نـــــــــــــــــــــــه ! یه قراری گذاشتیم، باید بهش عمل کنیم.

بالاخره رسیدیم و نیم ساعتی هم بیشتر حرف نزدیم

با لبخند نگاهم کرد و گفت خانومی چقدر چادر بهت میاد!

فکر نکنی موقتیه ها! همیشه باید سرت کنی! تازه فردا خانه هنرمندان مراسم افطاریه فلان عکاسه و همه هم هستن. میای؟

گفتم آره میام

گفت با همین چادرت/؟ اشکالی نداره تو که به خوش لباسی معروفی حالا با چادر سیاه ببیننت؟

گفتم نه.

گفت خب پس. و آروم سرم رو گذاشت روی سینه اش.

مدتی بعد سرم رو بلند کرد و چادر رو از سرم برداشت!!!

گفت چادر بسه دیگه.

گفتم چی بسه؟یعنی چی؟

گفت دیگه نمیخواد چادر سرت کنی. تو همه جوره خوشگلی !!! خوشگل من!!!!!!!!!!!!

تازه عزیز دلمم هستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و علاقه ام هم بهت بیشتر شد امشب

هرچند دوست داشتم حدال یک هفته زیر نظر بگیرمت تا ببینم واقعا به حرفهام گوش کردی یا نه اما

خانومی که خوبه، خانومی که مورد اعتماده نیاز به محدودیت نداره چون با محدودیت و بی محدودیت خوبه

دلم هم نیومد اذیتت کنم...

گفتم کاش میذاشتی همون یک هفته بمونه این جریان

دوست داشتم مطمئن تری بشی...

گفتم مطمئن هستم ازت صامت...اما دوست دارم جوری بهت اعتماد داشته باشم که به چشمهای خودم اعتماد نکنم.

یعنی اگه پس فردا هم خدایی نکرده در وضع بدی دیدمت بگم نه چشمهای منه که اشتباه میبینه...تا این حد میخوام صامت

گفتم خب من که بهت ثابت کردم حرفهات برام مهمه که.

گفت میدونم ولی بیشتر میخوام...

صامت میدونی این مدتی که به هم ریخته بودم علتش چی بود؟

گفتم چی؟

گفت: گفته بودم که برای من ارامش خودت مهمه این چند وقته که نشده بود توی بغلت آرامش بگیرم به هم ریختم..

میخوام درکم کنی که علت همه ی این بهونه گرفتنها چی بوده...من احساس میکردم برات مهم نیستم

گفتم میدونم...من درکت میکنم و الان میفهمم که چقدر بی قرار بودی

اما بهم بگو...بهم بگو تا منم گیج نشم...

من همه جوره سعی کردم بهت ثابت کنم برای من مهمی

خیلی حرف زدیم

خیلی از مشکلات رابطمون رو شناسایی کردیم و در مورد راه حل های برطرف کردنشون حرف زدیم

گفت صامت من این رابطه رو دوست دارم

من میخوام این رابطه هر روز بهتر از دیروزش باشه

آتو دست من نده، آتو یعنی نذا فکر کنم اهمیت نمیدی.من خیلی برام مهمه طرفم به حرفهام اهمیت بده

خیلی برام مهمه که به بهتر شدن خودش و برای پیشرفتش تلاش کنه

به خودش برسه کار کنه فعالیت داشته باشه و روز به روز بهتر بشه و پیشرفت کنه

من اینها رو ازت میخوام صامت

آتو یعنی نذار فکر کنم اینطوری نیست

پیگیر موفقیتهات باش صامت من اینو میخوام...

وقتی از ماشین پیاده شدم روی زمین نبودم...

احساس میکردم بیشتر شناختمش

واقعا کدوم پسری در یک رابطه ای که هدفش هم ازدواج نبود پیشرفت و تعالی ظاهری و کاری و اجتماعی یک دختر رو میخواست ؟

و اگر حس میکرد روند اون دختر کند هست برآشفته میشد؟

من با حرفهای آقای دوست به این نتیجه نرسیدم

بلکه وقتی این حرفها رو زد تازه من رو بیدار کرد تا نشونه ها و رفتارهای قبلش رو بررسی کنم و مطمئن بشم که حرفهاش حقیقت هست...

کدوم پسری براش مهم بود دختر پیشرفت کنه؟

برای کدوم پسری مهم بود دختر و فعالیتها و کارهاش رو همه بشناسن و باعث افتخار باشه؟

کمکهای اقای دوست توی این هشت ماه

حرفهاش و راهنماییهاش

گیر دادنها و دعوا کردنهاش

هندل بودنها و هل دادنهاش

همه و همه کارهایی بود که صداقت حرفهاش رو به من ثابت میکرد

یکی از دوستان یکبار کامنتی گذاشته بود که آقای دوست چطور به تو بفهمونه از این رابطه ی موقت که هدفش هم ازدواج نیست چیزی نمیخواد جز منافع طرفین؟

حالا فکر کنم این پست جواب خوبی برای این کامنت باشه...

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه هفتم مرداد 1393سـاعت 12:8 نويسنده صامت| |


با اینکه ظاهرن همه چیز حل شده بود اما برای من انگار تازه شروع شده بود

با اینکه آقای دوست فکر میکرد از این به بعد قراره خیلی تغییرات اتفاق بیفته و با امیدواری گفته بود میخواد رابطمون بهتر بشه اما من تمام امیدم رو از دست داده بودم

با حال خراب برگشتم خونه و چند ساعتی خوابیدم

و تا شب هم هیچ ارتباطی بینمون نبود

فقط یک اس ام اس و بعد هم که با دوستانش بیرون بود

نمیتونستم این وضع رو تحمل کنم

باید تمام افکارم رو بهش انتقال میدادم

باید میگفتم که تمام امید و تمام تصورات منو با حرفهاش خراب کرده حتی اگه میخواسته شوخی یا امتحانم کنه

چون وقتی داشت این حرفها رو میزد اصلا ناراحت نبود! و چشمهاش مثل همیشه میدرخشید و آروم آروم بود...

مگه میشه کسی بخواد این حرفهای تلخ رو بزنه و اینطور آروم باشه؟

فردا حوالی ظهر بهش گفتم که باهاش حرف دارم

ساعتی رو هماهنگ کردیم و رفتم

وقتی سوار ماشین شدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه انگار نه انگار که دیروز تا مرز جدایی پیش رفته بودیم

مثل قبل گرم و صمیمی!!!!

به روی خودم نیاوردم که چقدر آشوبم...

هرکاری کردم نتونستم بگم من میخوام جدا بشیم، اما واقعا به نظرم این رابطه بی فایده اومده بود

نمیتونستم تحمل کنم تمام تلاش و زحماتم برای بهتر کردن رابطه نادیده گرفته بشه

بی انصافی و حرفهاش رو نمیتونستم تحمل کنم، حرفهای دیروزش مثل یه پتک توی سرم بود و مدام توی ذهنم میچرخید

اما نتونستم کلامی حرف بزنم...

از ماه ها پیش چند صفحه ای براش نوشته بودم و خودش هم خونده بودشون اما اصلشون رو نداشت

همیشه هم یادم میرفت براش بیارمشون

اما اون روز اتفاقی توی کمدم دیدمشون و گذاشتم توی کیفم و بهش دادم

همینطور که دود پیپش رو از پنجره بیرون میداد صفحات رو ورق میزد و میخوند

وقتی خوندش تموم شد با مهربونی همیشگیش انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه گفت:این با ارزش ترین چیزی بود که میتونستی بهم بدی!

خیلی برام ارزش دارن...ممنونم ازت

اما من همچنان سکوت کرده بودم و نمیدونستم چی باید بگم...فقط لبخند زدم

اما اون انگار ماجرای دیروز رو فراموش کرده بود و رفتارش مثل همیشه بود

گفتم من نمیتونم دیروز رو فراموش کنم...حرفهات همش میپیچه توی گوشم...و اشکهام باز سرازیر شد...

من از تو انتظار اون حرفها رو نداشتم...فکر میکردم توی این هفت ماهه اونقدر این رابطه برات ارزش داشته که مثل اوایل هی هرچیزی که میشد حرف جدایی نزنی

من از جدایی نمیترسم من مشکلم جدا شدن نیست

مشکلم بی انصافی های تو بوده

من اگه بدونم رابطه ام با کسی تهش بن بسته هرچقدر هم که سخت باشه تن میدم به جدایی

اما منو تو خوب بودیم باهم.منو تو آرامش بود توی رابطمون

چرا باید یک هو همه چیز بریزه به هم؟من هم هی تلاشم رو کرده بودم تا این رابطه خوب باشه

تو هم خیلی تلاش کرده بودی

تو هم تغییر کرده بودی همه چیز خوب بود چرا یک هو اینطوری شد؟

اونقدر حرف زدم که آروم شدم انگار

سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت

وقتی دید دیگه حرفی نمیزنم گفت آروم شدی خانومی؟

فقط سرم رو تکون دادم...اون هم حرفی نزد فقط دستم رو گرفت توی دستش و ماشین رو به حرکت درآورد

مدتی بعد گفت این جایی که میخوام ببرمت جاییه که خیلی دوستش دارم

خیلی برام مقدس و با ارزشه و خیلی خاطرت خوبی از اونجا دارم

تا وقتی برسیم دیگه حرفی نزدیم

ماشین رو توی سربالایی های گلابدره پارک کرد و منو برد امامزاده قاسم

توی دلم دوست داشتم یک جای زیارتی بریم.چه خوب که بدون اینکه بهش بگم به یک همچین جایی رفتیم

وارد قسمت زنونه شدم و به طرف ضریح رفتم ، کنارش ایستادم و سعی داشتم افکار پریشونم رو آروم کنم

وقتی سرم رو بلند کردم دیدم آقای دوست در قسمت مردونه درست روبروی من کنار ضریح ایستاده و داره نگاهم میکنه...

حسم چیزی شبیه دلتنگی بود، دلتنگی ای که گلایه به همراه داشت...

نیم ساعتی جدا از هم بودیم و بعد بیرون از زیارتگاه با هم قدم زدیم

پیرزنی روی صندلی های سنگی امامزاده نشسته بود و خیار پوست میکند

رو به من کرد و گفت مادر بیا خیار بخور

گفتم نمیخوام حاج خانوم نوش جانتون

گفت نه بیا اینجا برای آقاتونم ببر...

و دوتا خیار بهم داد...

سرم از شدت درد رو به انفجار بود

آقای دوست گفت خیلی برام مهم بود که اینجا رو با تو بیام...دوست داشتم با تو بیام

حرف زدم

حرف زد

گفت دوست دارم هفت های یکبار بیایم اینجا

دوست دارم از امشب نمازهامون رو با هم بخونیم

صامت من کنارت آرامش دارم

گفتم پس حرفهای دیروزت چی؟

گفت فراموشش کن صامت...فراموش کن دیروز رو.باشه؟

گفتم چه تضمینی هست که من باز فراموش کنم و همه چیز مثل قبل خوب و آروم پیش بره و تو بعد ازمدتی باز حرف جدایی نزنی و رشته های منو پنبه نکنی؟

گفت نه..نمیزنم.

گفتم پس همینجا جلوی امامزاده قول بده

همینطور که به چشمهام نگاه میکرد گفت قول میدم

وقتی از امامزاده برگشتیم سعی کردم دیروز رو فراموش کنم

دو تا فال حافظ به نیت تصمیمم به جدایی گرفته بودم و هر دوبارش اومد که زحماتت بالاخره نتیجه میده و صبور باش و نا امید نشو و ادامه بده...

رفتار متناقض آقای دوست هم دو دلم کرد

من مطمئن نبودم که براش مهم نیستم

مطمئن نبودم که دوستم نداره...رفتارش چنین چیزی رو نشون نمیداد

من التماسش نکرده بودم

من حتی لحظات آخر قبول کرده بودم و داشتم میرفتم که جلوی من رو گرفت

ما مشکل بزرگ و لاینحلی نداشتیم که جدا شیم

ما داشتیم تمام تلاشمون رو میکردیم که همین مشکلات ساده رو هم از سر راهمون برداریم

دنیای ما از هم جدا نبود و ما مسئله ی خاصی نداشتیم که بخوایم به همین راحتی و بدون در نظر گرفتن کارهایی که برای رابطه مون کرده بودیم جدا بشیم

اگه من از غرورم گذشته بودم اون هم یک جاهایی از غرورش گذشته بود

اگه من رفته بودم که آرومش کنم اون هم یک وقتهایی اومده بود که منو آروم کنه

اگه جاهایی من هم ناراحت بودم اون هم برای برطرف کردنش تلاش کرده بود

نمیتونستم فقط به خودم و غرورم فکر کنم

من اوایل رابطه مون هروقت که چنین اتفاقی می افتاد سمتش نمیرفتم چون خودم هم ناراحت شده بودم

اما این کار من نتیجه برعکس می داد

بارها مستقیم به من گفته بود میخوام وقتی ناراحت و عصبانیم تو آرومم کنی...زن باید بلد باشه چطوری مردش رو آروم کنه

 اما نمیدونم چرا محل ندادن و نرفتن برای آروم کردنش و کنار کشیدن و منتظر بودن برای اینکه اون بیاد همیشه روی ایشون جواب برعکس داده

این چیزیه که مدیریتش رو هنوز یاد نگرفتم

در هر حال اون روز هم گذشت و یکهفته ی بعد اتفاق دیگه ای افتاد

آقای دوست مدام هی میگفت میخوام مطمئنم کنی میخوام مطمئنم کنی

انگار که تا حالا نکرده باشم!

میگفت میخوام تغییر کنی من میخوام مطمئن بشم که این رابطه برات مهمه

و من گیج گیج نمیدونستم دقیقا چی باید تغییر کنه

همه چیز خوب بود من نمیدونستم برای بهتر کردنش چی باید تغییر کنه و نمیدونستم توی ذهن ایشون چیه

و اونقدر این حرفها رو میزد که خودم هم باورم شده بود هیچ کاری برای این رابطه نکردم!!!!!!!!!!

این سوالیه که خودم دارم و میخوام یکبار کاری که آقای دوست انجام داده رو هی در گوش بگم نکردی نکردی

تا ببینم خودش هم باور میکنه انجام داده یا نه

میخوام ببینم تلقین روی ایشون اثر میکنه یا نه

هفته ی بعدش که دوباره رفتیم امامزاده قاسم ایشون باز روی دنده ی اوج گرفتنش افتاده بود و باز بحثمون شد

ته ته بحث بر میگشت به اینکه چرا من نمیتونستم جایی رو پیدا کنم.(خانم های مکان دار که خاطرتون هست؟ )

اما مستقیم این حرف رو نمیزد ولی با حرفهاش میشد به وضوح فهمید که منظورش چیه

درک نمیکرد که من واقعا شرایطش رو ندارم

یک کسی رو میبینی خانوادش همش در مسافرتن یا مدام در حال بیرون رفتنهای طولانی هستن

یا یک کسی رو میبینی خونه ی دوستش هست یا مثل خانومهای قبلی خونه ی فک و فامیل هست

اما این رو درک نمیکنه که ممکنه کسی هم مثل من باشه که واقعا شرایط خانومهای قبلی رو نداشته باشه

خانواده ی خودش آخر هر هفته شمال هستن

سالی صدبار مسافرت میرن و به شدت اهل گشت و گذار هستن

اما اینو درک نمیکنه که خانواده ی من دقیقا نقطه مقابل خانواده خودشن در زمینه بیرون رفتن و مسافرت رفتن

و واقعا خودش رو نتونسته توی این هفت هشت ماهه جای من بگذاره و درک کنه که اگه من واقعا مثل خانومهای مکان دار قبلی نباشم چی؟

البته اوایل رابطه خیلی خیلی سر این مسائل بحث و دلخوری داشتیم اما بعد از مدتی که شرایط خودش و مسافرت رفتنهای هر هفته ی خانواده اش جور شد دیگه بحثی در این مورد نداشتیم

حالا خانواده اش دو هفته ای بود مسافرت نرفته بودن و ایشون کلافه بود

و گیر داده بود که تو تلاشی برای این قضیه نمیکنی این نشون میده اهمیت نمیدی و دوست نداری و...

و من این معما رو امروز کشف کردم که ایشون وقتهایی به این مسئله گیر میده که فقدانش رو خیلی حس کنه و چاره ای هم نداشته باشه

اما در این مواقع باید درک کنه که من مقصر نیستم اگه شرایطم جور نیست.

تا وقتی این قضیه باشه ایشون حرفی نمیزنه اما همین که مدتی نباشه گیر میده تو نمیخوای و چرا تو کاری نمیکنی و نداشتن شرایط من رو به حساب نخواستن و دوست نداشتن من میذاره!!!!!

این هم مسئله ی دومه که توی این هفت هشت ماهه نتونستم راه حلی براش پیدا کنم اگه راهی به ذهن شما میرسه حتما حتما بهم بگین چون به شدت اعصابم سر این قضیه خورده که چرا ایشون شرایط نداشتن رو به حساب نخواستن من میذاره و میگه تو هیچ تلاشی برای این مسئله نمیکنی

و من میدونم مدام عشق اولش توی ذهنش میاد که هفته ای یکبار مکان های فک و فامیل رو جور میکرده!

انصافا هم من دختر به این جسوری ندیدم . مگه میشه کلید خونه ی همه فک و فامیل رو داشت آخه؟؟؟

و میدونم توقع داره من هم مثل اون باشم و درک نمیکنه شرایط من با اون فرق داره

به شدت سر این مسئله ناراحتم...میدونم ایشون هم ناراحته  ودقیقا دقیقا همینطوری فکر میکنه که گفتم...

روزی که برای بار دوم رفتیم امامزاده قاسم سر همین مسئله بحث شد و ایشون باز حرفهای تلخی زد که فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم فراموش کنم...

گفت صامت تو هیچ تلاشی برای این قضیه نمیکنی و من ازت هیچ سعی ای نمیبینم

و ناراحتم که اهمیت نمیدی!

گفت شرایط تو خیلی سخته صامت من فکر میکردن بتونم کنار بیام اما الان میبینم نمیتونم!!!!!!!!

اوایل دوست داشتم که تحمل کنم و میکردم اما حالا دیگه خیلی سخت شده و نمیتونم!!!!!!!!

گفتم نمیتونی؟چی رو نمیتونی تحمل کنی؟چه شرایط سختی دقیقا؟

این که من اجازه ندارم باهات مسافرت بیام و شب پیشت بمونم و با هم تا صبح گشت و گذار باشم واقعا اینقدر شرایط سختیه/؟!!!!!!!

جوری میگفت شرایط تو شرایط سختیه که هرکسی نمیدونست فکر میکرد فلج گردن به پایینم و ایشون همه کارهای منو انجام میده والا

من که وقت و بی وقت سر ظهر ، صبح زود و تا 9 شب حتی به هر بدبختی ای بود بهانه جور میکردم تا پیش ایشون باشم

گاهی وسط ظهر روزهای تعطیل رسمی که من هیچ بهانه ای برای بیرون رفتن نداشتم چقدر فکر میکردم و غصه میخوردم تا بالاخره یک راه تابلوی مسخره به ذهنم میرسید که تا شب بیرون باشم

اینها تلاش نبود اینها سعی نبود؟ اینها اهمیت دادن نبود؟

این حرفها رو که بهش زدم سرش رو به معنای "نمیدونم ، شاید" تکون داد و گفت چی بگم والا...شاید!!!!

وقتی دیدم حرفهام فایده ای نداره دیگه سکوت کردم

مسافرت نرفتن با ایشون و شب بیرون نموندن باهاش شرایط بغرنجی نبود.اینقدر ها مهم نبود که بزرگش میکرد

تازه یکهفته بود حالم بهتر شده بود و تونسته بودم به حرفهای اونروزش فکر نکنم که باز با این حرفهای تلخ حالم رو بد کرد

خودش فهمید چقدر با حرفهاش ناراحتم کرده و سعی کرد یکم ماست مالیش کنه یا شاید هم منظورش واقعا به این تلخی که من فکر میکردم نبوده اما ایشون یک حقیقتی رو در مورد خودش میگه که به منم واقعا اثبات شده

ایشون اکثر وقتها بدترین راه رو انتخاب میکنه تا به نتیجه برسه!

اون شب که خواهرش رو توی سر من میزد مثلا میخواست به من تلنگر بزنه که به خودم بیشتر برسم!!!

و خودش هم بعدا گفت که اونشب اشتباه کرده و راه مقایسه کردن و کوبیدن کسی توی سر من بدترین راه ممکن بوده و به این مسئله واقفه که همیشه بدترین راه ها رو انتخاب میکنه تا به نتیجه برسه!

گفت مثلا میتونستم با حرفهای دیگه یا راه های دیگه ای بهت بگم که بیشتر به خودت برسی و میدونک ه بدترین راه رو انتخاب کردم

و حالا که باز داشت حرفهای تلخ میزد میدونستم یه فکری توی سرشه و باز هم داره از راه رنجوندن و بدترین راه پیش میره

وقتی دید باز بدترین روش رو انتخاب کرده سعی کرد یکمی درستش کنه:

صامت من میدونم تقصیر تو نیست و من میدونم تو اگه بخوای هم نمیتونی شرایطت رو درست کنی

اما منو دلگرمم کن تا بتونم بیشتر تحمل و صبر کنم. با ناراحت شدنت سردم میکنی!

حالا که شرایط اینه  وعوض بشو هم نیست من دارم هی خودمو وفق میدم باهاش من حرف بدی نزدم که ناراحت بشی خانومی!فقط بیشتر بهم انگیزه بده و دلگرمم کن که شرایط رو فراموش کنم و بتونم بهتر خودمو وفق بدم!!!!!!!!!!!!!!!

بعد رفتیم توی امامزاده و مدتی بعد باز با هم بودیم

گفتم ببین تو دنبال بهونه ای

معمولا وقتی آدمها کسی رو دوست دارن بدیهاش رو نمیبینن، ایرادهاشو نمیبینن

اما تو همه خوبی های منو ول کردی و چسبیدی به چیزهایی که خوب نیست

گیر دادی به ایرادهای من.چه شرایط چه وزن چه هرچی.

طوری میگی لاغری که هرکی ندونه فکر میکنه من100 کیلو ام.تو تنها کسی هستی که به من میگی لاغر کن

منه 65 کیلو با قد 170 چاق نیستم که تو اینطور داری اعتماد به نفس منو تخریب میکنی

حالا تو 50 کیلو دوست داری میخواستی از اول بری یه باربی انتخاب کنی

دو ماه هم وقت داشتی و میتونستی توی اون مدت تصمیمت رو بگیری.

من نمیدونم تو چرا جدیدن همش دنبال ایراد پیدا کردن توی منی.اگه به سرت هوای رفتن زده و دنبال بهانه ای فقط بگو

گفت نه صامت من دنبال بهانه نیستم دنبال رفتنم نیستم

گفتم پس مشکلت چیه که حرفهات اینقدر تلخ و آزار دهنده شده؟آخه بگو بدونم من چه کردم که سزام اینه؟

تو مثلا روزی میخواستی عامل شادی من باشی حالا خودت داری مدام ناراحتم میکنی

به شدت به فکر فرو رفته و ناراحت بود...

گفت صامت یه سوالی ازت دارم، این سوال خیلی وقته فکر منو مشغول کرده

رابطه ی الان ما با رابطه قبلی تو چه فرقی داره؟

گفتم چطور مگه؟

گفت خیلی برام مهه جواب این سوال خواهش میکنم بهم بگو.

گفتم چرا میخوای بدونی؟جواب این سوال برای وقتیه که از دلت مطمئن باشم

وقتی هنوز از دل تو مطمئن نیستم هی تو رو مطمئنت کنم؟

گفت صامت فقط جواب سوال منو بده.تو بگو منم میگم.خیلی برام مهمه...

حوصله ی یک کل کل دیگه رو نداشتم، حقیقت رو بهش گفتم..

اون خیلی منو دوست داشت.شاید دیگه هرگز کسی پیدا نشه که اونقدر عاشق وار منو دوست داشته باشه

اما دوست داشتن همه چیز نبود، دوست داشتن کافی نبود

ما هر روز بحث و دعوا داشتیم

ما دنیامون با هم فرق داشت ما حرف همدیگه رو نمیفهمیدیم.ما با هم تفاهمی نداشتیم اشتراکی نداشتیم

ما فقط هم رو دوست داشتیم اما دوست داشتنی که توش تفاهم و اشتراک دنیاها نباشه هر روزش میشه جنگ و دعوا و آرامشی توش نخواهد بود

دوست داشتن کافی نیست.دوست داشتن باید در کنار تفاهم و نقاط اشتراک باشه تا از بین نره.

گفت خب؟فرقش با رابطه ی الان ما؟

گفتم تو شاید منو اندازه ی اون دوست نداشته باشی.شاید هیچ کدوم کارهایی که اون برای من کرد رو نکنی

اما من با تو آرامش داشتم.ما کلی حرف مشترک داشتیم.منو تو دنیاهامون یکی بود.رشته هامون یکی بود

همین تفاوت رشته ها برای من فاجعه به بار می آورد توی رابطه ی قبلی

چون انشعاب پیدا میکرد توی زندگی و نوع نگرش و کار و ارتباطات و همه چیز...

اما یکدونه ازاون مشکلات رو با تو نداشتم و همین علت بزرگی از آرامشی که داریم هست

من با تو مشکلم سر چیزهایی بود که تا حدودی هم حل شد.همین ابراز احساسات نکردنت

بی انصافی هات و همین که این حرفها رو در مورد شرایط و .. میزنی

من مشکلاتم با تو سر همین چسزهای مسخره ایه که اگه تو اراده کنی حل میشن

ما مشکل حادی نداشتیم

منم تاحالا خیلی مشکلات و مسائل تو رو درک کردم

ببین اون دختره کم چیزی نیست که من هنوزم گاهی حضورش رو حس میکنم

اون هنوزم هست .خودت بودی میتونستی تحمل کنی؟

اما منم به خیلی چیزهای تو ساختم.من زن جا زدن و شونه خالی کردن نبودم

درسته گاهی غر میزنم و میگم که خسته شدم اما دیدی که در نهایت موندم

اون دختر بعد از ده ماه هنوز تو رو فراموشت نکرده

تو دو ماهه عضو اینستاگرامی میاد پیدات میکنه و فرتی زیر عکسات یادآوری خاطرات میکنه

این یعنی هنوزم به تو فکر میکنه و پیگیرته

تو با دوستات میری بیرون اونا جلوی تو توی تبلتشون پیج دختره رو باز میکنن و عکساش و نوشته ها و خبرهای جدیدش رو نشونت میدن

همیشه از همه چیزش خبر داری.دوستات نمیذارن بی خبر بمونی.شایدم خودت نمیخوای البته

خبر داری کی کجا رفته و کدوم جشنواره جایزه چی گرفته و از همه نوشته هاش و کارهاش خبر داری

خودت جای من بودی تحمل چنین چیزی رو داشتی؟

اما من صبوری کردم.هی گفتم درست میشه.

من با تمام مشکلاتی که با تو داشتم موندم و کنارت آرامش داشتم.

گفت تو حاضری برای این رابطه چیکار کنی؟اصلا این رابطه برات مهمه؟

گفتم معلومه که مهمه.این همه حرف زدم که بگم مهمه

گفت خب حاضری برای این رابطه چیکار کنی؟

گفتم هرکاری که بتونم

چند دقیقه ای سرش رو انداخته بود پایین و سکوت کرده بود

بعد با حالت متفکرانه عجیبی گفت صامت من ازت سه تا چیز میخوام

گفتم چی؟

گفت صامت میخوام این سه تا کار رو از فردا انجام بدی

گفتم خب چی؟

با مکث گفت میخوام چادر سرت کنی!!!!!!!!

گفتم خب؟ دومیش؟

گفت میخوام فیس فلانت رو دی اکتیو کنی!!!!!!

و سومیشم اینکه میخوام شش ماه بری خونه مادر بزرگت زندگی کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از حالت نگاهش و لحنش مشخص بود میخواد امتحانم کنه

میدونستم باز بی قرار شده و نشسته برای خودش فکر و خیال کرده که من دوستش ندارم یا رابطه مون برام مهم نیست حتما، و میخواد از این طریق ببینه من چقدر به حرفهاش اهمیت میدم.

دیگه کاملا اخلاقش دستم اومده بود

مشخص بود اینها فقط امتحانه چون آقای دوست از دختر چادری بدش می اومد و همیشه منو ترغیب میکرد که این تیپ رو بزن، این لباسهات چه خوبه، و ...

و هیچ وقت هم مشکلی با فیس فلان من نداشت و در این زمینه هم خیلی تشویقم میکرد!

میدونستم امتحانه

میدونستم میخواد مطمئن بشه...

گفتم باشه...اما میخوام فکر کنم...

 

ادامه در پست بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ جمعه سوم مرداد 1393سـاعت 13:16 نويسنده صامت| |


همه چیز خیلی خوب و تا حدودی هم درگیر روزمرگی های داغ تابستونی شده بود تا اینکه یک شب برخلاف شبهای دیگر وقتش به من اختصاص داشت و توی وایبر شروع کردیم به حرف زدن

همینطور از هر دری حرف زدیم و صحبت کشید طب سوزنی و لاغری و من هم گفتم ایندفعه که رفتیم طب سوزنی بعد یا قبلش بریم دکتر تغذیه

گفت باشه میریم خودت پیگیر باش دیگه

سریال قهوه تلخ که خاطرتون هست؟اون مردی که هی اوج میگرفت اسمش چی بود؟ که بابا اتی هم هی بهش میگفت عزیزم اوج نگیر،پسرم اوج نگیر. و همزمان هم داد میزد؟اسمش رو یادم نیست

اما آقای دوست هم مصداق بارز اون آقا هست

البته داد نمیزنه اما اوج میگیره و یه هو سر هیچ و پوچ بحث و دلخوری پیش میاره

و اینبار هم همین شد

من داشتم میگفتم بریم دکتر تغذیه و بهش از رسیدگی به خودم گفتم که بدونه پیگیر چیزهایی که گفته هستم اما در کمال ناباوری دیدم داره اوج میگیره که خواهر من هیکلش عالیه و موهاش کاملا پر شده خب توام یه ذره غذات رو کم کن! الان دخترای هم سن و سال تو همه چیز رو میدونن و کلی به خودشون میرسن و ...

گفتم تو از کجا میدونی من غذا میخورم یا نه؟من اینهمه به تو نگفتم که شبها شام نمیخورم و نهار هم خیلی خیلی کم میخورم و صبحانه هم هیچی نمیخورم؟

من به تو از رسیدگی به پوست و ماسکهایی که درست میکن م ومیذارم روی پوستم نگفتم؟

چرا اینقدر بی انصافی آخه؟

و سر چرت و پرت دعوا شد!!!! و اون هم چه دعوایی....

واقعا حس کردم انگار آقا دوست نمیبینه من رو ، تلاشم برای بهتر شدن رو...

خیلی بی انصافی بود.من خودم همیشه سادش می انداختم که شبها روغن نارگیل بزنه و موهاشو شونه کنه

خودم پیگیر بودم تا نقصهای ظاهریم رو درست کنم و این پیگیری رو هم باهاش در جریان میذاشتم که فکر نکنه حرفهاش رو از یه گوش در میکنم و از گوش دیگه دروازه

اما با اینهمه حال نمیدید...

ادامه داد:همیشه به زور من بوده و اگه ولت کنم به حال خودت هیچی به هیچی!!!!!

من نمیدونم اگه زور من نباشه چی میشه!!!!!!1

دیگه بی انصافی بدتر از این ممکن نبود...خیلی خیلی ناراحت شدم

احساس کردم هرچی باهاش حرف زدم هیچ فایده ای نداشته،واقعا که هیچ چیزی به چشمش نمیاد و زود فراموش میکنه

خوبه حالا همین الان داشتم براش تعریف میکردم که چه کارهایی کردم

به شدت دلخور شدم و بدون هیچ لحن بدی هم بهش گفتم که دلخورم و ازش انتظار نداشتم که بعد از قرنی که شب رو پیش دوستانش نیست و داریم با هم حرف میزنیم اینطور باشه رفتارش و گفتم که فکر میکردم امشب شب خوبی با کلی حرفهای خوب خواهد بود نه این بی انصافی ها...

و شب بخیری گفتم و خوابیدم...واقعا سعی کردم فکر نکنم و حرص نخورم

صبح بیدار شدم و دیدم بدون اینکه از ناراحت کردن من ناراحت باشه خودش هم ناراحت شده

به جای دلجویی از من خودش هم دلخور بود...من کاری نکرده بودم که دلخور باشه

من بی انصافی رو دوست نداشتم ، اینکه با کسی مقایسه بشم رو دوست نداشتم اینکه کسی رو توی سر من بزنن رو دوست نداشتم...براها بهش گفته بودم اینکار رو نکنه اما باز فراموش کرده بود

بارها بهش گفته بودم فکر نکن اگه من رو بکوبی میتونی تاثیر مثبت روی من بذاری

به هوای تاثیر مثبت گذاشتن و به خیال پیشرفت کردن من سعی نکن من رو بکوبی و مقایسه ام کنی تا نتیجه ی خوب ببینی

بدتر نتیجه ی سو خواهد داشت این کارت

همه ی اینها رو باز بهش یاد آوری کردم و گفتم من حرف بدی نزدم...من فقط گفتم منو مقایسه نکن و بی انصافی نکن و خودت با خودت یه هو شروع به بحث نکن که کار به اینجا بکشه

نیم ساعت بعد مسیج هامو خوند و باز برخلاف تصورم که فکر میکردم میپذیره و بحث تموم میشه اتفاقی افتاد که هنوز هم برام غیر قابل باوره...

لحن کلماتش داد میکشیدن و تند تند و پشت سر هم تایپ میکرد که دیگه خسته شدم!!!!!!!!!!

چقدر به فکر اینو اون باشم و نفهمن؟چقدر فکر درست شدن پوست تو و اون فلانی ها ی قبلی بودم

آخرش چی شد میرن شوهر میکنن خوبن واسه شوهراشون!!!!!!!

طرف چی بود حالا بیا ببین چی شده

ارتودنسی کرد پوستش رو درست کرد موهاش فلان شد هیکلش بهمان شد و غیره و ذالک...

خوب شده واسه شوهرش

خسته شدم بس که به فکر اینو اون بودم خسته شدم خسته شدم و همینطور هی میگفت

توام نمیفهمی منو .توام نمیفهمی که من به فکر پیشرفت خودت بودم و همه ی این گیردادنها به خاطر خودت بوده

و اونقدر گفت و گفت و گفت تا هی عصبانیتش تشدید شد

من هم سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم تا عصبانی تر نشه

اما دست آخر گفت حالا که کسی حرف منو کسی نمیفهمه و نمیفهمه که به خاطرخ ودش گفتم منم میخوام نباشم دیگه!اصلا میخوام تنها باشم

گفتم یعنی چی میخوای تنها باشی؟

گفت کلا نمیخوام با تو باشم و نه میخوام با کسی باشم دیگه حالا که حرفهام آزار دهنده ست و ناراحتت میکنه و ...

گفتم چرا چرت و پرت میگی سر یه مسئله ی مسخره؟مگه من چی گفتم یا چیکار کردم که اینطوری برخورد میکنی؟

گفت نه تو هیچی نگفتی من مشکلیم با تو ندارم امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی باهات روزهای خوبی رو داشتم خدانگهدار!!!!!!!!!!!1

دیگه مسخره تر از این نمیشد

با چت و وایبر و تلفن هم نمیشد حلش کرد

سکوت کردم تا آروم بشه

پاشدم ظرفهای کثیف توی سینک رو شستم، اتاقها رو جارو زدم و دو ساعتی گذشت

گفتم برم ببینم یه هو چش شد

برم باهاش حرف بزنم آرومش کنم حالا عصبانی بوده یه چیزی گفته

اوج گرمای روز بود ساعت 1

تا ساعت 2 خودم رو رسوندم پارک دم خونه شون

گوشیش خاموش بود...

رفتم به یک آقایی که روی نیمکت نشسته بود گفتم آقا من یه شماره ای رو میگیرم شما بهش بگین بیاد جلوی در!

شماره خونشون رو گرفتم و به هوای اینکه مامانش گوشی رو برمیداره تلفنم رو دادم دست اون آقا

اما گویا خود آقای دوست برداشته بود و اون آقا هم گفت بیاد جلوی در

رفتم منتظرش شدم یک ربعی گذشت و نیومد

اما گوشیش رو روشن کرده بود، گفتم پس چرا نمیای آخه مردم توی این گرما

گفت من نمیام برگرد خونه!!!!!!!!!

گفتم پاشو بیا بس کن مسخره بازی رو مگه بچه ای آخه؟این حرکات چیه؟حالا عصبانی بودی بیا حرف میزنیم حل میشه

گفت من حرفامو زدم خانوم صامت!!!! برگرد خونه

گفتم من برنمیگردم و قطع کردم

مدتی بعد خودش زنگ زد، بازه م همون حرفهای تکراری رو تکرار کرد که نمیام و برو و ...

گفتم کسی خونتون نیست؟گفت نه.گفتم پس درو بزن بیام بالا

باز گفت نه و کلافه ام کرد...اونقدر عصبانیم کرد که گریه ام گرفته بود دیگه...

بالاخره بعد از یک ربع دیگه کلنجار رفتن درو باز کرد تا من برم ببینم چش شده که این لوس بازیها رو درمیاره

رفتم بالا...دیدم دستش رو گرفته جلوی دهنش و داره میخنده!!!!!

دلم هم سوخت...هیچ وقت جذبه نداشت...در اوج عصبانیش هم وقتی من رو میدید میخندید!

وقتی وارد خونه شدم خیلی سرد رفت پای کامپیوترش نشست و انگار نه انگار که من اومدم

نشستم به هوای اینکه بیاد حرف بزنیم ببینم چشه

اما پنج دقیقه گذشت و دیدم خیال اومدن نداره!

بهش گفتم نمیخوای بیای بشینی حرف بزنیم؟گفت کار دارم!

گفتم یعنی چی کار دارم؟من توی این گرما اینهمه راه پاشدم اومدم آرومت کنم تا تموم بشه این بحث چرتی که از دیشب راه افتاده حالا تو میگی کار دارم؟

گفت آره اینا کارای باباست من باید ببرم چاپخونه ساعت 11 باید آماده میشده و حالا ساعت 2 هست و اونام تا 4 بیشتر نیستن....

کارمم حالا حالاها تموم نمیشه

به شدت ناراحت بودم...حتی اونقدر برای من ارزش قائل نبود که یک ربع از کارش بزنه و بیاد حرف بزنه ...

گفتم باشه...پاشدم کیفم رو که گوشه ی اتاق بود رو برداشتم و از در اتاقش به طرف در خروجی رفتم...

در حال پوشیدن کفشهام بودم که اومد دستمو گرفت:خب حالا لوس نشو...بیا بشین...

دوباره برگشتم توی اتاق

اینبار رفت برام شربت آلبالو درست کرد آورد و خودش هم کنارم نشست

گفتم خب؟چرا عصبانی شدی؟چون گفتم منو با کسی مقایسه نکن؟چون گفتم کسی رو توی سر من نزن؟

چت شد یه هو که اون حرفها رو زدی؟یعنی رابطه ی ما اونقدر مسخرست که برای چرت ترین بحث ممکن تموم بشه؟

چشمهاش میخندید...گفت صامت،من دیگه رابطه نمیخوام!

میخوام تنها باشم.علتش هم تو نیستی!تو خیلی خوب و خانومی و تاحالاشم کنارت آروم و خوب بودم

اما دیگه از این به بعد نمیخوام رابطه ای باشه دیگه خسته شدم....

باورم نمیشد این حرفها رو میزنه...انگار خواب میدیدم...چشمهاش اثری از ناراحتی نداشت لبهاش میخندید و با آرامش داشت از جدایی میگفت...چقدر مسخره...چقدر مسخره...

از پشت پرده ی اشک تصویرش برام تار شده بود...فقط میشندیم که میگه دیگه نمیخوام رابطه ای باشه...میخوام تا مدتها تنها باشم

صدام میلرزید وقتی که گفتم آخه چرا؟

گفت هیچی...فقط به فکر توام...

همین جمله ی آشنای مسخره...فقط به فکر توام...

این همون حرف مذخرف "اون"نبود؟

این همون دلیل چرت و پرت "اون"نبود؟

فکر منه؟

آقای دوست هم حالا هوای رفتن کرده و مثل اون میگه به فکر منه؟

حاضر بودم قسم بخورم که دری وری میگه...فکر من بودن کجا بود؟

اون که میدونه من برای این رابطه چقدر خون دل خوردم و هر روز داشتم سعی میکردم بهتر باشه...به فکر من بودن این بود که تلاش من رو برای این رابطه نادیده بگیره و بدون هیچ علت متقاعد کننده ای بگه میخواد جدا بشه؟

به فکر من بودن ؟ عمرا...عمرا اگه این به نفع من بود....

من تازه داشتم بهتر شدن رابطمون رو میدیدم و امیدوار بودم به خیلی چیزها...

ما تازه اول راه آرامش و شادی بودیم که داشت حرف جدایی رو میزد...انگار که جوونه ی تازه سر زده از خاک رو با دست از ریشه جدا کنی

جوونه ای که امید به نهال شدن رو داره...امید به قد کشیدن و رشد کردن و سبز شدن و زیبا شدن رو داره...

کجا این به فکر من بودن بود؟

دیگه نمیشندیم صداش رو...صدای آروم بدون ناراحتیش رو دیگه نمیشنیدم...حالا فقط دوتا چشم تار بود و قلبی که تند میزد و وجودی که فکر میکرد داره خواب میبینه....

وقتی به خودم اومدم دیدم داره میگه صامت خوبی؟صامت بس کن آروم باش...

و بازادامه داد:من فکر میکردم این رابطه باید خیلی بهتر از اینها باشه من فکر میکدرم خیلی قدرشناس تر باشی

من نمیگم خاصم!نه ،اما مثل پسرهای دیگه هم نیستم

خودت قبول داری که من به فکر چیزهایی که پسرهای دیگه هستن نیستم و خودت میدونی ویژگی های منو

که آرامش برام مهم بود نه س.ک.س و نه هیچ سواستفاده ی دیگه ای...فقط برام مهم بود تو پیشرفت کنی و با هم شاد باشیم و کنار هم آرامش داشته باشیم

با صدایی که از قعر چاه در می اومد گفتم من چه قدر ناشناسی ای کردم بی انصاف؟

منی که تو حتی یکبارم عصبانیت و داد کشیدنم رو ندیدی

منی که جلوی تو همیشه خود دار بودم و هیچ وقت صدام رو سرت بلند نکردم...بهت بی احترامی نکردم حتی زمانی که از شدت عصبانیت دوست داشتم سرم رو به دیوار بکوبم

منی که همیشه برای تو مهربون و آروم و مایع آرامش بودم چه قدر ناشناسی ای کردم؟

گفت نه اما همه میزان قدر شناسیشون همینه!توام مثل همه ای...

کلماتی که پتک میشد و کوفته میشد توی سرم...مثل همه ای...قدر ناشناسی...

همیشه فکر میکردم بخش آروم و مهربون وجودم رو با آقای دوست شناختم

با آقای دوست همیشه خوب بودم...وقتهایی که دوست داشتم فریاد بکشم لبخند میزدم

وقتهایی که دوست داشتم از ماشینش پیاده بشم و فرسنگها دور بشم ازش فقط نگاهم رو به آسمون میدوختم

وقتهایی که دوست داشتم گریه کنم و بگم چرا اینقدر بدی فقط سرم رو می انداختم پایین و سکوت میکردم...

وقتهایی که تمام کارش شوخی های مسخره ای بود که اسمش رو کرم ریختن یا اذیت میگذاشت که شاد باشیم مثلا

مثلا هیکل زنی که داره از اون دور میاد رو در نظر بگیریم و بزنیمش توی سر من و بگیم چه پاهای لاغری داره و اصلا شیکم نداره و هر هر هم بخندیم که ای وای چرا من مثل اون قلمی و باربی نیستم...

چنین خون دل خوردنهایی کرم ریختن نبود...شاد بودن نبود...فقط دور شدن و سرد شدن من بود

منی که عادت داشتم منو به خاطر خودم دوست داشته باشن و ایرادی از ظاهرم نگیرن...

منی که عادت داشتم همه از من تعریف کنن

منی که هیچکس هیچ باری بهم نگفته بود اگه اینجات اینطوری بود بهتر بودی...تا بوده همیشه تعریف بوده و تمجید

حالا کسی پیدا شده بود که هفت ماه مداوم ایراد بگیره...حالا کسی پیدا شده بود که از چشم سبز های فیس کوفت به شوخی تعریف کنه و بعد به جدی برنگرده بگه ولی تو برای من یه چیز دیگه ای

کسی که تمام این هفت ماه رو یک عزیزم به من نگفته باشه

کسی که هفت ماه مداوم به من سرکوفت هیکل خواهرش و فلان بازیگر هالیوود و فلان مادر مرده ی فلان جا را

و بگه عجب هیکلی و هر هر بخنده به خیال اینکه شادیم دیگه...

و درصدی فکر نکنه دلی از کسی مشکنه

درصدی فکر نکنه تمام اعتماد به نفس من رو با تیشه نابود میکنه

درصدی فکر نکنه پشت این سکوت و لبخند مصنوعی و نگاهی که از پنجره بیرون رو نگاه میکنه شاید یک دنیا اشک باشه که چرا تو منو به خاطر خودم نمیخوای...که چرا اینقدر شوخیهای مسخره میکنی؟که چرا فکر نمیکنی داری منو داغون میکنی؟

هفت ماه تموم با کسی که عادت به ابراز احساساتش نداشت موندن

هفت ماه تموم با کسی که فراموشکار بود، که تو هرکاری میکردی چند وقت بعد انگار هیچ کاری نکرده بودی

کسی که قول و قرارش رو یادش میرفت و گاهی ساعتها منتظرش بودی

کسی که گاهی قهر میکرد و لوس میشد و توی توی سرمای بهمن ماه هرچی شماره اش رو میگرفتی جوابی نمیداد و فکر نمیکرد نکنه یخ بزنی بیرون از خونه؟

کسی که ...

همه رو بهش گفتم...

گفتم که بی انصافه

گفتم که من قدر ناشناسی ای نکردم...گفتم که همه ی دخترها مثل من منت کش کسی نیستن

گفتم که همه ی دخترها با شوخی های آزار دهنده ی تو نمیسازن

گفتم که همه ی دخترها تحمل نمیکنن بد قولی و فراموشکاری رو

گفتم که من مثل همه نیستم...

گفتم و اشک ریختم...گفتم و دلم شکسته بود از بی انصافی...از بی انصافی...از نادیده گرفته شدن...از فراموشکاری...گفتم و اشک ریختم

گفت قول میدم دوستیمون سرجاش بمونه!هفته ای یکبار هم میام میبینمت...گفتم نه...من دیگه نمیخوام ببینمت

کسی رو که من رو دوست نداشته باشه...کسی که بی انصافی کنه در حقم و عشقم رو نادیده بگیره

کسی که تلاشها و زحماتم رو ببینه و بعد بگه مثل همه ای و همه مثل تو هستن و دیگه نمیخوام ببینم...

سرش رو پایین انداخت...خودش هم نمیدونست چی میخواد

یک لحظه میگفت من مشکلی با تو ندارم تو خانومی تو خوبی من با تو روزهای خوبی رو داشتم و مشکلم با خودمه که میخوام جدا بشم

دو دقیقه بعد میگفت نه تو قدر نشناسی و مثل همه ای و من انتظار داشتم فرقهای منو با پسرهای دیگه بهتر بفهمی

و چند دقیقه بعد میگفت من به فکر توام که میخوام جدا بشیم!!!!!!!

من بالاخره نفهمیدم مشکل کجا بود و آقای دوست هدفش چی بود و این حرفهای متناقض چی بود که میزد

کیفم رو برداشتم که برم...

گفتم دوست داشتنی نبود من اشتباه میکردم

گفت من هرچیزی که بود رو تاحالا گفتم...

گفتم آره...میدونم...میدونم که دوست داشتنی نبوده که نگفتی...خیلی چیزها رو به زبون نیاوردی...من احمق بودم که فکر میکردم در ابراز احساساتت محتاطی که نمیگی...حقیقت اینه که اصلا چیزی نبوده که بخوای بگی

و رفتم سمت در

دستم رو گرفت و گفت زود میرسی خونه بهم خبر بدی!!!!!!!!!

دستش رو محکم پس زدم ظوری که خورد به شکمش و گفت آخ...

گفتم به تو ربطی نداره...از این در که برم دیگه هیچ چیز من به تو ارتباطی نخواهد داشت...

به دنبال گوشیم دست بردم توی کیفم

همون کیف پارچه ای فیروزه ای که از قشم برام آورده بود

هرچی گشتم گوشی ای در کار نبود

فکر کردم جدا گذاشتمش توی اتاق

برگشتم توی اتاق...پست سر من راه افتاده بود و بدون اینکه حتی نگاهش کنم دنبال گوشیم میگشتم

نبود که نبود...

همونجا کیفم رو خالی کردم روی زمین...پیداش نکردم

همینطور که گریه میکردم نشستم روی زمین...دیگه تعادل ایستادن نداشتم

تمام مدت اشتباه کرده بودم و حالا میدونستم دوست داشتنی در کار نبوده

تمام مدت اشتباه میکردم

 

 

 

 

از روی زمین بلندم کرد...

نشستیم باز هم اما نگاهش نمیکردم...

گفت صامت نگام کن...چونه ام رو آورد بالا تا نگاهش کنم...چشمام رو بستم...دوست نداشتم دیگه نگاهم به چشماش بیفته

چشمهایی که دوستشون داشتم و حالا با بی انصافی میخواست بره...

احساس میکردم در یک لحظه از چشمم افتاده

با چشم های بسته اشکهام بیرون می اومدن و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم

گفت تو دختر خیلی خوبی هستی صامت...باور کن من با تو هیچ مشکلی ندارم

تو خانومی...مهربونی...به من گیر نمیدادی منو اذیت نمیکردی...

باور کن من به خاطر خودت میگم و باز هم تکرا همون حرفهای دقایق قبل

گفتم بی انصافی...تو من رو ندیدی هیچ وقت...تمام مدت  فقط ایراد گرفتی و هیچ وقت فرقهای منو هم متوجه نشدی...

حرف زد..حرف زدم..حرف زد...حرف زدم...

گریه کردم و حرف زدم...

همه چیز رو تموم شده میدونستم و دیگه ذره ای امید نداشتم به برگشت به قبل

تا اینکه دیدم بغلم کرد و با مهربونی و همون آرامشش گفت میدونم خانومی...میدونم تو به خاطر من چه کارهایی کردی...حالا از این بعد میخواد بهتر بشه رابطمون مگه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسط اونهمه خیسی خنده ام گرفته بود: توی روحت!!!

ربع ساعتی گذشت و بدون اینکه حرفی بزنیم فقط چشمام رو بستم تا آروم بشم...وحشتناک داغون بودم و

خسته

موهام رو که ناز میکرد گفت آروم شدی خانومی؟

گفتم خوبم...

وقتی نگاهش میکردم باز هم میخندید...

گفتم تو نمیخواستی جدا بشی این یه امتحان بود مگه نه؟

زل زد به چشمهام و گفت نمیدونم...

مدتی بعد دوست داشتم که برم خونه و فقط بخوابم...

کلی معذرت خواهی کرد که نمیتونم بیام برسونمت چون فقط یک ساعت وقت دارم این کارها رو برسونم چاپخونه

بی حال تر از اون بودم که حرفی بزنم...دیگه انرژی ای نداشتموقتی رفتم تا برسم خونه چهار بار زنگ زد که رسیدی؟

توی دلم از اینهمه تناقض گیج گیج بودم...

مگه میشه اینقدر نگران رسیدن کسی به خونه باشی و بعد بخوای ازش جدا بشی؟

مگه میشه  فکر کنی کسی قدرناشناسه و بخوای ازش جدا بشی بعد دوباره برگردی کنارش و باهاش ادامه بدی؟

مگه میشه لحظه ای بگی مشکل از خودمه و لحظه ای بعدتر بگی نه تو قدر منو نمیدونی ؟اینهمه تناقض کنار هم؟

چرا اینقدر نگران رسیدن من به خونه ای ؟من همونی ام که اگه گوشیم جلوی در گم نشده بود و برنگشته بودم توی اتاق، دیگه همه چیز تموم شده بود...

با حالی بس خراب رسیدم خونه و سه ساعت تموم خوابیدم...خوابی آشفته که نه تنها آرومم نکرد که حتی ناآرومتر...

تا شب هیچ ارتباطی نداشتیم

شب هم فقط یک اس ام اس سرد...

 

ادامه در پست بعد

 

 

تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393سـاعت 23:19 نويسنده صامت| |


خیلی زشت بود که ما عضو اینستاگرام نبودیم

از ماه ها قبل هی اینستاگرام رو از بازار دانلود کردیم اما نصب نمیشد .گویا به اندروید موبایلمان نمیخورد

هی هم رفتیم از سایتهای مختلف دانلود کردیم و نشد و این شد که ما اینستاگرام نداشتیم

تا اینکه چند شب پیش که دیدم هی چپ و راست عکاسها به ما میگویند اینستاگرام هستی و .. به خودمان گفتیم همین امشب باید اینستاگرامت رو درست کنی

رفتیم تمام آهنگهای توی رم گوشی را پاک نمودیم و اینستاگرام رو از یکی از سایتها الابختکی دانلود کردیم و خیلی شانسکی شد

و ما هی از خودمان خوشحالی در کردیم و رفتیم آموزش عضویتش رو هم در یکی از سایتها خواندیم و خلاصه اینستاگرام دار شدیم

اما حتی یک نفر هم فالور نداشتیم

برای ما که قریب به سه هزار و پانصد ششصد تایی فرند  توی فیس فلان داشتیم و 500 تا هم فالور خیلی افت داشت!

امیدوار بودیم به زودی همان ارج و قرب فیس فلان را در اینستاگرام هم پیدا بنماییم!

خلاصه هی رفتیم عکاسهای گرام را پیدا کردیم و فالورشان کردیم و هی آنها آمدند ما را فالور کردند و خلاصه در این دو سه روزه حدود چهل و خرده ای فالور پیدا نمودیم و عکسهایمان هم 15 تایی لایک خوردند

پیشرفت خوبی بود واقعا!

همینطوری پیش برویم ریا نباشد تا چند ماه دیگر چند هزار تایی فالور پیدا میکنیم و چند صدتا لایک به عکسهایمان میخورد!!!رفتیم دلبر جانانمان را هم پیدا کردیم و همینطوری داشتیم آثار عکاسیش را نگاه میکردیم که دیدم دختره ی فلان فلان نشده آمده زیر یکی از عکسهای دلبرجانمان کامنت گذاشته که الهی به تیر غیب گرفتار شوند کسانی که کنه و سیریش برای یک دقیقه شان است و روی هرچه کنه و سیریش است را کم کرده اند

دیدیم زیر یکی از عکسهای خیلی خاص دلبرجانمان که گویا در چند جشنواره ای هم جایزه گرفته بوده یاد آوری خاطرات کرده که آره یادش بخیر و این عکست جایزه گرفته بود و این صحبتها

خلاصه رعشه بر انداممان افتاد و هی داشتیم زیر لب فحش حواله اش میکردیم و تمام شب را تا صبح کابوس دیدیم

صبح هم به دلبر جانمان گفتیم این دختره نمیخواد دست از سر تو برداره؟!

ایشون هم فرتی زنگ زدن که مگه چی شده؟

گفتم آره بعد از اینهمه مدت که رابطه تموم شده هنوزم پیگیر توئه

و میاد زیر عکسات خاطرات منحوس قدیم رو یادآوری میکنه که چی بشه؟؟؟؟

آقای دوست هم دوماهی بیشتر نیست که عضو اینستاگرام شده و ما از اینجا فهمیدیم که دختره هنوز هم که هنوزه پیگیر دلبر جان ما هست

رفتیم در فیس فلانمان یک متن کوبنده و رقیب کش نوشتیم که آدم یا تمام سعیش رو میکنه کسی رو که داره نگه داره یا اگه بنا به دلیل بی لیاقتی از دستش داد دیگه سعی به برگشت نمیکنه و بهتره بره کسانی رو که هنوز از دست نداده رو نگه داره.خیلی هنرمند بود همون موقع برای بهبودش تلاش میکرد!

البته متنی که ما نوشتیم این نبود و اینجا نمیتوانیم کپی متنمان را بنویسیم

و خلاصه متن خیلی سنگین و کوبنده ای بود و 50 تایی هم لایک خورد و عده ای هم کامنت گذاشتند و ما باز هم کوبنده تر از متن جواب کامنت ها را دادیم تا شاید دختره ی فلان فلان نشده بیاید بخواند و به خودش بیاید

میدانیم که او هم همانطور که ما پیج او را چک میکنیم پیج ما را چک میکند

به خصوص حالا که تقریبا مطمئن هست  دلبر جان اسبق ایشون دلبرجان فعلی ما هست

این متن را نوشتیم تا پایش را از گلیمش درازتر نکند چون امکان دارد بزنیم بی پایش کنیم!( اسمایلی صامت خشم اژدها)

بعد هی توی دلمان میگفتیم الان آقای دوست برود این متن را بخواند حتما ناراحت میشود می آید به ما میگوید پاکش کن و شر میشود

که امروز که پیش دلبرجانمان بودیم با لبخند فرمودن چه متن کوبنده ای هم نوشته خانوم خانوما توی فیس فلان!

بسی تعجب نمودیم که ایشون داشت با لبخندش و تایید اینکه متن ما کوبنده هست به ما میفهماند که کارمان اشتباه نبوده هیچ بلکه ایشون راضی هم بوده!

بعد گفت دیشب توی کافه که با بچه ها داشتیم فوتبال میدیدیم دوست دختر داداشم زنگ زد و وقتی فهمید با ما اومده بیرون چنان داد و قالی راه انداخت که داداشم جلوی همه پاشد و گفت کثافت حمال!!!!! میگم با پسرها اومدیم داریم فوتبال میبینیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم کثافت حمال؟! این همون دوست دختری نیست که اومد خونتون برای داداشت تولد آن چنانی گرفت؟!

و توی دلم گفتم همونی که توی سر من میزدیش حالا تو زرد از آب در اومد

ادامه داد:آره دقیقا مثل اون خانوم هست و من همش دیشب یاد رابطه خودم افتادم که اونم دقیقا مثل همین دوست دختر داداشم دختر گیری بود و خیلی به من سخت میگذشت

میدونی صامت دیشب که داشتم فکر میکردم با خودم گفتم اون خیلی اشتباه کرد

خیلی منو اذیت کرد

هرشب هرشب که با دوستام بیرون میرفتم کارش گیر دادن بود که کجایی و ..

و میدونست که من وقتی سرم جایی مشغول باشه و پیش دوستام باشم نمیتونم اونطوری که باید و شاید برای طرفم وقت بذارم و جواب اس ام اسهاش رو بدم یا باهاش حرف بزنم

ترجیح میدم وقتی سرم خلوته براش وقت بذارم و تمام حواسم بهش باشه

دوست ندارم وقتی پیش دوستانمم و نمیتونم حواسمو کامل بهش بدم حرف بزنم دوست دارم براش درست وقت بذارم

مثلا نمیتونست دو ساعت صبر کنه من برگردم خونه و بهش زنگ بزنم همون موقع که من کار داشتم یا جایی بودم اگه آسمونم به زمین می اومد اون باید با من حرف میزد و اصلا درکم نمیکرد که شاید نتونم حرف بزنم خب...

از یه درک ساده عاجز بود...

و فکر هم میکرد دعواها و درک نکردنهاش رو میتونه با مسائل ج.ن.س.ی جبران کنه و از دل من ناراحتی ها رو دربیاره!

توی تولدها یا مهمونیها که بودیم دعوا که میشد همونجا توی اتاق خواب یا توی دستشویی حتی از من میخواست!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و فکر میکرد واقعا با اون حرکتش میتونه دعوا رو از بین ببره

در صورتی که فقط اون ناراحتی برای چند دقیقه فروکش میکرد اما بعدش که یادم نمیرفت درکم نکرده و چه کارهایی کرده و ناراحتم کرده بوده ....

من واقعا یه وقتهایی رابطه ج.ن.س.ی نمیخواستم اما اون به زور منو میکشوند جایی و ...

من واقعا دلم میخواست گاهی تو خودم باشم نبینمش و یا تنها باشم

اما اون همیشه ی خدا میخواست منو ببینه

خب کسی که اینهمه در دسترس باشه جذابیت خودش رو از دست میده

من واقعا خیلی وقتها دوست نداشتم و همین باعث شد زده بشم

اما از همه بدتر گیر دادنهاش بود

خیلی اشتباه کرد صامت خیلی...

بعد هم با هم برنامه چند شب پیش احسان علیخانی رو دیدیم .همون آقای اسطوره ی عشق که با همسر از گردن به پایین فلجش 5 سال عاشقانه زندگی کرده بود و هیچ ناراضی هم نبود...

و متوجه شدم که آقای دوست گریه میکنه...

و گفت این آدمها زمینی نیستن صامت...

امیدوارم این برنامه تاثیر خوبی روی ایشون بذاره

اما چیزی که برام مهم بود این بود که من هیچ کدوم از اشتباهات اون خانوم رو تا به حال نکردم...

و برای همینه که آقای دوست کنار من آرامش داره

از خدا ممنونم که با همه ی سختیهایی که رابطه مون داشته باز هم به من صبر داده تا درست کنم چیزهایی رو که ایراد رابطمونه...

آقای دوست هم خداروشکر خیلی بهتر شده از نظر احساسی و اهمیت دادن و چیزهایی که میخواستم

و امیدوارم روز به روز همه چیز بهتر بشه

اما از همه مهمتر

شر این خانوم از سر ما کم شه صلوااااااااااااااات....

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393سـاعت 0:26 نويسنده صامت| |