راه

تویی که مرا در حال سقوط میبینی مطمئنی که خود وارونه ناایستاده ای؟

همه چیز خیلی خوب و تا حدودی هم درگیر روزمرگی های داغ تابستونی شده بود تا اینکه یک شب برخلاف شبهای دیگر وقتش به من اختصاص داشت و توی وایبر شروع کردیم به حرف زدن

همینطور از هر دری حرف زدیم و صحبت کشید طب سوزنی و لاغری و من هم گفتم ایندفعه که رفتیم طب سوزنی بعد یا قبلش بریم دکتر تغذیه

گفت باشه میریم خودت پیگیر باش دیگه

سریال قهوه تلخ که خاطرتون هست؟اون مردی که هی اوج میگرفت اسمش چی بود؟ که بابا اتی هم هی بهش میگفت عزیزم اوج نگیر،پسرم اوج نگیر. و همزمان هم داد میزد؟اسمش رو یادم نیست

اما آقای دوست هم مصداق بارز اون آقا هست

البته داد نمیزنه اما اوج میگیره و یه هو سر هیچ و پوچ بحث و دلخوری پیش میاره

و اینبار هم همین شد

من داشتم میگفتم بریم دکتر تغذیه و بهش از رسیدگی به خودم گفتم که بدونه پیگیر چیزهایی که گفته هستم اما در کمال ناباوری دیدم داره اوج میگیره که خواهر من هیکلش عالیه و موهاش کاملا پر شده خب توام یه ذره غذات رو کم کن! الان دخترای هم سن و سال تو همه چیز رو میدونن و کلی به خودشون میرسن و ...

گفتم تو از کجا میدونی من غذا میخورم یا نه؟من اینهمه به تو نگفتم که شبها شام نمیخورم و نهار هم خیلی خیلی کم میخورم و صبحانه هم هیچی نمیخورم؟

من به تو از رسیدگی به پوست و ماسکهایی که درست میکن م ومیذارم روی پوستم نگفتم؟

چرا اینقدر بی انصافی آخه؟

و سر چرت و پرت دعوا شد!!!! و اون هم چه دعوایی....

واقعا حس کردم انگار آقا دوست نمیبینه من رو ، تلاشم برای بهتر شدن رو...

خیلی بی انصافی بود.من خودم همیشه سادش می انداختم که شبها روغن نارگیل بزنه و موهاشو شونه کنه

خودم پیگیر بودم تا نقصهای ظاهریم رو درست کنم و این پیگیری رو هم باهاش در جریان میذاشتم که فکر نکنه حرفهاش رو از یه گوش در میکنم و از گوش دیگه دروازه

اما با اینهمه حال نمیدید...

ادامه داد:همیشه به زور من بوده و اگه ولت کنم به حال خودت هیچی به هیچی!!!!!

من نمیدونم اگه زور من نباشه چی میشه!!!!!!1

دیگه بی انصافی بدتر از این ممکن نبود...خیلی خیلی ناراحت شدم

احساس کردم هرچی باهاش حرف زدم هیچ فایده ای نداشته،واقعا که هیچ چیزی به چشمش نمیاد و زود فراموش میکنه

خوبه حالا همین الان داشتم براش تعریف میکردم که چه کارهایی کردم

به شدت دلخور شدم و بدون هیچ لحن بدی هم بهش گفتم که دلخورم و ازش انتظار نداشتم که بعد از قرنی که شب رو پیش دوستانش نیست و داریم با هم حرف میزنیم اینطور باشه رفتارش و گفتم که فکر میکردم امشب شب خوبی با کلی حرفهای خوب خواهد بود نه این بی انصافی ها...

و شب بخیری گفتم و خوابیدم...واقعا سعی کردم فکر نکنم و حرص نخورم

صبح بیدار شدم و دیدم بدون اینکه از ناراحت کردن من ناراحت باشه خودش هم ناراحت شده

به جای دلجویی از من خودش هم دلخور بود...من کاری نکرده بودم که دلخور باشه

من بی انصافی رو دوست نداشتم ، اینکه با کسی مقایسه بشم رو دوست نداشتم اینکه کسی رو توی سر من بزنن رو دوست نداشتم...براها بهش گفته بودم اینکار رو نکنه اما باز فراموش کرده بود

بارها بهش گفته بودم فکر نکن اگه من رو بکوبی میتونی تاثیر مثبت روی من بذاری

به هوای تاثیر مثبت گذاشتن و به خیال پیشرفت کردن من سعی نکن من رو بکوبی و مقایسه ام کنی تا نتیجه ی خوب ببینی

بدتر نتیجه ی سو خواهد داشت این کارت

همه ی اینها رو باز بهش یاد آوری کردم و گفتم من حرف بدی نزدم...من فقط گفتم منو مقایسه نکن و بی انصافی نکن و خودت با خودت یه هو شروع به بحث نکن که کار به اینجا بکشه

نیم ساعت بعد مسیج هامو خوند و باز برخلاف تصورم که فکر میکردم میپذیره و بحث تموم میشه اتفاقی افتاد که هنوز هم برام غیر قابل باوره...

لحن کلماتش داد میکشیدن و تند تند و پشت سر هم تایپ میکرد که دیگه خسته شدم!!!!!!!!!!

چقدر به فکر اینو اون باشم و نفهمن؟چقدر فکر درست شدن پوست تو و اون فلانی ها ی قبلی بودم

آخرش چی شد میرن شوهر میکنن خوبن واسه شوهراشون!!!!!!!

طرف چی بود حالا بیا ببین چی شده

ارتودنسی کرد پوستش رو درست کرد موهاش فلان شد هیکلش بهمان شد و غیره و ذالک...

خوب شده واسه شوهرش

خسته شدم بس که به فکر اینو اون بودم خسته شدم خسته شدم و همینطور هی میگفت

توام نمیفهمی منو .توام نمیفهمی که من به فکر پیشرفت خودت بودم و همه ی این گیردادنها به خاطر خودت بوده

و اونقدر گفت و گفت و گفت تا هی عصبانیتش تشدید شد

من هم سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم تا عصبانی تر نشه

اما دست آخر گفت حالا که کسی حرف منو کسی نمیفهمه و نمیفهمه که به خاطرخ ودش گفتم منم میخوام نباشم دیگه!اصلا میخوام تنها باشم

گفتم یعنی چی میخوای تنها باشی؟

گفت کلا نمیخوام با تو باشم و نه میخوام با کسی باشم دیگه حالا که حرفهام آزار دهنده ست و ناراحتت میکنه و ...

گفتم چرا چرت و پرت میگی سر یه مسئله ی مسخره؟مگه من چی گفتم یا چیکار کردم که اینطوری برخورد میکنی؟

گفت نه تو هیچی نگفتی من مشکلیم با تو ندارم امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق و پیروز باشی باهات روزهای خوبی رو داشتم خدانگهدار!!!!!!!!!!!1

دیگه مسخره تر از این نمیشد

با چت و وایبر و تلفن هم نمیشد حلش کرد

سکوت کردم تا آروم بشه

پاشدم ظرفهای کثیف توی سینک رو شستم، اتاقها رو جارو زدم و دو ساعتی گذشت

گفتم برم ببینم یه هو چش شد

برم باهاش حرف بزنم آرومش کنم حالا عصبانی بوده یه چیزی گفته

اوج گرمای روز بود ساعت 1

تا ساعت 2 خودم رو رسوندم پارک دم خونه شون

گوشیش خاموش بود...

رفتم به یک آقایی که روی نیمکت نشسته بود گفتم آقا من یه شماره ای رو میگیرم شما بهش بگین بیاد جلوی در!

شماره خونشون رو گرفتم و به هوای اینکه مامانش گوشی رو برمیداره تلفنم رو دادم دست اون آقا

اما گویا خود آقای دوست برداشته بود و اون آقا هم گفت بیاد جلوی در

رفتم منتظرش شدم یک ربعی گذشت و نیومد

اما گوشیش رو روشن کرده بود، گفتم پس چرا نمیای آخه مردم توی این گرما

گفت من نمیام برگرد خونه!!!!!!!!!

گفتم پاشو بیا بس کن مسخره بازی رو مگه بچه ای آخه؟این حرکات چیه؟حالا عصبانی بودی بیا حرف میزنیم حل میشه

گفت من حرفامو زدم خانوم صامت!!!! برگرد خونه

گفتم من برنمیگردم و قطع کردم

مدتی بعد خودش زنگ زد، بازه م همون حرفهای تکراری رو تکرار کرد که نمیام و برو و ...

گفتم کسی خونتون نیست؟گفت نه.گفتم پس درو بزن بیام بالا

باز گفت نه و کلافه ام کرد...اونقدر عصبانیم کرد که گریه ام گرفته بود دیگه...

بالاخره بعد از یک ربع دیگه کلنجار رفتن درو باز کرد تا من برم ببینم چش شده که این لوس بازیها رو درمیاره

رفتم بالا...دیدم دستش رو گرفته جلوی دهنش و داره میخنده!!!!!

دلم هم سوخت...هیچ وقت جذبه نداشت...در اوج عصبانیش هم وقتی من رو میدید میخندید!

وقتی وارد خونه شدم خیلی سرد رفت پای کامپیوترش نشست و انگار نه انگار که من اومدم

نشستم به هوای اینکه بیاد حرف بزنیم ببینم چشه

اما پنج دقیقه گذشت و دیدم خیال اومدن نداره!

بهش گفتم نمیخوای بیای بشینی حرف بزنیم؟گفت کار دارم!

گفتم یعنی چی کار دارم؟من توی این گرما اینهمه راه پاشدم اومدم آرومت کنم تا تموم بشه این بحث چرتی که از دیشب راه افتاده حالا تو میگی کار دارم؟

گفت آره اینا کارای باباست من باید ببرم چاپخونه ساعت 11 باید آماده میشده و حالا ساعت 2 هست و اونام تا 4 بیشتر نیستن....

کارمم حالا حالاها تموم نمیشه

به شدت ناراحت بودم...حتی اونقدر برای من ارزش قائل نبود که یک ربع از کارش بزنه و بیاد حرف بزنه ...

گفتم باشه...پاشدم کیفم رو که گوشه ی اتاق بود رو برداشتم و از در اتاقش به طرف در خروجی رفتم...

در حال پوشیدن کفشهام بودم که اومد دستمو گرفت:خب حالا لوس نشو...بیا بشین...

دوباره برگشتم توی اتاق

اینبار رفت برام شربت آلبالو درست کرد آورد و خودش هم کنارم نشست

گفتم خب؟چرا عصبانی شدی؟چون گفتم منو با کسی مقایسه نکن؟چون گفتم کسی رو توی سر من نزن؟

چت شد یه هو که اون حرفها رو زدی؟یعنی رابطه ی ما اونقدر مسخرست که برای چرت ترین بحث ممکن تموم بشه؟

چشمهاش میخندید...گفت صامت،من دیگه رابطه نمیخوام!

میخوام تنها باشم.علتش هم تو نیستی!تو خیلی خوب و خانومی و تاحالاشم کنارت آروم و خوب بودم

اما دیگه از این به بعد نمیخوام رابطه ای باشه دیگه خسته شدم....

باورم نمیشد این حرفها رو میزنه...انگار خواب میدیدم...چشمهاش اثری از ناراحتی نداشت لبهاش میخندید و با آرامش داشت از جدایی میگفت...چقدر مسخره...چقدر مسخره...

از پشت پرده ی اشک تصویرش برام تار شده بود...فقط میشندیم که میگه دیگه نمیخوام رابطه ای باشه...میخوام تا مدتها تنها باشم

صدام میلرزید وقتی که گفتم آخه چرا؟

گفت هیچی...فقط به فکر توام...

همین جمله ی آشنای مسخره...فقط به فکر توام...

این همون حرف مذخرف "اون"نبود؟

این همون دلیل چرت و پرت "اون"نبود؟

فکر منه؟

آقای دوست هم حالا هوای رفتن کرده و مثل اون میگه به فکر منه؟

حاضر بودم قسم بخورم که دری وری میگه...فکر من بودن کجا بود؟

اون که میدونه من برای این رابطه چقدر خون دل خوردم و هر روز داشتم سعی میکردم بهتر باشه...به فکر من بودن این بود که تلاش من رو برای این رابطه نادیده بگیره و بدون هیچ علت متقاعد کننده ای بگه میخواد جدا بشه؟

به فکر من بودن ؟ عمرا...عمرا اگه این به نفع من بود....

من تازه داشتم بهتر شدن رابطمون رو میدیدم و امیدوار بودم به خیلی چیزها...

ما تازه اول راه آرامش و شادی بودیم که داشت حرف جدایی رو میزد...انگار که جوونه ی تازه سر زده از خاک رو با دست از ریشه جدا کنی

جوونه ای که امید به نهال شدن رو داره...امید به قد کشیدن و رشد کردن و سبز شدن و زیبا شدن رو داره...

کجا این به فکر من بودن بود؟

دیگه نمیشندیم صداش رو...صدای آروم بدون ناراحتیش رو دیگه نمیشنیدم...حالا فقط دوتا چشم تار بود و قلبی که تند میزد و وجودی که فکر میکرد داره خواب میبینه....

وقتی به خودم اومدم دیدم داره میگه صامت خوبی؟صامت بس کن آروم باش...

و بازادامه داد:من فکر میکردم این رابطه باید خیلی بهتر از اینها باشه من فکر میکدرم خیلی قدرشناس تر باشی

من نمیگم خاصم!نه ،اما مثل پسرهای دیگه هم نیستم

خودت قبول داری که من به فکر چیزهایی که پسرهای دیگه هستن نیستم و خودت میدونی ویژگی های منو

که آرامش برام مهم بود نه س.ک.س و نه هیچ سواستفاده ی دیگه ای...فقط برام مهم بود تو پیشرفت کنی و با هم شاد باشیم و کنار هم آرامش داشته باشیم

با صدایی که از قعر چاه در می اومد گفتم من چه قدر ناشناسی ای کردم بی انصاف؟

منی که تو حتی یکبارم عصبانیت و داد کشیدنم رو ندیدی

منی که جلوی تو همیشه خود دار بودم و هیچ وقت صدام رو سرت بلند نکردم...بهت بی احترامی نکردم حتی زمانی که از شدت عصبانیت دوست داشتم سرم رو به دیوار بکوبم

منی که همیشه برای تو مهربون و آروم و مایع آرامش بودم چه قدر ناشناسی ای کردم؟

گفت نه اما همه میزان قدر شناسیشون همینه!توام مثل همه ای...

کلماتی که پتک میشد و کوفته میشد توی سرم...مثل همه ای...قدر ناشناسی...

همیشه فکر میکردم بخش آروم و مهربون وجودم رو با آقای دوست شناختم

با آقای دوست همیشه خوب بودم...وقتهایی که دوست داشتم فریاد بکشم لبخند میزدم

وقتهایی که دوست داشتم از ماشینش پیاده بشم و فرسنگها دور بشم ازش فقط نگاهم رو به آسمون میدوختم

وقتهایی که دوست داشتم گریه کنم و بگم چرا اینقدر بدی فقط سرم رو می انداختم پایین و سکوت میکردم...

وقتهایی که تمام کارش شوخی های مسخره ای بود که اسمش رو کرم ریختن یا اذیت میگذاشت که شاد باشیم مثلا

مثلا هیکل زنی که داره از اون دور میاد رو در نظر بگیریم و بزنیمش توی سر من و بگیم چه پاهای لاغری داره و اصلا شیکم نداره و هر هر هم بخندیم که ای وای چرا من مثل اون قلمی و باربی نیستم...

چنین خون دل خوردنهایی کرم ریختن نبود...شاد بودن نبود...فقط دور شدن و سرد شدن من بود

منی که عادت داشتم منو به خاطر خودم دوست داشته باشن و ایرادی از ظاهرم نگیرن...

منی که عادت داشتم همه از من تعریف کنن

منی که هیچکس هیچ باری بهم نگفته بود اگه اینجات اینطوری بود بهتر بودی...تا بوده همیشه تعریف بوده و تمجید

حالا کسی پیدا شده بود که هفت ماه مداوم ایراد بگیره...حالا کسی پیدا شده بود که از چشم سبز های فیس کوفت به شوخی تعریف کنه و بعد به جدی برنگرده بگه ولی تو برای من یه چیز دیگه ای

کسی که تمام این هفت ماه رو یک عزیزم به من نگفته باشه

کسی که هفت ماه مداوم به من سرکوفت هیکل خواهرش و فلان بازیگر هالیوود و فلان مادر مرده ی فلان جا را

و بگه عجب هیکلی و هر هر بخنده به خیال اینکه شادیم دیگه...

و درصدی فکر نکنه دلی از کسی مشکنه

درصدی فکر نکنه تمام اعتماد به نفس من رو با تیشه نابود میکنه

درصدی فکر نکنه پشت این سکوت و لبخند مصنوعی و نگاهی که از پنجره بیرون رو نگاه میکنه شاید یک دنیا اشک باشه که چرا تو منو به خاطر خودم نمیخوای...که چرا اینقدر شوخیهای مسخره میکنی؟که چرا فکر نمیکنی داری منو داغون میکنی؟

هفت ماه تموم با کسی که عادت به ابراز احساساتش نداشت موندن

هفت ماه تموم با کسی که فراموشکار بود، که تو هرکاری میکردی چند وقت بعد انگار هیچ کاری نکرده بودی

کسی که قول و قرارش رو یادش میرفت و گاهی ساعتها منتظرش بودی

کسی که گاهی قهر میکرد و لوس میشد و توی توی سرمای بهمن ماه هرچی شماره اش رو میگرفتی جوابی نمیداد و فکر نمیکرد نکنه یخ بزنی بیرون از خونه؟

کسی که ...

همه رو بهش گفتم...

گفتم که بی انصافه

گفتم که من قدر ناشناسی ای نکردم...گفتم که همه ی دخترها مثل من منت کش کسی نیستن

گفتم که همه ی دخترها با شوخی های آزار دهنده ی تو نمیسازن

گفتم که همه ی دخترها تحمل نمیکنن بد قولی و فراموشکاری رو

گفتم که من مثل همه نیستم...

گفتم و اشک ریختم...گفتم و دلم شکسته بود از بی انصافی...از بی انصافی...از نادیده گرفته شدن...از فراموشکاری...گفتم و اشک ریختم

گفت قول میدم دوستیمون سرجاش بمونه!هفته ای یکبار هم میام میبینمت...گفتم نه...من دیگه نمیخوام ببینمت

کسی رو که من رو دوست نداشته باشه...کسی که بی انصافی کنه در حقم و عشقم رو نادیده بگیره

کسی که تلاشها و زحماتم رو ببینه و بعد بگه مثل همه ای و همه مثل تو هستن و دیگه نمیخوام ببینم...

سرش رو پایین انداخت...خودش هم نمیدونست چی میخواد

یک لحظه میگفت من مشکلی با تو ندارم تو خانومی تو خوبی من با تو روزهای خوبی رو داشتم و مشکلم با خودمه که میخوام جدا بشم

دو دقیقه بعد میگفت نه تو قدر نشناسی و مثل همه ای و من انتظار داشتم فرقهای منو با پسرهای دیگه بهتر بفهمی

و چند دقیقه بعد میگفت من به فکر توام که میخوام جدا بشیم!!!!!!!

من بالاخره نفهمیدم مشکل کجا بود و آقای دوست هدفش چی بود و این حرفهای متناقض چی بود که میزد

کیفم رو برداشتم که برم...

گفتم دوست داشتنی نبود من اشتباه میکردم

گفت من هرچیزی که بود رو تاحالا گفتم...

گفتم آره...میدونم...میدونم که دوست داشتنی نبوده که نگفتی...خیلی چیزها رو به زبون نیاوردی...من احمق بودم که فکر میکردم در ابراز احساساتت محتاطی که نمیگی...حقیقت اینه که اصلا چیزی نبوده که بخوای بگی

و رفتم سمت در

دستم رو گرفت و گفت زود میرسی خونه بهم خبر بدی!!!!!!!!!

دستش رو محکم پس زدم ظوری که خورد به شکمش و گفت آخ...

گفتم به تو ربطی نداره...از این در که برم دیگه هیچ چیز من به تو ارتباطی نخواهد داشت...

به دنبال گوشیم دست بردم توی کیفم

همون کیف پارچه ای فیروزه ای که از قشم برام آورده بود

هرچی گشتم گوشی ای در کار نبود

فکر کردم جدا گذاشتمش توی اتاق

برگشتم توی اتاق...پست سر من راه افتاده بود و بدون اینکه حتی نگاهش کنم دنبال گوشیم میگشتم

نبود که نبود...

همونجا کیفم رو خالی کردم روی زمین...پیداش نکردم

همینطور که گریه میکردم نشستم روی زمین...دیگه تعادل ایستادن نداشتم

تمام مدت اشتباه کرده بودم و حالا میدونستم دوست داشتنی در کار نبوده

تمام مدت اشتباه میکردم

 

 

 

 

از روی زمین بلندم کرد...

نشستیم باز هم اما نگاهش نمیکردم...

گفت صامت نگام کن...چونه ام رو آورد بالا تا نگاهش کنم...چشمام رو بستم...دوست نداشتم دیگه نگاهم به چشماش بیفته

چشمهایی که دوستشون داشتم و حالا با بی انصافی میخواست بره...

احساس میکردم در یک لحظه از چشمم افتاده

با چشم های بسته اشکهام بیرون می اومدن و هیچ حرفی برای گفتن نداشتم

گفت تو دختر خیلی خوبی هستی صامت...باور کن من با تو هیچ مشکلی ندارم

تو خانومی...مهربونی...به من گیر نمیدادی منو اذیت نمیکردی...

باور کن من به خاطر خودت میگم و باز هم تکرا همون حرفهای دقایق قبل

گفتم بی انصافی...تو من رو ندیدی هیچ وقت...تمام مدت  فقط ایراد گرفتی و هیچ وقت فرقهای منو هم متوجه نشدی...

حرف زد..حرف زدم..حرف زد...حرف زدم...

گریه کردم و حرف زدم...

همه چیز رو تموم شده میدونستم و دیگه ذره ای امید نداشتم به برگشت به قبل

تا اینکه دیدم بغلم کرد و با مهربونی و همون آرامشش گفت میدونم خانومی...میدونم تو به خاطر من چه کارهایی کردی...حالا از این بعد میخواد بهتر بشه رابطمون مگه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وسط اونهمه خیسی خنده ام گرفته بود: توی روحت!!!

ربع ساعتی گذشت و بدون اینکه حرفی بزنیم فقط چشمام رو بستم تا آروم بشم...وحشتناک داغون بودم و

خسته

موهام رو که ناز میکرد گفت آروم شدی خانومی؟

گفتم خوبم...

وقتی نگاهش میکردم باز هم میخندید...

گفتم تو نمیخواستی جدا بشی این یه امتحان بود مگه نه؟

زل زد به چشمهام و گفت نمیدونم...

مدتی بعد دوست داشتم که برم خونه و فقط بخوابم...

کلی معذرت خواهی کرد که نمیتونم بیام برسونمت چون فقط یک ساعت وقت دارم این کارها رو برسونم چاپخونه

بی حال تر از اون بودم که حرفی بزنم...دیگه انرژی ای نداشتموقتی رفتم تا برسم خونه چهار بار زنگ زد که رسیدی؟

توی دلم از اینهمه تناقض گیج گیج بودم...

مگه میشه اینقدر نگران رسیدن کسی به خونه باشی و بعد بخوای ازش جدا بشی؟

مگه میشه  فکر کنی کسی قدرناشناسه و بخوای ازش جدا بشی بعد دوباره برگردی کنارش و باهاش ادامه بدی؟

مگه میشه لحظه ای بگی مشکل از خودمه و لحظه ای بعدتر بگی نه تو قدر منو نمیدونی ؟اینهمه تناقض کنار هم؟

چرا اینقدر نگران رسیدن من به خونه ای ؟من همونی ام که اگه گوشیم جلوی در گم نشده بود و برنگشته بودم توی اتاق، دیگه همه چیز تموم شده بود...

با حالی بس خراب رسیدم خونه و سه ساعت تموم خوابیدم...خوابی آشفته که نه تنها آرومم نکرد که حتی ناآرومتر...

تا شب هیچ ارتباطی نداشتیم

شب هم فقط یک اس ام اس سرد...

 

ادامه در پست بعد

 

 

تاريخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393سـاعت 23:19 نويسنده صامت| |


خیلی زشت بود که ما عضو اینستاگرام نبودیم

از ماه ها قبل هی اینستاگرام رو از بازار دانلود کردیم اما نصب نمیشد .گویا به اندروید موبایلمان نمیخورد

هی هم رفتیم از سایتهای مختلف دانلود کردیم و نشد و این شد که ما اینستاگرام نداشتیم

تا اینکه چند شب پیش که دیدم هی چپ و راست عکاسها به ما میگویند اینستاگرام هستی و .. به خودمان گفتیم همین امشب باید اینستاگرامت رو درست کنی

رفتیم تمام آهنگهای توی رم گوشی را پاک نمودیم و اینستاگرام رو از یکی از سایتها الابختکی دانلود کردیم و خیلی شانسکی شد

و ما هی از خودمان خوشحالی در کردیم و رفتیم آموزش عضویتش رو هم در یکی از سایتها خواندیم و خلاصه اینستاگرام دار شدیم

اما حتی یک نفر هم فالور نداشتیم

برای ما که قریب به سه هزار و پانصد ششصد تایی فرند  توی فیس فلان داشتیم و 500 تا هم فالور خیلی افت داشت!

امیدوار بودیم به زودی همان ارج و قرب فیس فلان را در اینستاگرام هم پیدا بنماییم!

خلاصه هی رفتیم عکاسهای گرام را پیدا کردیم و فالورشان کردیم و هی آنها آمدند ما را فالور کردند و خلاصه در این دو سه روزه حدود چهل و خرده ای فالور پیدا نمودیم و عکسهایمان هم 15 تایی لایک خوردند

پیشرفت خوبی بود واقعا!

همینطوری پیش برویم ریا نباشد تا چند ماه دیگر چند هزار تایی فالور پیدا میکنیم و چند صدتا لایک به عکسهایمان میخورد!!!رفتیم دلبر جانانمان را هم پیدا کردیم و همینطوری داشتیم آثار عکاسیش را نگاه میکردیم که دیدم دختره ی فلان فلان نشده آمده زیر یکی از عکسهای دلبرجانمان کامنت گذاشته که الهی به تیر غیب گرفتار شوند کسانی که کنه و سیریش برای یک دقیقه شان است و روی هرچه کنه و سیریش است را کم کرده اند

دیدیم زیر یکی از عکسهای خیلی خاص دلبرجانمان که گویا در چند جشنواره ای هم جایزه گرفته بوده یاد آوری خاطرات کرده که آره یادش بخیر و این عکست جایزه گرفته بود و این صحبتها

خلاصه رعشه بر انداممان افتاد و هی داشتیم زیر لب فحش حواله اش میکردیم و تمام شب را تا صبح کابوس دیدیم

صبح هم به دلبر جانمان گفتیم این دختره نمیخواد دست از سر تو برداره؟!

ایشون هم فرتی زنگ زدن که مگه چی شده؟

گفتم آره بعد از اینهمه مدت که رابطه تموم شده هنوزم پیگیر توئه

و میاد زیر عکسات خاطرات منحوس قدیم رو یادآوری میکنه که چی بشه؟؟؟؟

آقای دوست هم دوماهی بیشتر نیست که عضو اینستاگرام شده و ما از اینجا فهمیدیم که دختره هنوز هم که هنوزه پیگیر دلبر جان ما هست

رفتیم در فیس فلانمان یک متن کوبنده و رقیب کش نوشتیم که آدم یا تمام سعیش رو میکنه کسی رو که داره نگه داره یا اگه بنا به دلیل بی لیاقتی از دستش داد دیگه سعی به برگشت نمیکنه و بهتره بره کسانی رو که هنوز از دست نداده رو نگه داره.خیلی هنرمند بود همون موقع برای بهبودش تلاش میکرد!

البته متنی که ما نوشتیم این نبود و اینجا نمیتوانیم کپی متنمان را بنویسیم

و خلاصه متن خیلی سنگین و کوبنده ای بود و 50 تایی هم لایک خورد و عده ای هم کامنت گذاشتند و ما باز هم کوبنده تر از متن جواب کامنت ها را دادیم تا شاید دختره ی فلان فلان نشده بیاید بخواند و به خودش بیاید

میدانیم که او هم همانطور که ما پیج او را چک میکنیم پیج ما را چک میکند

به خصوص حالا که تقریبا مطمئن هست  دلبر جان اسبق ایشون دلبرجان فعلی ما هست

این متن را نوشتیم تا پایش را از گلیمش درازتر نکند چون امکان دارد بزنیم بی پایش کنیم!( اسمایلی صامت خشم اژدها)

بعد هی توی دلمان میگفتیم الان آقای دوست برود این متن را بخواند حتما ناراحت میشود می آید به ما میگوید پاکش کن و شر میشود

که امروز که پیش دلبرجانمان بودیم با لبخند فرمودن چه متن کوبنده ای هم نوشته خانوم خانوما توی فیس فلان!

بسی تعجب نمودیم که ایشون داشت با لبخندش و تایید اینکه متن ما کوبنده هست به ما میفهماند که کارمان اشتباه نبوده هیچ بلکه ایشون راضی هم بوده!

بعد گفت دیشب توی کافه که با بچه ها داشتیم فوتبال میدیدیم دوست دختر داداشم زنگ زد و وقتی فهمید با ما اومده بیرون چنان داد و قالی راه انداخت که داداشم جلوی همه پاشد و گفت کثافت حمال!!!!! میگم با پسرها اومدیم داریم فوتبال میبینیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم کثافت حمال؟! این همون دوست دختری نیست که اومد خونتون برای داداشت تولد آن چنانی گرفت؟!

و توی دلم گفتم همونی که توی سر من میزدیش حالا تو زرد از آب در اومد

ادامه داد:آره دقیقا مثل اون خانوم هست و من همش دیشب یاد رابطه خودم افتادم که اونم دقیقا مثل همین دوست دختر داداشم دختر گیری بود و خیلی به من سخت میگذشت

میدونی صامت دیشب که داشتم فکر میکردم با خودم گفتم اون خیلی اشتباه کرد

خیلی منو اذیت کرد

هرشب هرشب که با دوستام بیرون میرفتم کارش گیر دادن بود که کجایی و ..

و میدونست که من وقتی سرم جایی مشغول باشه و پیش دوستام باشم نمیتونم اونطوری که باید و شاید برای طرفم وقت بذارم و جواب اس ام اسهاش رو بدم یا باهاش حرف بزنم

ترجیح میدم وقتی سرم خلوته براش وقت بذارم و تمام حواسم بهش باشه

دوست ندارم وقتی پیش دوستانمم و نمیتونم حواسمو کامل بهش بدم حرف بزنم دوست دارم براش درست وقت بذارم

مثلا نمیتونست دو ساعت صبر کنه من برگردم خونه و بهش زنگ بزنم همون موقع که من کار داشتم یا جایی بودم اگه آسمونم به زمین می اومد اون باید با من حرف میزد و اصلا درکم نمیکرد که شاید نتونم حرف بزنم خب...

از یه درک ساده عاجز بود...

و فکر هم میکرد دعواها و درک نکردنهاش رو میتونه با مسائل ج.ن.س.ی جبران کنه و از دل من ناراحتی ها رو دربیاره!

توی تولدها یا مهمونیها که بودیم دعوا که میشد همونجا توی اتاق خواب یا توی دستشویی حتی از من میخواست!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و فکر میکرد واقعا با اون حرکتش میتونه دعوا رو از بین ببره

در صورتی که فقط اون ناراحتی برای چند دقیقه فروکش میکرد اما بعدش که یادم نمیرفت درکم نکرده و چه کارهایی کرده و ناراحتم کرده بوده ....

من واقعا یه وقتهایی رابطه ج.ن.س.ی نمیخواستم اما اون به زور منو میکشوند جایی و ...

من واقعا دلم میخواست گاهی تو خودم باشم نبینمش و یا تنها باشم

اما اون همیشه ی خدا میخواست منو ببینه

خب کسی که اینهمه در دسترس باشه جذابیت خودش رو از دست میده

من واقعا خیلی وقتها دوست نداشتم و همین باعث شد زده بشم

اما از همه بدتر گیر دادنهاش بود

خیلی اشتباه کرد صامت خیلی...

بعد هم با هم برنامه چند شب پیش احسان علیخانی رو دیدیم .همون آقای اسطوره ی عشق که با همسر از گردن به پایین فلجش 5 سال عاشقانه زندگی کرده بود و هیچ ناراضی هم نبود...

و متوجه شدم که آقای دوست گریه میکنه...

و گفت این آدمها زمینی نیستن صامت...

امیدوارم این برنامه تاثیر خوبی روی ایشون بذاره

اما چیزی که برام مهم بود این بود که من هیچ کدوم از اشتباهات اون خانوم رو تا به حال نکردم...

و برای همینه که آقای دوست کنار من آرامش داره

از خدا ممنونم که با همه ی سختیهایی که رابطه مون داشته باز هم به من صبر داده تا درست کنم چیزهایی رو که ایراد رابطمونه...

آقای دوست هم خداروشکر خیلی بهتر شده از نظر احساسی و اهمیت دادن و چیزهایی که میخواستم

و امیدوارم روز به روز همه چیز بهتر بشه

اما از همه مهمتر

شر این خانوم از سر ما کم شه صلوااااااااااااااات....

تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393سـاعت 0:26 نويسنده صامت| |


از مدتی پیش من و آقای دوست برای یک جشنواره ای داشتیم هی عکاسی میکردیم و ایده هامون رو به هم نشون میدادیم و کار میکردیم چون جایزه ی خیلی خوبی داشت

آقای دوست هم خیلی بدتر ازمن دقیقه نودی هست و خلاصه مهمترین عکسش رو گذاشت شبی که باید عکسها رو ارسال میکردیم گرفت و کل اونشب رو نخوابید و تا صبح سر عکساش بود

صبحم به من زنگ زد که کارها رو داره میبره دبیر خونه و تحویل بده و گفت که کل شب رو نخوابیده

حدود ظهر هم گفت که داره میره خونه تا یه دل سیر بخوابه

من هم تقریبا مطمئن شدم که تولد بنده که امروز باشه رو یادش رفته

حدود ساعت 3-4 پاشدم رفتم امامزاده صالح و به آقای دوست هم اس ام اس دادم اما جوابی نداد و منم گفتم خب خوابه دیگه

نفیسه گفت حتما میخواد سورپرایزت کنه اما من فکر نمیکردم

5دقیقه نشده بود رسیده بودم امامزاده صالح که آقای دوست زنگ زد که کجایی؟

گفتم تازه رسیدم و دارم زیارت میکنم

گفت من تاحالا خواب بودم و الان حالم خیلی بده و دارم میرم سرم بزنم!

منم عصبانی شدم و بهش گفتم که فردا حق نداره روزه بگیره...

خداحافظی کرد و دو دقیقه بعد زنگ زد و گفت که من دارم میرم درمانگاه قلهک پول نقد داری بیای مترو قیطریه بهم بدی؟!!!

منم خنده ام گرفته بود از این حرفش چون خونه شون تا قلهک مسافت45 دقیقه ای داره و کسی که حالش بده عمرا راه به این دوری رو نمیره و حتما هم پول همراهش داره!

دروغ تابلوتر از این نبود

اما به روش نیاوردم و گفتم آره دارم میام

و ظرف سه سوت رسید مترو قیطریه!

از اینکه فکر کرده بودم تولد منو یادش رفته شرمنده شدم

برام یک ژله تزریقی خیلی خیلی خوشگل خریده بود با یک شاپینگ بگ پر از کادو

رسما آب شدم از خجالت پیش خودم

گفت نمیدونی چه بلاهایی سرم اومده این چند روزه ها

گفتم چی شده؟

گفت دیشب که قرار بود 40 نفر از عکاسها برن افطاری بخورن من فکر کرده بودم توام همراهشون میری و رفته بودم کیک خریده بودم تا دورهمی با هم جشن بگیریم

گفتم خب تابلو میشدیم که

گفت نه یه جوری برنامه چیده بودم که تابلو نمیشد و میخواستم وقتی اومدی ،توی کوچه پشتی کیک رو بهت بدم و ببری پیش بچه ها جوری که انگار خودت خریدی

اونوقت یه تولد دورهمی بزرگ میشد

همه کارمم کرده بودم.برات شمع سفارش داده بودم به اسم خودت

گفتم پس کو؟

گفت خب داستان هنوز تموم نشده صبر کن!

خلاصه دیشب که نیومدی و تمام برنامه ها به هم خورد و کیک هم خراب شد توی ماشین

امروز بعد از اینکه از دبیرخونه برگشتم باز یه کیک گرفتم و رفتم همون کافه همیشگیمون  دادم بذاره توی یخچالش و توام همون موقع اس ام اس دادی که داری میری تجریش!

منم مونده بودم چیکار کنم که کافه ای زنگ زد و گفت در کافه رو پلوم کردن!!!!!!!!!1

بد شانسی بیشتر از این نمیشد

دونفر از کافه چیزی گرفته بودن و نشسته بودن جلوی در خورده بودن و مامو هم اومده بوده کافه رو پلوم کرده

خلاصه که شمع ها و کیک موند پیش کافه ای

خوب شد کادوها رو نداده بودم بهش تا روی میز بچینه

دوباره رفتم سریع کیک خریدم و اومدم قیطریه دنبال تو

حالا توام خونه بودیا یه هو برای چی رفتی تجریش اینهمه راه؟

وسط راه حالا منم بنزین تموم کردم

خلاصه خیلی این چند روزه برنامه هام بهم ریخت  و خیلی ضدحال خوردم دیشب و امروز

گفتم من شرمندت شدم...کاش میدونستم یا حداقل یه جوری مثل امروز که فهمیدم دیروز متوجه میشدم برنامه ای داری هرطوری بود از بابا اجازه میگرفتم تا بیام

اصلا دوست ندارم تحت هیچ شرایطی اذیت بشی

خیلی ناراحت شدم که اینطوری برنامه هات بهم ریخت...منم نمیدونستم خب ولی واقعا متاسفم

گفت نه دیوونه نزن این حرفها رو...

نمیخوای کادوهات رو باز کنی؟

توی شاپینگ بگ چهارتا کادوی بزرگ و کوچیک بود

اولی یک مانتوی آبی فیروزه ای دو رو بود که یک طرفش آبی تیره تری بود . طرف آبی فیروزه ای گلهای ریز صورتی داشت و خیلی زیبا بود

اما کادوی بعدی از اونم زیباتر بود و انگار که خودم خریده باشمش...سلیقه ی خود خودم بدون هیچ تفاوتی...

خیلی شوکه شدم که اینقدر خوب سلیقه ی من دستش اومده بود...باور نکردنی بود...

یک روسری ترکمن بنفش خیلی خیلی خوشرنگ قواره 150 با 20 سانت ریشه که حاشیه هایی نارنجی داشت

رنگ بندی بی نظیری بود...خیلی برام لذت بخش بود که اینقدر خوب سلیقه ی منو شناخته بود و حتی رنگ مورد علاقه ی منو میدونست...

کادوی بعدی یک ساعت بود با بندهایی پارچه ای

و کادوی بعدی هم 5-6 تا بند مختلف گل گلی بود که هم میشد به عنوان تل سر ازش استفاده کنی و هم میشد برای ساعته ببندی و با لباسهات ست کنی

دونه دونه ی کادوها رو کادو پیچ و روبان پیچ کرده بود...با دقت و حوصله ای که همیشه بعید میدونستم ازش...

کی وقت کرده بود با این دقت کادوها رو انتخاب کنهدقیقا همون رنگهایی که من دوست داشتم ...فیروزه ای و بنفش که البته رنگهای مورد علاقه ی خودش هم بود

 این چند روزه دلم مانتوی جدید و یک روسری ترکمن پر از گل و رنگ میخواست اما پولهام رو نیاز داشتم و فعلا تا مدتها خبری از مانتو و روسری نبود...

جدای بحث مادی قضیه که میدونم خیلی براش خرج برداشته بود، همون چیزی که برای من همیشه مهم بوده خیلی اهمیت داشت و امروز خود نمایی کرد..."اهمیت دادن"

اینکه از سر خودش باز نکرده بود

اینکه از ماه ها قبل برنامه ریزی کرده بود

اینکه توی ذهنش برای امروز برنامه داشت و کارهاش رو هول هولکی انجام نداده بود

اینکه فکر کرده بود ...

اینکه سلیقه ی من رو خوب درک کرده بود

اینکه برای انتخاب چیزهایی که دوست داشتم وقت صرف کرده بود

این اهمیت دادنها بهترین هدیه هایی بود که میتونستم بگیرم

همیشه بهش گفته بودم که فقط با اهمیت دادنت بهم ثابت کن که دوستم داری

این اهمیت دادن میتونه خیلی چیزها باشه...چیزهای کوچیکی که منو دلگرم میکنه

چیزهایی مثل اینکه بفهمم تو به من فکر میکنی

تو برای من وقت میذاری

تو به خواسته های من اهمیت میدی

تو برای من ارزش قائل میشی

تو نظر من رو میپرسی

تو به من احترام میذاری...

همینها...همینها منو دلگرم میکنه

و فکر میکنم حرفهامم روی ایشون تاثیر خودش رو داشت و از اون روزی که تمام حرفهام رو بهش زدم اون هم دیگه کمتر چیزی رو توی دلش میریخت و حتی چیزهایی بهم گفت که تا هنوز هم توی شوکش هستم...

هفته ی پیش وقتی پیشش بودم حرفی زد که از شدت تعجب گریه ام گرفت...

من همیشه طبق گفته های ایشون فکر میکردم قبل از آشنایی هیچ حسی به من نداشته و توی دلش

و چندان هم به اینکه با من رابطه ای رو شروع کنه فکر نمیکرده

خب خودش همیشه میگفت اونطوری نبوده که دلش واقعا بخواد و شب و روز به این فکر کنه که رابطه ای رو با من آغاز کنه

اما روزی که پیشش بودم بعد از هفت ماه گفت که یکماه قبل از شروع رابطه توی دلش میگفته صامت چقدر خانومه یعنی میشه مال من باشه!!!!!!!!!!

شنیدن این حرف برای من خیلی دور از تصور بود و واقعا شوکه شدم...

بعد از هفت ماه حالا عزیزم خطابم میکرد و حرفهای دلش رو میزد...مثل خواب بود این برخورد

باور نمیکردم آقای دوست همیشه محتاط توی ابراز احساساتش حالا اینقدر بی پروا و صادق حرفهای پنهان دلش رو بزنه...

که البته بی نهایت شیرین بود برام...

با چشمهایی قرمز از خواب و خستگی بی حدش نگاهم میکرد که گوشیش زنگ خورد

دیدم داره میگه آره بریم من پایه ام!آره ساعت 9 خوبه بیاین دنبالم!!!!!!!!!!!!

و دیدم که خیلی شیک انگار نه انگار که خسته ست برای ساعت 9 قرار استخر گذاشت!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم تو دو روزه نخوابیدی کجا میخوای بری؟

گفت نه آخه استخره بعدش میام میخوابم!!!!

اما یک گلایه ای هم کرد از من...اینکه وقتی گفته داره میره سرم بزنه من چرا نگفتم دارم میام پیشت...

که احساس کردم یکم دلخوره و بیشتر سکوت میکنه

که این سکوتش یا برای دلخوریش از این قضیه بود

یا برای خستگیش بود و یا هم واقعا به گفته ی خودش آرامش داشت کنارم و دوست نداشت چیزی بگه

که امیدوارم مورد سومی باشه

****

امسال کنار آقای دوست واقعا تولد خوبی داشتم و موقع فوت کردن شمع های کیک تولدم توی خونه مون دعا کردم که رابطه مون پایدار بمونه و روز به روز بهتر بشه

امروز با کاری که آقای دوست کرد فهمیدم میشه به این رابطه امیدوار بود

نفیسه حرف خوبی میزنه

میگه از فراموشکاری ها و شلختگی ها و بی برنامه گی های آقای دوست دلگیر نباش

اون دقیقا یک کسی رو میخواد تا جمع و جورش کنه...

وقتی به رفتارش دقت میکنم میبینم چیزی توی دلش نیست و خیلی بی غرض اینهمه فراموشکاره و گاهی کفر منو بالا میاره

چند روز پیش دکتر طب سوزنی میگفت آقای دوست پسر خیلی خوبیه حالا که پسر به این خوبی پیدا کردی خفتش رو بچسب!

و چند روز قبل هم توی خانه هنرمندان باز دیدم چند نفر از استادها از آقای دوست تعریف میکنن که پسر خوبیه...

همینها فکرم رو مشغول میکنه...

گاهی با خودم میگم نکنه من باز دارم قدر نشناسی میکنم؟نکنه اون واقعا خوبه و من نمیبینم؟

اما نه...من خیلی سعی کردم آدم قدر ناشناسی نباشم

گاهی که از دستش دلخور بودم واقعا بی انصافی نمیکردم

اما باید قبول کنم که هیچکسی کامل نیست و هیچ رابطه ای هم بی مشکل نیست

امروز آخرین روز مهلت آقای دوست بود و با کاری که کرد من فهمیدم خوب تونسته از پس امتحانش بربیاد

و دیگه تصمیم به جدایی ندارم

حالا که فهمیدم براش مهم هستم حالا که داره سعی میکنه حرفهای دلش رو بهم بزنه

حالا که به شیوه ی خودش داره زور میزنه بهم بفهمونه بهم علاقه داره دیگه تصمیم به جدایی ندارم

فصل هفتم کتاب رازهای درباره مردان در مورد این میگه که به مردی که دوستش دارین کمک کنین تا حرفهای دلش رو به شما بزنه و قلبش رو به روی شما باز کنه

سه بار این بخش رو گوش کردم اما هنوز هم نیاز دارم بشنومش

حتما این کتاب رو بخونید..حتما حتما...

راستی

تولدم هم مبارک !  :D :D

 

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393سـاعت 1:40 نويسنده صامت| |


این چند وقته که نبودیم، خیلی ناگهانی درگیر اسباب کشی شدیم . تا در منزل جدید جا به جا بشیم و جابه جایی خط بگیرم مدتی طول کشید

باز خدا خیرشون بده مسئولین پیگیر پارس آنلاین رو که خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر میکردم کارهای ما رو راه انداختن

روزی که میخواستم ای دی اس ال بگیرم "اون" خودش تمام کارهاش رو انجام داد و گفت بهترین شرکتی که میشه باهاشون برای اینترنت پرسرعت قرارداد بست همین پارس آنلاینه

حتی خودش اومد خونه مون وصلش کرد تا من هزینه کارشناس نصب رو ندم...

یادش بخیر خلاصه

کلی هم به یاد خاطرات اون روزها اشکمون دراومد موقعی که داشتم وسایلم رو کارتن پیچ میکردم

بگذریم...

خونه ی جدید هم بد نیست

این چند وقته که نبودم اتفاقات مختلف همینطور پشت سر هم می افتاد

فکر کنم جریان آقای مدیر رو توی پست موقت نوشته بودم که الان میبینم نیست!

ماجرای آش که حضور خاطرتون هست؟

آقای مدیر یکی دوباری هی توی وایبر مسیج داد که کی بریم و من هم هی گفتم که حالا خبر میدم و این هفته میریم.هفته که تموم شد باز گفت و من هم گفتم این هفته دیگه حتما میریم!!!

و اون روز تا دو هفته نیومد و مادرشون از مکه برگشتن و ایشونم اساسی از دست ما شاکی شد که آره من مزاحمت شدم و تو دوست نداشتی با من بیای بیرون آش بخوریم و من نمیدونستم مزاحمتم و حرفهایی از این قبیل

من هم که دیدم دیگه خیلی زشت شده و آبرو ریزی کردم گفتم به خدا دیگه پس فردا میریم!

و کمی سعی در دلجویی از ایشون کردم که البته موثر هم نبود چندان!

فردای اون روز وقت طب سوزنی داشتم و طبق معمول دامن و جوراب شلواریمو پوشیدم و مانتومم تنم کردم و با آقای دوست فلان میدون قرار گذاشتیم ، داشتم میرفتم وارد مترو بشم که یه خانوم چادری اومد مچ دست مارو گرفت که بیا کارت دارم!

حالا منم ون به اون بزرگی رو ندیده بودم و با اعتماد به نفس از جلوش رد شده بودم

خلاصه ما رو به هوای یک استعلام 45 دقیقه ای سوار کرد و دیدم بلللللللللله دختر خانومهای دیگه هم در جوار ما هستن

خلاصه که هی توی خیابونا چرخیدن و انصافا هم کسایی رو گرفتن که اصلا تیپشون زننده و بد نبود

همه مانتوها از دم تا مچ پا و گشاد ولی چون زیرش ساپورت پوشیده بودن و هوا هم گرم بود میخواستن زودتر ون پر بشه هرچی دختر سر راه بود در عرض سه سوت گرفتن و بردنمون و*ز*ر*ا

من هم به آقا دوست زنگ زدم که منو گرفتن و برو برام شلوار وردار بیا دنبالم

خداروشکر کارت ملی همراهم بود و دیگه خانواده رو خبر نکردم

وقتی رسیدیم اونجا همه هی منو نگاه میکردن و میگفتن آخه تو کجات معلومه که گرفتنت؟

گفتم نمیدونم والا

خلاصه اصلا استرسی نداشتم با اینکه بار اولم بود میرفتم اونجا

با نفیسه هم هماهنگ کردم و آقای دوست طفلی رفته بود دفتر باباش ماشین رو برداشته بود رفته بود دنبال نفیسه و دوتایی اومده بودم اونجا

و باباش با تاکسی برگشته بود خونه

نفیسه میگفت آقای دوست کلی نگرانت شده بود و همش میگفت نکنه اونجا باهاش برخورد بدی کنن!

کدوم پسری سر ظهر توی گرما اینهمه راه میره ماشین برداره و بیاد دنبال دوست دوست دخترش و بیان که آزادش کنن؟بهتره قدرش رو بهتر بدونی صامت...

وقتی هم نفیسه رفت منو بغل کرد و با لحنی خیلی نگران گفت خانومی منو دیگه نگیرن ها...

و من میفهمیدم پشت این "نگیرن ها" چه نگرانیهایی نهفته...

گفتم آقای مدیر خیلی از دستم شاکی بود

پرسید برای چی؟

گفتم همون جریان آش دیگه

گفت خب باهاش برو یه آش بخور دیگه چرا اینقدر بدبخت رو میپیچونی؟زشته خب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که ما هم فرداش با آقای مدیر سر جمالزاده قرار گذاشتیم و ایشونم آن تایم اونجا بودن

رفتیم آش نیکو صفت و بنده شله قلمکار سفارش دادم و ایشونم آش رشته

حالا مونده بودم کاسه به اون بزرگی رو چطوری خورم آخه...

به هر بدبختی ای بود نصفش رو خوردم

آقای مدیر هم که کودک درونش ماشالله از آقای دوست فعالتره هی ما رو میخندوند و مزاح میفرمودن

خلاصه که بعد از آش هم رفتیم طرف پارک لاله و ایشونم هی حرف میزد در مورد رشته ش و اینو اون

کلی حرف زدیم و بعد صحبت سن و سال شد

گفتم شما باید متولد 60 باشی

با همون لحن خنده آور شوخ همیشگیش گفت واااااااااااااااااا کی گفته؟

همینطور که میخندیدم گفتم با یه حساب سر انگشتی با اون چیزهایی که درمورد خانوادتون تعریف کردین فهمیدم

گفت نه بابا من 65 ام!!! و خودش هم کلی خندید

ادامه داد: آره 60 ام تو چندی بودی؟ نه نه نگو وایسا خودم بگم....68 اینا!

گفتم نه

گفت خب 67!!!!!

گفتم نه

گفت 65؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همینطور که هردو خنده مون گرفته بود گفتم 72!

متعجب با قیافه خنده داری گفت نهههههههههههههههه

 اوووووووه 12 سال از من کوچیکتری؟!!!! :D

اصلا بهمون نمیاد 12 سال اختلاف سنی داشته باشیما!!!!!

گفتم آره نمیاد شما 60 ای باشی خب

منم بزرگتر میزنم و واسه همین بهمون نمیاد!

گفت متولد چه ماهی هستی و وقتی فهمید تولدم نزدیکه گفت خب پس دفعه ی بعدی رو هم من میگم که بیا همو ببینم اما دفعه ی بعدش اگه تو خواستی باید تو بگی!

اگرم نخواستی که هیچی!

من دو هفته ست هی از خانوم وقت گرفتم ببینمش هی ما رو میپیچونه و ادای منو درآورد که وقت ندارم حالا فردا میبنیمتون اون هفته میبینمتون! :D

حالا از الان واسه تولدت باید وقت رزرو کنم که ببینمت!

گفتم باشه حتما.و در دلم داشتم به این فکر میکردم که من باید دقیقا چیکار کنم که بفهمم بالاخره منظوری داره که بهش بگم نه یا واقعا منظوری نداره.ارتباطات زیادش با همه منو به شک مینداخت

با اینهمه آدم خب معلومه کاملا بی منظور دوست هست و با همه هم میره بیرون

امیدوار بودم با منم همینطور باشه و هیچ هدفی توی ذهنش نداشته باشه...

گفت من دوست ندارم بریم پارک! من الان چایی میخوام!!!! یه کافه ای اینجا هست بیا بریم اونجا

خلاصه رفتیم کافه و باز کلی حرف زدیم از هر دری

ایشون چاییش رو خورد و من هم موکای سرد

گفت چه روز آروم و خوبی بود امروز جذاب!

من با خیلی دخترا بیرون رفتم اما تو یه آرامش عجیبی داشتی.باهات احساس راحتی کردم.خود خودم بودم امروز بدون رودرواسی از کسی...

گفتم خب خوشحالم که اینطوریه

بعد هم رفتیم چهار راه ولیعصر  و ایشون رفت طرف پارک ملت و من هم خونه مون

اس ام اس داد و باز تشکر کرد که امروز روز آروم و خوبی براش بوده

آقای دوست هم کلا خیلی ریلکس و بدون اینکه براش اهمیتی داشته باشه با این مسئله برخورد کرد

حتی تمام حرفهای آقای مدیر رو به ایشون انتقال دادم

ایشونم خندیدن و فرمودن والا من خودم اگه دختر بودم زنش میشدم! توام خب برو زنش شو دیگه...

من هم که دیدم کلا عین خیالش نیست گفتم هروقت درخواست ازدواج کردن روش فکر میکنم! :D

خلاصه اون روز تموم شد و بعد هم اتفاقات دیگه ای افتاد که در پست بعدی مینویسم

 

 

 

 

تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393سـاعت 14:12 نويسنده صامت| |


پارک شهر که بودیم چند وقت پیش

من به سبک خودم کلی ازش عکس گرفتم

بماند که عالم و آدم از چهره ی بنده عکس گرفتن و خیلی ها هم خودشون رو کشتن تا ما مدلشون بشیم و نشدیم

بماند که حسرت به دلمون موند یه بار دوربینش رو بگیره دستش و بگه چرا خودم از تو عکاسی نکنم؟

بماند که هرکس به ما گفت فلانی تو رو خدا بذار یه عکس ازت بگیرم ما آه کشیدیم و در دل گفتیم کاش آقای دوست اینقدر مشتاق قیافه ی ما بود و نه دیگران...

و هرچه به او غیر مستقیم فهماندیم که دوست داریم از قیافه ما عکس بگیرد او کلا زیر سبیلی رد کرد و هر دفعه یک بهانه آورد!

ما هم بیخیال شدیمو در دل گفتیم خیر سرت یکی از عکاسان مطرح کشوری!

گفتیم بذار خودمون از ایشون عکس بگیریم باشد تا رستگار شویم

و کلی عکس خوب همراه با قربان صدقه و... از ایشون گرفتیم در پارک شهر

و فرتی هم رفتیم خونه و عکسها رو درست کردیم و براشون ایمیل کردیم

ایشونم دید و خب تشکرکی هم کرد

بعد گفتیم خب حالا که عکسها رو دوست داشتی بذارش رو پروفایل فیس فلانت

گفت فیس فلان من فلانش خرابه! نه میتونم کسی رو اد کنم و نه میتونم عکس کاور و پروفایلم رو عوض کنم

گفتیم خب باشه

پس بذارش روی وایبرت تا خیر سرمان بفهمیم برای هنرنمایی عکاس مطرح آینده ی کشور(!!!!!!!!) ارزش قائلی!

ایشونم باز باشه ای حواله ی ما کرد و عکس رو هم نذاشت!

دیگه گفتیم عیبی نداره و حالا حساس نشو صامت و ....

دیروز رفتیم در فیس فلان دیدم عکس پروفایلش رو عوض کرده!!!!!!!!!

و یکی از عکسهایی که از سالهای قبل داشته رو گذاشته

خب

دیگر حرفی نداریم بگوییم

فقط اینکه

اهمیت دادن و نشان دادن علاقه به من یکنفرحداقل کار سختی نیست

یعنی ایشون حتما نباید شق والقمر برای بنده کنه تا ما بفهمیم که مارا دوست دارد

همین که عکسی که ما گرفته بودیم را یه نصفه روز هم میگذاشت روی پروفایلش ما میفهمیدیم خب میخواسته نشانمان دهد که برایش مهم هستیم

حالا هم اشکالی ندارد

چمیدانیم.حتما نیستیم دیگر...

 

 

 

 

 

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393سـاعت 19:57 نويسنده صامت| |


فکر کنم نوشته بودم که یکی از دوستان نزدیکم گفته بود آقای دوست برای رابطه مون قدمی برنمیداره

خب تا دیروز فکر میکردم بر میداره اما امروز نظر دیروز رو ندارم!

فکر کنم من باید 7-8 تا رابطه رو خراب کنم تا یاد بگیرم چطوری باید برخورد کنم از اول

نمیشه گفت این رابطه موفقه

نمیشه هم گفت موفق نیست!

امروز قرار بود عکاسی برم اما دیشب که عکاسی بودم کارم انجام شد و نیازی نبود دیگه امشب هم برم

انگار آقای دوست انتظار داشت امروز هم برم پیشش و وقتی که گفتم خونه ی مامان بزرگم انگاری ناراحت شده باشه یا مثلا خورده باشه توی پرش گفت آهان باشه!

من هم ظهر که برگشتیم خونه با خودم فکر کردم دیدم امروز اون نمایشگاهی رو برم که دوست آقای دوست چند روز پیشا ما رو توی اتوبوس دید و گفت بیاین

حرفی به آقای دوست نزدم تا به خیالم از دیدن یه هویی من خوشحال بشه!

یعنی اونقدر از دیدن یه هویی من خوشحال شد که اصلا نه اس ام اسی داد که خوشحالم اومدی و وقتی هم که یکسات بعد بهش زنگ زدم که میای با من برم اونقدر در کف دیدن من بود که گفت نه نه من میمونم حالا بعدن بهت زنگ میزنم خدافظ!!!!!!!!!!!!!

کلا خیلی خوشحال شده بود از دیدن من میدونین؟

حالا منم فهمیدم جلو دوستانش نمیتونه صحبت کنه گفتم میرم بیرون از گالری اونم مسلما یه دو دقیقه بعد میاد بیرون و بهم زنگ میزنه که باهم برگردیم

این دو دقیقه شد 45 دقیقه و من هم با دامن قرمزم انواع اقسام ماشین ها رو دنبال خودم راه انداخته بودم و هی هم باد می اومد و دامن ما رو میبرد اینور اونور تا اینکه دیدم نمیتونم کنترلش کنم رفتم نشستم تو ایستگاه اتوبوس

دیدم نخیر مثل اینکه آقا اونقدر از دیدن من خوشحال شده بوده که بعد از 45 دقیقه یادش رفته به من زنگ بزنه و خیلی خیلی نگرانم بوده که چطوری برمیگردم خونه و با اون تیپ رنگ وارنگم کدوم جای این خیابون بودم

اصلا نگرانی همینطور منشعب میشد از ایشون!

تا اینکه دوباره زنگ زدم که چی شد بالاخره؟

گفت ای وای من حواسم نبود به تو زنگ بزنم!!! دیگه عصبانی شدم و گفتم آره میدونم حواست پیش دوستاته و اصلا به من اهمیتی نمیدی

گفت حالا کجایی؟

گفتم تو برو به دوستات برس و قطع کردم

گفتم خب الان زنگ میزنه و هی میپرسه چرا قطع کردی و چی شده و ...

اما زهی خیال باطل

زنگ نزد....متوجهین؟ زنگ نزد.....

منم دیگه از عصبانیت هم گریه ام گرفته بود هم میخواستم هرکسی که از کنارم رد میشد رو بزنم!!!

همینطوری که فحش میدادم و عصبانی تق تق کفشم رو میکوبیدم روی سنگفرش پیاده رو رفتم طرف مترو

ونیم ساعت بعد آقا اس ام اس داده که صامت میبخشیدا

ولی من گفتم خب تو گفتی میری دیگه!واسه همین زنگ نزدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی اگه زنگ میزد فحس میداد اینقدر عصبانی نمیشدم که خودش رو به خریت و کوچه علیچپ میزد

شگرد جدیدش اینه که وقتی ناراحتم دیگه هی زنگ نمیزنه  و پی گیر نمیشه که چی شده و ..

خیلی ریلکس بیخیال میشه تا من یادم بره فلان روز میخواستم سر به تنش نباشه

دقیقا خوب میفهمه کی منو ناراحت کرده و کدوم حرفش باعث دلخوری من شده و خیلی خیلی ریلکس انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

اولا دست پیش میگرفت در چنین مواقعی

حالا بیخیال و خونسرد شده

خدا به داد بعدن برسه

خلاصه که اس ام اس دادم هم غیرتت بهم ثابت شد امروز هم مرام معرفتت!!!

اونقدر عصبانی بودم که اگه زنگ میزد بدترین برخورد  ممکن رو انجام میدادم

یعین اصلا به یک طرف فلانش هم نبود که کجام و اصلا اصلا نگفت نگرانم کجایی چطوری میری خونه و فوری برس و خب بده اصلاااااااااا

نه زنگی زد و نه دیگه اس ام اسی داد

حالا فهمیدید چقدر خوشحال بود از دیدنم؟

بعد داشتم توی مترو گریه میکردم و با نفیسه حرف میزدم که تازه شیش ماهه دارم براش عادی میشم و ... که اومد پشت خطم

من هم جوابش رو ندادم و زنگی هم نزدم

بعد اس ام اس داد که چی شده و یعنی چی؟

باز هم جوابش رو ندادم

خلاصه که خیلی نگران بود این آدم کلا امروز

بعد هم رفتم خونه

نمیدونستم چه رفتاری درسته

نمیدونستم آدمی که هرجایی بود اگه من بیرون بودم هی اس ام اس میداد و نگرانم بود و تا نمیرسیدم هی زنگ میزد و ... حالا چی شده که اینقدر بیخیال و سرد شده

نمیدونستم چرا اصلا براش مهم نبود امروز چیکار کردم

حالا اگه جاهامون برعکس بود و ایشون به خاطر من اومده بود و من مونده بودم ور دل دوستانم آقا تا دو روز جواب منو نمیداد که من پشیمونم اومدم تو حاضری پیش دوستات بمونی اما پیش من نیای

اما حالا این توقع من بیجا بود

اونقدر معرفت نداشت که دو دقیقه فقط دو دقیقه ی ناقابل 10 تا پله ی وامونده ی گالری رو بیاد پایین و توی کوچه بهم زنگ بزنهکه کدوم قبرستونی دارن خاکت میکنن؟

روز جمعه ای خیابون خلوت تو چطوری داری برمیگردی به اون خراب شده ای که ازش اومدی

حالا اگه من باشم هر جایی هم که باشم جواب تلفن آقا رو میدم

سر مهمترین کلاسمم که باشم میزنم بیرون تا جوابش رو بدم

اگه ناراحت باشه از همه چیز و همه کسم میزنم تا از دلش دربیارم

چه روزای سردی رو سگ لرزه زدم توی سرما و منتظر بودم جواب تلفنم رو بده تا غلط نکرده ام رو از دلش دربیارم

نفیسه میگه خودت بد عادتش کردی

پسرها مثل دخترها حاضر نیستن از دوستهاشون بگذرن

این دخترها هستن که تمام قرار مدارهای خودشون رو کنسل میکنن تا به قرارشون با یه پسر برسن

این دخترها هستن که ازدوستهاشون میگذرن تا دوست پسرشون رو ببینن

پسرها حق دارن ناراحت بشن که تو چرا حاضر بودی پیش دوستت بمونی اما نیای منو ببینی

اما دخترها حق ندارن ناراحت بشن که چرا موندن یش دوستات رو ترجیح دادی به اومدن با من

برای همینه که میگم کاش این کتابها رو همون 6 ماه پیش خونده بودم

هیچکس نبود که بهم بگه همه ی کارها و قرارها و کلاسها و زندگیت رو کنسل نکن به خاطر آقا

کسی نبود بگه وقتی ناراحته به آب و آتیش نزن خودت رو که از دلش دربیاری

کسی نبود بگه تا صبح بیدار نمون به خاطر آقا چون توی جاده و در حال رانندگیه و تو مثلا از نگرانیش خوابت نمیبره!

کسی نبود بگه تمام گلوله هایی که داری رو شلیک نکن

کسی نبود بگه وقتی اون نمیگه توام نگو

کسی نبود بگه نترس از از دست دادنش

و من ترسیدم

انگارهمیشه از از دست دادنش ترسیده بودم که اینقدر بها بهش دادم

همون یکبار رو زنگ زد

دیگه زنگی نزد و اس ام اسی نداد که رسیدی خونه؟

نپرسید چرا ناراحتی

هیچ خبری ازش نیست...هیچ خبری...

نمیدونم خرابکاری های این شیش ماهم رو چطوری درست کنم

هنوزم یکجاهایی گند میزنم

اما فکر میکنم به نسبت قبل بهتر شدم

دو روز پیش قرار بود با آقای فلانی برم عکاسی

قرار مدارهامون رو واسه ساعت 10 صبح گذاشته بودیم و آقای دوست هم در جریان بود

ساعت 12 شب آقا یک اس ام اس غیر مستقیمی دادن که من بفهمم دلشون میخواد فردا منو ببینن

توی دلش هم توقع داشت مثل همیشه من قرارهام رو کنسل کنم و بدوئم برم پیش ایشون

اما من اینکارو نکردم

گفتم باشه میام

ایشون هم حتما با خودشون خوشحال بودن که آره قرارم رو با فلانی کنسل میکنم و میرم پیشش. یه ژست احمقانه الکی گرفت که آخه مگه نمیخوای با فلانی بری عکاسی؟

طبق معمول باید جواب میدادم نه عزیزم زنگ زدم قرارم رو کنسل کردم تا شما رو ببینم!

اما خیلی عادی گفتم بعد از عکاسیم میام و حرف کتاب رو گوش کردم

به محض اینکه کار پیدا کنم جوری خودم رو سرگرم میکنم که هفته ای دوبار نتونم ببینمش

شاید به خاطر زیاد دیدن اینطور برخورد کرده باشه امروز

و رفتار امروزش یک هشداره برای من

هشداری که اگه نجنبم تا رابطه ام رو درست کنم ممکنه خیلی زود به رابطه قبلی منجر بشه

به عادی شدن به دلزدگی و به هر روز آرزوی جدایی کردن

میدونه که دوستش دارم

میدونه که من سرم خلوته

میدونه که همیشه بخشیدمش وقتی رفتار بدی کرده

میدونه که بهش گیر نمیدم و کاملا آزادش گذاشتم تا مقید نباشه اس ام اس بده یا زنگ بزنه

و بد عادت شده

نمیدونم چطور میتونم اوضاع رو تغییر بدم

مثل کسی ام که توی یک جای ناشناس دنبال آدرس میگرده

امروز روز خیلی بدی بود...

روزی خیلی بد...

 

ادامه نوشت:

ساعت 12 شب آقای دوست سه بار زنگ زد اما نه ریجکت کردم و نه جوابی دادم

اس ام اس داد کجایی نگرانم

باز هم جواب ندادم

از همون ساعت 6 که گوشی رو روش قطع کردم دیگه هیچ جوابی ندادم

ساعت 8 هم که اومده بود پشت خطم و دیگه من هم بهش زنگی نزدم ساعت شد 12 شب و حالا نگران شده بود

دوست داشتم گوشیم رو بذارم رو سایلنت و بگیرم تخت بخوابم تا از نگرانی حسابی درس بگیره

و صبح خیلی راحت بهش بگم که خواب بودم

اما دیگه دیدم توی وایبر هی مسیج داد و هی زنگ زد و خیلی نگران شده بود نتونستم جواب ندم

گفتم بله؟

گفت هیچ معلومه تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مردم از نگرانی.چرا جواب زنگ و اس ام اسهام رو نمیدی آخه؟

گفتم نگران نباش هیچ کدوم ماشینهایی که امروز افتاده بودن دنبالم نتونستن بلندم کنن!

گفت یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفته بودم بدم میاد از این طرز حرف زدن

گفتم منم بدم اومد از رفتارهای امروز تو

از اینکه ترجیح دادی پیش اونها بمونی و حتی حاضر نشدی همراه من تا مترو بیای و هیچ نگرانم نبودی

حتی حاضر نشدی دو دقیقه از پیششون بری بیرون تا بهم زنگ بزنی و بگی نگرانی یا بپرسی چطوری دارم میرم خونه

اصلا عین خیالت نبود من کجام و چیکار میکنم

بودن پیش دوستات تا این حد برات مهمه آخه؟ که بیخیال من باشی؟

گفت دستت درد نکنه منو واقعا اینطوری شناختی؟اصلا ازت انتظار نداشتم و واقعا ناامیدم کردی و ...

تو با خودت نمیگی ممکنه گوشی من خاموش شده باشه و نمیگی شاید خیلی نگرانت شده باشم اما نتونم کاری کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم داری توجیه میکنی

میتونستی از گوشی یکی از همون دوستات زنگ بزنی

گفت نمیخواستم شماره ات رو کسی داشته باشه!!!!!!!!!!

گفتم میتونستی بعد از زنگ هیستوریش رو پاک کنی

میتونستی بری یه کارت تلفن بخری

گفت من زنگ زدم به دوستت.زنگ نزد خونه تون؟

گفتم نخیر کسی زنگ نزده خونه مون

گفت من داشتم خواهرمو از خواب بیدار میکردم که زنگ بزنه خونتون

گفتم همه ی این کارها رو الان کردی

از ساعت 8 تاحالا کجا بودی که نگرانم نبودی؟

گفت داری خسته ام میکنی با این سوال جوابها

به شدت از دستت عصبانیم بذار یه ربع بعد حرف بزنیم

گفتم من حالم اصلا خوب نیست میرم بخوابم شبت بخیر

اونقدر اعصابم خورد بود که حوصله نداشتم واقعا

با خودم گفتم بذار این بحث و دعوا هرچقدر که میخواد طول بکشه من خسته تر از اونم که بخوام برم جلو و هی منت کشی کنم تا اونم با منت قبول کنه و همه چیز خوب بشه!

یک ربع بعد اس ام اس داد بیداری/؟

فکر نمیکردم بیاد جلو و از اینکه اومد خیلی تعجب کردم

گفتم بله خوابم نمیبره

گفت امروز خیلی ناراحتم کردی صامت اصلا انتظارش رو نداشتم ازت

همش فکر میکردم یه اتفاقی برات افتاده

خیلی استرس و ناراحتی کشیدم خیلی نگران شدم صامت

لطفا دیگه هیچ وقت اینکارو با من نکن

لطفا دیگه به خودت اجازه نده که تلفن منو جواب ندی

بهم قول بده که دیگه اینطوری نگرانم نمیذاری

وقتی دیدم کوتاه اومده من هم کوتاه اومدم.آقای دوست کسی نیست که بشه باهاش لجبازی کرد یا دلخوری رو خیلی طولش داد

همینکه برخلاف همیشه اینبار اومده بود جلو و 6 ساعت تموم هم نگرانش گذاشته بودم براش کافی بود

گفتم باشه.قول

ولی توام هر وقت گوشیت داشت خاموش میشد بهم خبر بده

گفت اگه بهم زنگ میزدی متوجه میشدی که گوشیم خاموش شده

به بدبختی با شارژر ماشین که اتصالی داره روشنش کردم و بهت زنگ زدم

از نظر من حرفهاش قانع کننده نبود

یه کارت تلفن 2 هزارتومن بود و سرتا سر شهر هم پر از باجه تلفنه

از ساعت 8 تا 12 شب میتونست بالاخره یه خبری بده

اما دیگه حرفی بهش نزدم

و گذاشتم سر فرصت همه حرفهامو بهش بگم و امشب رو بیشتر از این طولش ندم

ظاهرن قضیه حل شده اما نمیدونم توی سرش واقعا چی میگذره

شاید یکروز تلافی این کار منو سرم دربیاره و اون هم متقابلا به جواب دادن تلفنهای من و نگرانیهام سرد بشه

و ممکن هم هست ادب شده باشه تا دفعه ی بعد رفتارهای دیروزش رو انجام نده

نمیدونم این کار من واقعا چه اثری روش گذاشته

نمیدونم...

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393سـاعت 23:32 نويسنده صامت| |


خب این پست نتیجه یکی کردن چندتا پست جداگانه هست

دیروز قرار بود من برای همین عرق کف دستم برم بیمارستان و سوال کنم راجع به عمل و ... که آقای دوست زنگ زد که بدو آماده شو بریم بیمارستان فلان جا واسه طب سوزنی!!!!

گفتم پدرت خوب مادرت خوب آخه تو چرا اینقدر دقیقه نودی آخه؟

گفت بدو نیم ساعت دیگه فلان جا باش

حالا ما هم هول هول جوراب شلواریمون رو پامون کردیم و یه پیرهن هندی هم جای مانتو تنمون کردیم و نهار خورده و نخورده زدیم بیرون

به آقای دوست که رسیدم میخواستم بکشمش

گفت من به خاطر خودت میگم

اون عملی که میخواستی انجام بدی عوارض داره و من پرسیدم که طب سوزنی خیلی موثر تره و تازه با یه تیر چندتا نشون میزنی و واسه لاغریت هم اقدام میکنی!!!!!!!!

حالا منه 65 کیلویی اگه نشم 55 انگار آقای دوست آرامش خیال نداره

تا خود بیمارستان یکریز توضیح داد که الان بیا بده برات انجام بده منم میخوام انجام بدم

من هم پول همراهم نبود و بدون هیچ آمادگی ای اومده بودم و اصلا نمیدونستم طب سوزنی چطوریه دقیقا

فقط یانگوم توی ذهنم بود!!!!!

خلاصه همینطوری که روی صندلی های اتوبوس نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم دیدیم یکی زد رو شونه ی آقای دوست که آقا نمایشگاه ما رو بیای ها

آقای دوست هم شوکه شد از اینکه یکی از دوستانش ما رو با هم دیده و پاشد کنار دوستش ایستاد و دیگه پیش من هم ننشست

دوست آقای دوست هم لبخندی حواله ما کرد که خانوم شما هم نمایشگاه ما رو تشریف بیارید حتما

و کارت دعوتش رو هم تقدیم کرد!

روز نیمه شعبان توی اون شلوغی و ترافیک کی میره نمایشگاه آخه؟

خلاصه که از اتوبوس پیاده شدیم و آقای دوست گفت الان این میره به فلانی و فلانی خبر میده و همه میفهمن!

گفتم تو الکی پیاز داغش رو زیاد میکنی.

دیگه حرفی نزد و رفتیم توی بیمارستان و حالا نوبت آقای دکتر بود که نیم ساعت حرفهای آقای دوست رو تکرار کنه

بالاخره دوتایی منو مجاب کردن که امروز شروع کن!

یک ساعتی معطل شدیم و بعد آقای دوست رفت توی یکی از اتاقها و من نیم ساعت دیگه هم معطل شدم تا نوبتم بشه

بالاخره فهمیدیم طب سوزنی چیه!!! البته با یانگوم خیلی فرق داشت اما اساسش همون بود!

همینطوری که سوزن ها رو در شکم مبارک بنده فرو میکردن درد شدیدی رو احساس کردم

دکتر گفت نباید درد داشته باشی ها...

گفتم دارم خب

گفت مشکل از معده ت هست...مشکل گوارشی داری؟

گفتم آره! معده ام اسیدیه. ارثیه و پدرمم همینطوریه و همینطوری هاج و واج مونده بودم

عین این آینه بین ها همه مشکلات بدن ما رو فهمید!!!!!!!

بعد سوزن ها رو به پشت دستم زد و باز هم درد داشتم!!!

وقتی دید درد دارم اومد مهره های گردنم رو دونه دونه گرفت و اونجا بود که درد واقعی رو حس کردم و به شدت دستم رو گاز گرفتم تا جیغ نکشم

دکتر گفت چند سالته؟

گفتم 20

گفت تو 20 سالته و وضع مهره هات اینه؟ چیکار کردی با خودت؟ پاشو بشین ببینم

نشستم

گفت اینم وضع نشستنته...تمام مشکلاتت برای همین قوز کردنته

تو 10 سال دیگه زنده نمیمونی از درد کمر و گردن!!!

گفتم چرا؟؟؟؟

گفت تو الانش هم آرتروز داری

و بازم مهره هام رو گرفت و گفت من نمیتونم برای دستت کاری کنم وقتی گردنت اینطوریه

اول باید گردنت رو درمان کنم

و سوزن ها رو توی گردنم فرو برد و دیگه از درد چاره ای جز گریه نداشتم...

گفت یعنی تا این حد شدیده دردت؟میبینی مهره 5و 6 ات چه داغونه؟

حتی حرف نمیتونستم بزنم و فقط چشمام رو به نشونه تایید می بستم

گفت برو خداروشکر کن به هوای دستت و لاغریت الان مراجعه کردی و از خطری که در 10 سال پاینده تهدیدت میکرد باخبر شدی و حالا میتونی جلوش رو بگیری

برو دعا به جون آقاتون بکن که اصرارت کرد امروز انجام بدی

بعد هم یه دستمال کاغذی برداشت و اشکای منو پاک کرد و از اتاق رفت بیرون!!!!!

حدود یک ساعت و نیم سوزن ها به شکمم و گردنم و گوشم و دستم و پیشونیم وصل بودن

و به این فکر میکردم که آقای دوست اخلاق منو میدونه...شاید میدونه که من تا زور بالای سرم نباشه کاری انجام نمیدم و همیشه یکی باید استارتر من باشه

و شاید اگه آقای دوست نبود من هیچ وقت نه به این زودی ها لاغرتر میشدم و نه به پوست و مو سلامتیم میرسیدم

و این هم از طب سوزنی ای که باعث شد بدونم مشکل اساسی من در کجاست و بتونم از الان جلوی پیشرویش رو بگیرم

بسیار تجربه خوبی بود و با یک تیر سه نشون میزنه این جریان

هم لاغری و هم عرق کف دستم و هم مشکل گردن و مهره هام

وقتی با آقای دوست پیاده میرفتیم داشت از حرفهای دکتر در مورد من حرف میزد

میگفت همین مونده بود دکتر هم با یه جلسه دیدنت بگه خانومت خیلی خانومه!!!!!!!

گفتم خب بهش میگفتی واسه همین خانومیش انتخابش کردم!!!!!!

گفت حالا بی شوخی دکتر هم میگفت نگران گردنته! میگفت اوقندر درد کشیدی و گریه کردی که احتمال میداد جلسه بعدت رو نری

گفتم نه.وقتی میدونم الان میتونم پیشگیری کنم چرا نرم خب؟

اگه امروزم به اصرارهای تو نمی اومدم شاید هیچ وقت نمیفهمیدم چه خطری تهدیدم میکرده...

و قرار جلسه ی بعد رو هم با هم گذاشتیم و دکتر هم گفته بودین زوج هایی که پیشمون میان از امتیازات

ویژه ای برخوردار میشن !

از آقای مدیر براتون بگم که کماکان غیر مستقیم سعی در جلب نظر اینجانب داره

شاید اگه با آقای دوست نبودم ایشون بهترین گزینه محسوب میشد ولی خب الان دل در گروی یار دگر داریم ما

مادر آقای مدیر رفته مکه و ما الکی یه تیکه ای به آقای مدیر انداختیم که کی بیام آش پشت پای مادر رو بخوریم؟

ایشون هم جدی گرفت و منو دعوت کرد بریم دوتایی آش بخوریم!!!

بهشون گفتم خب به بقیه بچه ها هم بگین بیان دورهمی بریم خوش میگذره!!!

ایشون هم گویا از حرفم ناراحت شده بود و مسیج داد که من اصلا آدم ترسناکی نیستم ها!!!!

حالا من هم به شدت با ایشون رودرواسی دارم و مونده بودم چطوری درخواستش رو رد کنم که هم محترمانه باشه و هم ناراحت نشن .چون به شدت آدم محترمیه و برخلاف بقیه من نمیتونم باهاشون بد حرف بزنم

تقریبا هر شب توی وایبر حالم رو میپرسید و سعی میکرد حرف بزنه ولی خب مثل اون موقع های آقای دوست وارد نیستن ایشون!! :D

آقای دوست ماشالله خوب بلد بود تا صبح منو به حرف بگیره :D ایشون اما بچه ساکت تریه

که البته علتش رو به تازگی فهمیدم

آقای مدیر بچه ی طلاق هست 8 سال رو تنها زندگی کرده چون نمیتونسته ناپدریش رو تحمل کنه

اما همینکه پسری در اون جوونیش تنها بوده و اینطور سالم و با ایمان مونده به نظرم خیلی باید برای مادرش افتخارآفرین باشه

میدونم که نمازش ترک نمیشه و برخلاف دور و برشلوغی که داره حواسش هست به خیلی چیزها

خلاصه که آقای دوست میگه آقای مدیر به سالم بودن و مورد اعتماد بودن زبانزده تا حدی که گفت خب باهاش برو اشکالی نداره که!

تا جایی که امکانش بود حرفی نزدم و امیدوار بودم جریان آش رو یادش بره و من رو هم توی رودرواسی نذاره

اما امشب دیدم توی وایبر نوشته که تو یا از من خیلی بدت میاد یا آش دوست نداری!!!

و ظاهرن تا ما این آش رو نخوریم نمیشه.خیلی وضعیت بدیه این رودرواسی و امیدوارم توش گیر نکنین

قرار شده در هفته آینده بریم و امیدوارم چند نفر از بچه ها هم بیان

بعضی وقتها حرفها زده نشن خوبه

بعضی وقتها تو میدونی توی دل یک نفر چه خبره اما دلت نمیخواد که بگه

به خاطر حرمتها به خاطر اینکه میخوای روابط خوب و دوستانه همیشه باقی بمونن

و نه میخوای از اون حد دوست بودن فراتر بره و نه همون روابط دوستانه هم کات بشه و دشمنی بشه یا ...

و من الان در چنین حالتیم

خداروشکر آقای دوست رو در جریان همه چیز میگذارم و نمیذارم چیز پنهانی بمونه که خدایی نکرده بعدن دردسر بشه.

اما اگه بخوام در این پست از راه های جذب آقایون هم براتون بگم خب خیلی طولانی میشه

فعلا تا همینجا داشته باشین تا پست بعدی و چیزهایی که خودم تجربه کردم یا خوندم

 

تاريخ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393سـاعت 22:26 نويسنده صامت| |


قرار بود شنبه افتتاحیه فروشگاه جدید زیکزاک رو بریم

ولی نشد و دیروز رفتیم

زیورآلاتش به نظر من خیلی خاص بود و دوست داشتنی و البته قیمتهای نسبتا بالا

اما آقای دوست میگفت اینا چیه دهاتیه!!!

کلا ما هروقت با هم رفتیم مرکز خرید تفاهم نداشتنمون در زمینه سلیقه خرید کاملا مشهود بود

همینطور برای خودمون دونه دونه راجع به چیزهایی که برای فروش گذاشته بودن نظر دادیم تا اینکه آقای دوست چشمش به یک دار کوچولو افتاد

به آقای فروشنده گفت این چیه؟

آقای فروشنده هم آورد که ببینیمش

یک دار 20*30 گلیم بود که یک دستبد گلیمی  رنگی رنگی بهش وصل بود و هنوز تموم نشده بود

و چشم آقای دوست دستبند رو گرفت

و گفت اینو نمیفروشین؟

خب جواب مشخص بود: نه! چون هنوز تموم نشده خب.ولی اگه می خواین میتونین سفارش بدین

و یک جعبه بزرگ آورد گذاشت جلومون و با خنده پرسید طاقت دارین بازش کنم؟!

در جعبه رو که باز کرد واقعا شگفت زده شدیم...

پر از دستنبدهای گلیمی ، پر از رنگهای زیبا پر از طرح های متنوعی که بی نظیر بودن....

من یک دستبند برداشتم که ترکیب رنگهاش فیروزه ای گوجه ای و قهوه ای بود

تنها دستبندی که میتونستم از بین اون مجموعه متنوع رنگی انتخاب کنم همون بود

ولی چشم آقای دوست دستنبند هنوز بافته نشده ی روی دار رو گرفته بود

که همه ی رنگها رو داشت

من دستنبدی که مثل رنگین کمون همه ی رنگها رو داشته باشه رو دوست ندارم

ترجیح میدم رنگ و طرحش درست مثل گلیم های سنتی باشه دقیقا همون رنگی که خودم انتخاب کرده بودم

آقای دوست گفت صامت این چیه برداشتی آخه! رنگهاش دهاتیه!!!!

بیا دوتا از همون سفارش بدیم برامون بزنه که ست باشیم

در کتاب جدیدی که میخونم دقیقا به همین اشاره کرده بود

آیا از خواسته های خودتون میگذرید و تن به انتخاب مردتون میدین؟

پس شما یک شهید راه عشق هستید...

اصلا دوست نداشتم که دستبند مورد علاقه ی خودم رو توی جعبه بذارم و اون دستبند رنگین کمونی رو انتخاب کنم...

اونقدر چشمم رو گرفته بود که حد نداشت

ولی آقای دوست سخت سر عقیده خودش ایستاده بود که نه! دوتا از همون سفارش میدیم

نمیدونستم باید چیکار کنم

دوست داشتم بگم نه حرف تو نه حرف من بیا دوتا ست از یه طیف دیگه انتخاب کنیم

یا اصلا دوست داشتم بگم تو برای خودت اون رنگین کمون رو سفارش بده و منم برای خودم همین سنتی که دوست دارم رو

اما حرفی نزدم...

خیلی برام سخت بود بزنم توی ذوقش وقتی که میگفت ست باشیم

از طرفی هم حرفهای توی کتاب توی سرم بود و به شدت گیج شده بودم که چطوری سر انتخاب خودم بایستم...

دست آخر دستبند مورد علاقه ام رو با اکراه توی جعبه برگردوندم

آقای دوست گفت اگه خیلی دوسش داری خب برش دار!

گفتم نه نمیخواد

گفت نه خب صامت برش دار

و من فکر کردم برای رودرواسی از فروشنده که چشم توی چشممون ایستاده بود این حرف رو زد و گفتم نه

آقای فروشنده گفت چند روز دیگه سر بزنید این دستبند رنگین کمونیه تموم میشه و میذاریم برای فروش

و ما هم تشکر کردیم و از مغازه اومدیم بیرون

خوشحال بودم که دوتا دستبند رنگین کمونی نخریدیم

خوشحال بودم که اگه نتونستم سر عقیده خودم پافشاری کنم حداقل انتخاب آقای دوست هم عملی نشد تا هر دفعه به مچ دستم نگاه کنم و بگم کاش همونی که خودم دوست داشتم رو برداشته بودم....

من فکر نمیکنم آقای دوست بعدن دوباره تا میرداماد بره برای خریدن دستبند ها

نمیدونم.شاید هم مثل همیشه منو سورپرایز کنه و بره همون سنتی ای که دوست داشتم رو بخره

اما از اینکه نتونستم به حرف کتاب عمل کنم ناراحتم

از حرف تا عمل خیلی فاصله ست

یه وقتهایی شما در شرایطی قرار میگیرید که واقعا نمیتونید دل طرفتون رو بشکنید برای خواسته خودتون

من هم واقعا نتونستم شوق آقای دوست رو در نظر نگیرم وقتی که میگفت دوتا از این بخریم ست باشیم

ولی خب اون میتونست انتخاب من رو در نظر نگیره و دلش برای من نسوزه!

و ما زنهایی که دلمون می سوزه و همییشه از خودمون میگذریم به هوای مردها

همیشه مراعاتشون رو میکنیم

همیشه میذاریم حرف اونها مقدم باشه

انتخاب اونها مقدم باشه

ما یک شهید راه عشق هستیم

که کم کم باید تغییر مسیر بدیم تا بتونیم ثبات خودمون رو حفظ کنیم

با همه ی این ناراحتی ها یک چیزی هم باعث خوشحالیم بود اتفاقا

اینکه اگر این کتاب رو نخونده بودم در شرایط دیروز بی درنگ و بدون حتی ذره ای اکراه و نارضایتی دستبند رو به جعبه برمیگردوندم و با خوشحای میگفتم آره رنگی بهتره اصلا.منم دوست دارم ست باشیم! هرچی تو بگی!!

ولی دیروز حداقل اون نارضایتی رو از کارم داشتم و همش در حال فکر کردن بودم و مثل گذشته عمل نکردم...

و این شاید یک جرقه باشه. این شاید یک شروع باشه و دفعه ی بعدی شاید بهتر از ایندفعه عمل کنم و همین یک ذره یک ذره یاد بگیرم که شهید راه عشق نباشم و برای خودم و انتخاب خودم هم ارزش قائل بشم..

کتاب جدیدی که میخونم کتاب رازهایی درباره مردان هست از باربارا دی آنجلیس

هم کتابش هست هم پی دی افش و هم کتاب صوتیش

من کتاب صوتیش رو دانلود کردم و ریختم توی گوشیم و شبها موقع خواب نیم ساعت گوش میکنم یا وقتهایی که توی مترو هستم یا وقتهایی که پای کامپیوتر کارها رو انجام میدم به جای موزیک این کتاب رو گوش میکنم

اینطوری نیاز نیست وقت خاصی رو فقط به خوندن کتاب اختصاص بدم و در حین انجام کارهام هم میتونم گوش بدمش

و وقت و انرژی کمتری هم صرف میکنه

از تغییرهای جدیدی که کردم باید بگم که نمیذارم آقای دوست نیازم رو بفهمه و با خودش فکر کنه نیازمندم که احساسش رو بشنوم.وقتی اون نیاز منو حس نکنه و فکر کنه که من محتاج و لنگ شنیدن حرفهای با احساسش نیستم

اینطوری خودش با میل خودش و از ته دلش حرفش رو میزنه  وبه خاطر احساس نیاز من و از روی اجبار حرفی نمیزنه که بهش اعتقاد نداره

اینطوری مطمئنم وقتی احساسش رو بروز میده واقعیه و توی رودرواسی از من نیست

اینطوری اون هم بیشتر دوست خواهد داشت که احساسش رو زبونی هم به من بیان کنه

و تغییر دیگه اینکه وقتی سر به سرم میذاره و اذیت میکنه که هیکل فلانی چه خوبه دیگه خودم رو ناراحت نشون نمیدم از حرفش

و اون هم زودتر دست برمیداره از این اذیتهای آزاردهنده و شیطنتهایی که من هیچ دوستشون ندارم!

من هم متقابلا سر به سرش میذارم تا جایی که میگه تو روی منو کم کردی

و دیگه اون روز مرد دلخواه من میشه و نه تنها اذیتم نمیکنه بلکه بیشتر احساساتی و مهربون میشه!!!!!!!

وقتی اون دست به سینه روی نیمکت میشینه و دستم رو نمیگیره یا به طرف من نمیچرخه من هم آویزونش نمیشم!!!

این زبان بدن هم چیزی هست که توی همون کتاب زنان مردان را از دست میدهند بهش اشاره کرده بود

و من هم سعی میکنم رعایتش کنم

در مجموع با این تغییرات رفتاری ریز و درشت فکر میکنم رابطه ام رو به بهبود میره

کسی آویزون کسی نیست

کسی تحمیل نیست

کسی فراری نمیشه

و کشش و جاذبه همیشه بین دو طرف باقی خواهد ماند

اگه قرار بود با آویزونی ،عشق و علاقه ی افراطی ، شهید راه عشق بودن و تند تند جانفشانی کردن برای آقای دوست کسی به جایی برسه اون خانوم الان رسیده بود خب!!!!

 

تاريخ سه شنبه بیستم خرداد 1393سـاعت 12:56 نويسنده صامت| |


دستهای من از بچگی عرق شدیدی میکرد

همیشه ی خدا دستهای من خیس آب بود

و دفترهام چروک چروک

وقتی بزرگتر شدم بهش عادت کردم

و دیگه برام مهم نبود که دستهام اکثر وقتها خیسن

دیروز به آقای دوست میگفتم دستامو ول کن دستات خیس شدن خب

هی میگفت نه بذار خیس بشه عب نداره

امروز زنگ زد

گفت طوفانه بیرون نری ها

خودمم وقت دکتر داشتم نرفتم...

گفتم وقت دکتر؟ چه دکتری؟

گفت هیچی ولش کن!!!دکتر دیگه!!!!

گفتم خب چه دکتری آخه؟

گفت هیچی !!!!!!!

گفتم بگو نگرانم کردی اخه

گفت بابا دکتر طب سوزنی واسه دستهای تو.....

از صبحم همش تو اینترنت دنبال راه های درمانتم...

***

این روزها بیشتر حس میکنم کارهاش رو

دوست داشتنش رو...

نمیگه هیچ وقت

اما بعضی وقتها مثل امروز میفهممش...

تاريخ یکشنبه هجدهم خرداد 1393سـاعت 16:10 نويسنده صامت| |


سال اولی که وارد دانشگاه شده بودم یه استادی داشتم که به نسبت سایر استادها خیلی بیشتر هوای

بچه ها رو داشت و در کل نمیشد بهش گفت استاد و بیشتر یه دوست خوب بود

یکبار صحبت از کلاس موسیقی شد ، به یکی از بچه هایی که پیش یکی از بزرگان موسیقی رفته بود و

سرخورده شده بود گفت هیچ وقت از اوج شروع نکن

وقتی هنوز مبتدی هستی و چیزی بلد نیستی هیچ وقت پیش یک حرفه ای برای آموزش نرو

وقتی هنوز ناواردی و پیش یکی از بزرگان برای آموزش میری مطمئنا اون حوصله نداره بیاد از اول کسی رو تربیت کنه و شاگردانش هم معمولا کسایی هستن که از قبل چیزهایی بلدن و درنهایت تو میبینی سطحت با اونا خیلی فرق داره  و اینطوری سر خورده میشی

این حرف استاد خیلی حرف درستی بود

امروز وقتی از پیش آقای دوست اومدم خیلی دلم براش می سوخت

آقای دوست با اینکه 27 سالشه اما شاید مثل یه پسر 5-24 ساله باشه و اونطوری که من انتظار داشتم کامل نیست

گاهی در شرایطی قرار میگیره که نمیدونه باید چیکار کنه و در کمال ناباروی از من میپرسه صامت من الان چیکار باید بکنم؟

و واقعا هم از من منتظر جوابه!

از وقتی کتابی که بهتون معرفی کردم رو میخونم بیشتر به روابطم و اشتباهاتم و اینکه چیکار باید بکنم فکر میکنم

و سعی میکنم رفتارهای خودم و طرف مقابل رو ریشه یابی کنم

انگار تازه میفهمم برای چی میگن اختلاف سنی زیاد خوب نیست

و چرا میگن خوب نیست مرد کوچیکتر از زن باشه یا مرد خیلی خیلی بزرگتر از زن باشه

روابط سه دسته هستن

روابط دختر پدری

روابط نرمال50-50

و روابط پسر مادری

وقتی مردی خیلی از زنی بزرگتره اون مرد به نسبت سنش و تجربه ش خب کاملتر از زن هست و بنابراین زن

خیلی به مرد تکیه میکنه و بیشتر زنه که تکیه میکنه تا مرد

و وابستگی از طرف زن بیشتره و طن احساس ضعف بیشتری در مقابل مردی که اینطور با تجربه و به قول معروف پخته ست میکنه

درست مثل رابطه من با اون

اون وقتی وارد زندگی من شد 28 سالش بود و من 18 سالم

و همینطوریش هم بنا به موقعیت کاریش و بازاری بودن و از 15 سالگی روی پای خودش ایستادنش 3-4 سالی هم از سن خودش بزرگتر بود از نظر عقلی و تجربه

وقتی وارد زندگی من شد من خودمو ناقص و بچه میدونستم در برابرش

و اون مثل پدرم بود

محکم بود. همیشه میدونست باید چیکار کنه.همیشه راه حل داشت

همیشه تجربه داشت همیشه خیلی چیزها رو میدونست و بلد بود

و کاملا مثل پدرم بود...

این خب خیلی لذت بخشه که تو هیچ کاری نکنی و همش وابسته طرفت باشی

اون مراعاتت رو بکنه اون برنامه اش رو با تو تنظیم کنه اون همیشه کوتاه بیاد اون همیشه تو رو سریع بخشه و اون همیشه بزرگوار باشه

توی مترو نذاره دست کسی بهت بخوره و در کل مثل پدرت حامی تو باشه و نذاره آب تو دلت تکون بخوره

این لذت بخشه اما از اون لذتهایی که آدم بعدها میفهمه کاش نبود از اول

در چنینی روابطی آدم یه روز به خودش میاد و میبینه ای وای...وقتی اون نباشه حتی بلد نیستی یه اینترنتت رو هم شارژ کنی

وقتی نباشه توی کارهایی که اون برات انجام میداده و توام نمیفهمیدی چی به چیه و کی به کیه و فقط تکیه میکردی تا اون همه کارها رو خودش انجام بده بدجوری لنگ می مونی

اینطوریه که حتی بدون اون یه آب معدنی هم از گلوت پایین نمیره

بس که محبت کرده.بس که کامل بوده.بس که نذاشته آب تو دلت تکون بخوره

مصداق بارز پدر ...

خب این از این

حالا روابط نرمال 50-50 رابطه من با آقای دوسته

درسته اختلاف سنیمون6 ساله اما من فکر میکنم حتی کمتره و شاید 3-4 ساله

این رابطه سخته

رابطه ای که توام توش وظیفه داری و اکثر مسائلش50-50 هست سخته به نسبت رابطه پدر دختری

اما در عوض وابستگی توش کمتره و احساس کامل نبودن و بچه بودن و تکیه کردن و ... نیست

وام به اندازه اون بزرگی توام به اندازه اون میتونی تصمیم بگیری که الان چیکار کنی

هیچ وقت فکر نمیکنی خب من که تجربه ام قدرا ون نیست که پس هرچی اون بگه...اینطوریا نیست

تو خانومی میکنی نه کودکی...تو زنی و توام تکیه گاهی نه یه بچه که فقط چشمش به طرف مقابله

سخته میدونم.سخته اما درست تره.سخته چون نرمال تره

و روابط مادر پسری هم که مشخصه

زنی که از شوهرش خیلی بزرگتره و همیشه تکیه گاهه و دقیقا مثل رابطه دختر پدری با تفاوت شخصیت ها

البته استثنا همیشه وجود داره و هیچ چیز رو مطلق نمیشه گفت.ممکنه کسایی هم باشن که 20 سال اختلاف سنی داشته باشن و هیچ کدوم جمله های بالا هم در موردشون صدق نکنه

بنابراین مطلق نمیشه گفت و منظور من اکثریته.

با آقای دوست احساس نمیکنم ناقصم.احساس نمیکنم نیاز دارم بیشتر بدونم.احساس نمیکنم همیشه اون درست میگه. سکوت نمیکنم و نمیذارم فقط اون تصمیم بگیره.چون حالا دیگه معتقدم منم میتونم از عهده خیلی چیزها بربیام.

یک هفته ای میشه که درست حسابی ندیدمش و دیدارمون در حد سوک سوک نیم ساعته بوده!

امروز که روز تعطیل بود گفت بیا ببینمت

منم بالاخره به هر بدبختی ای بود رفتم

وقتی رسیدم پیشش گفت داداشم با یه دختره اومده خونه و رفت پشت بودم آفتاب بگیرن!!!!

من برام زور داره این پرو رو ول کنم با دختره تو خونه بمونه و خودمون بریم تو گرما بیرون!!!!

گفتم جلوی تو دختر آورده خونه؟ دختره چطوری روش شده؟!!!

گفت آره دیگه دختره از اون فلاه کاره هاست!!!!!!!!

گفتم ولشون کن بیا بریم ماشین رو ما میبریم و اونا هم در عوض ماشین ندارن بمونن همون توی خونه تا شب

گفت نه وایسا من باید داداشمو حالیش کنم!

داداشش 20 سالشه و ناز پرورده خانواده

ماهی فلان قدر پول توجیبیشه و همیشه ی خدا هم خانواده طرف اونو میگیرن

یکی دوبار وقتی منو آقای دوست با هم بیرون بودیم زنگ زده که ماشینو بیار میخوام برم بیرون!

حالا ما کجا؟اون سر شهر

از خالی کردن بنزین ماشین توسط ایشون و پر کردنش توسط آقای دوست گرفته تا خیلی خیلی چیزهای بزرگتر

و این تبعیض قائل شدن خانواده انگار آقای دوست رو بد تحت تاثیر قرار داده

پسری که تا 27 سالگیشم هیچ جا آبرو ریزی نکرده و همیشه فقط افتخار بوده برای خانواده. پسری که فقط یه اتاق خواب 20 متری لوح تقدیرها و آرشیو کارهایی که کرده و موفقیتهاش توی جشنواره ها و جاهای مختلفه

نمیدونم چرا باید خانواده بهای چندانی بهش ندن و همیشه اولویت رو پسر 20 ساله آبرو ریزشون باشه

که یک سره هم زورگویی هاش سر خانواده ست

والا همیشه دیده بودیم پدر مادرا به بچه کوچیکتر بگن داداشت ازت بزرگتره و حق با اونه و همیشه یه حساب خاصی رو فرزندای بزرگتر باز کنن

اما دقیقا توی خانواده آقای دوست برعکسه

بعد از 5 دقیقه که قطع کرده بود دوباره زنگ زد که صامت تو میگی چیکار کنم؟!!!!!

و من همینطوری هاج و واج موندم که یعنی چی؟

چرا از من میپرسه/؟

گفتم نمیدونم به خدا...

خیلی درمونده گفت من نمیدونم باید چیکار کنم صامت تو بگو!!!!!!

گفتم ولش کن

پاشو بیا پایین با هم میریم بیرون اونا هم هرچقدر دلشون میخواد تو خونه باشن

گفت نه آخه شب هم نگه میداره دختره رو و من که بخوام برم خونه راهم نمیده!

رسما هنگ کردم با این حرفش...

یعنی چی راهت نمیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینقدر پروئه یعنی؟!!!!!

گفتم خب به پدرت زنگ میزنی و میگی راهن نمیده و دختر آورده خونه تا بابات حالیش کنه!

گفت نه آخه بابام هم هیچی بهش نمیگه!!!!!

دیگه نمیدونستم چی بگم...زبونم بند اومده بود

دست آخر آقای داداش و دختر خانوم رو ول کرد و اومد پایین و با هم رفتیم بیرون

تعجبم از اونجایی بیشتر شد که گفت بابام میدونی چی میگه؟ با خودش میگه حتما من حسودی کردم که اون دختر آورده خونه و اونم میگه خب برو پیش دوستات بذار داداشت تو خونه باشه!!!!!!!

یعنی به عمرم همچین چیزی نشنیده بودم

گفتم یعنی پسر 20 ساله دختر بیاره تو خونه و بابات هم بدونه غیرتش به جوش نمیاد؟

 

گفت نه! اگه من باشم چرا خوبم به جوش میاد. ولی ایشون نه...

دیگه میخواستم سرم رو بکوبم توی دیوار...

دلم واقعا براش سوخت

و نمیدونستم باید چطوری مرهم دلش باشم تا توی اون ساعاتی که با منه یادش بره جریان رو

خیلی خیلی فکرم رو مشغول کرد...

من همیشه حساب خاصی روی باباش باز میکردم اما با این حرف آقای دوست واقعا نظرم نسبت بهش عوض شد

بها دادن آخه چقدر؟

تا حدی که بدونی پسر کوچیکت برادر بزرگترش رو تو خونه راه نمیده به خاطر یه دختر؟

حالا برام روشن شد چرا آقای دوست اینقدر طرفدار آرامش و محبته

حالا میدونم چرا اینقدر براش مهمه که برای من مهم باشه و من بهش بها و اهمیت بدم

چیزهایی که انگار خیلی کم داشته توی خانواده...

وقتی رسیدم خونه آقای دوست دلش میخواست بیشتر با من باشه

اما به توصیه کتاب گوش کردم و تقریبا در اوج ازش خداحافظی کردم...

وقتی رسید جلوی در خونه شون زنگ زد بهم که صامت من الان چیکار کنم؟!!!!

گفتم چی رو چیکار کنی؟

گفت الان به داداش خبر بدم که دارم میرم خونه یا همینطوری برم کلید بندازم درو باز کنم؟

گفتم خب خبر بدی که میاد درو قفل میکنه نمیذاره بری داخل

کلید بنداز برو...

و دیگه ازش خبر نداشتم تا اینکه یکی دوساعت بعد بهش زنگ زدم که چی شد؟

دیدم دل و دماغ نداره

گفت هیچی آقا یه دختر پسر رو آورده ول کرده توی خونه

منم باهاش دعوام شد و زنگ زدم به مامانم

گفتم خب؟

گفت هیچی مامانمم کلی گریه کرد و بدتر پشیمون شدم....

و گفت صامت بذار بعدن بهت زنگ میزنم

منم که دیدم حوصله نداره خداحافظی کردم

و از اون موقع تا به الان خیلی فکرم درگیر جریان امروزه...

تاريخ چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393سـاعت 21:35 نويسنده صامت| |